مولانا پیش از شمس، فقیه بود و محتاط. اما پس از دیدار با شمس، زیستن طربناک، تجربه خویشتن، و عبور از ساختارهای امن را تجربه کرد. این مقاله نگاهیست ملاقات شمس و مولانا و رابطهای که مولانا را از تکرار به خلقت، از تقلید به شهود، و از عقل به عشق رها کرد.
شمس گمشده ی مولانا در زندگی بود
مولانا از شمس یاد گرفت تمام آموختههایش نقص دارد و ناقص است.این نهایت پذیرش و مواجهه با خویشتن است.
شمس چه چیزی به مولانا آموخت؟
شمس با گفتمانی ساختار شکنانه با مولانا مواجه میشود. رفتار شمس با مولانا در وهلهی نخست با شکستن تمام تجربههایی بود که تا آن لحظه مولانا داشت. یعنی مولانا از شمس آموخت که تمام آن چیزهایی که تاکنون آموخته است چیزی کم دارد. موضوع بعدی که شمس برای مولانا مهیا کرد امکان تجربهی جهانها و زیستهای تازه بود.
این تازگی و طربناکی در سراسر غزلیات شمس پیداست.
من طربم طرب منم زهره زند نوای من
عشق میان عاشقان شیوه کند برای من
گفت که باده دادمش در دل و جهان نهادمش
بال و پری گشادمش از صفت صفای من
خلاقیت، طرب و گشودگی؛ نشانههای مولانای پس از شمس
مولانا از شمس آموخت که جهانهای دیگری هست که در خویشتنداری و محافظه کاری او نمیگنجد. آن جهان سوم که مولانا در دیدار با شمس آموخت، تجربهی دیدار با خویش است. اما آیا
مولانا فکر میکرد که از طریق شمس میتواند به تجربهی دیدار خودش برسد؟ مولانا به صراحت میگوید: شمس تبریزی خود بهانه است
مائیم به لطف حُسن، مائیم
نکته مهم اینست که باید توجه کرد که تفاوتهای عظیمی میان شمس و مولانا وجود داشته است.
تفاوتهای بنیادین شمس و مولانا
شمس بهشدت هنجارگریز بود و با هیچ کدام از هنجارهای اجتماعی هماهنگی نداشت. روش او ستیز و خشم بود. در حالی که در مولانا مطلقا خشونت وجود نداشت.
مولانا تجربهی یگانگی با شمس را دریافته ، میتوانیم بگوییم مولانا ابعاد پنهان وجودش (مثل عصیانگری و هنجارگریزی) را که در خود ندید، در شمس دید و عاشق او شد.
مست هوشیار بودن یعنی چه؟
نکتهی بسیار مهم دیگر این است که شمس معمولا در وضعیت می زیسته است که آن را«مستِ هوشیار» می نامیم که بسیار توانمندی روان شناختی بالایی می طلبد. اما مولانا یا مست است، یا هوشیار.
وقتی خودش است، حرفهای معمولی میزند. اما وقتی اوج میگیرد حرفهای دیگری میزند.
عشق باید تو را خلاقتر کند، نه تسلیمتر
مولانا از شمس چه گرفت که این اندازه شیدایی تجربه کرد؟
مولانا، در دیدار با شمس، کشف تازهای از خود را در زندگی اش تجربه کرد.
مولانای بعد از شمس کیلومترها فاصله دارد با مولانای پیش از شمس.
نکتهی مهمی که شاید شمس به مولانا بنام درس عاشقی آموخت این بود که عشق نباید تو را به تسلیم و انفعال وادار کند.
عشق باید خلاقیتها و شجاعت را در تو به ظهور برساند. معشوقی که عاشقش را تابعیت و تسلیم یاد میدهد در واقع او را میکشد.
اما معشوقی که به عاشق راه خلق جهانهای تازه را یاد میدهد او را زنده و جاودانه میکند. کامیابی شمس در پرورش مولانا در این جا بود
درد شمس الدین بود سرمایه درمان ما
بی سر و سامان عشقش بود سامان ما
در این مقاله آموختیم:
-
مولانا در دیدار با شمس چه آموخت؟ اینکه همه آموختههای پیشیناش ناقص بودند و عشق یعنی جرأت رها کردن آنها.
-
تفاوت شمس و مولانا در هنجارگریزی و سبک ارتباط با جهان بود؛ یکی طوفانی و دیگری نغمهپرداز.
-
خودشناسی در عاشقی وقتی اتفاق میافتد که معشوق، آیینهی ناخودآگاه تو میشود.
-
معنای مست هوشیار چیست؟ انسانی که بهشدت در اوج است، ولی ذهنش را نمیبازد؛ مثل شمس.
-
چرا شمس برای مولانا مهم بود؟ چون به او نشان داد که عشق واقعی، یعنی خلق کردن، نه تسلیم شدن.


















