عشق رمانتیک و مادرانه، تجارب بسیار لذت بخشی هستند. هردوی این عشق ها با تداوم گونه ها ارتباط دارند بنابراین اهمیت تکاملی ضروری و نزدیکی در عملکرد زیستی دارند.
توانایی های اخیر مطالعه روابط عصبی وضعیت های ذهنی انتزاعی با تکنیک های تصویربرداری مغزی به عصب زیست شناسان اجازه داده تا چیزهایی را در مورد اصول عصبی عشق مادرانه و عشق رمانتیک یاد بگیرند.
هر دو نوع همبستگی، مناطق ویژه مربوط به خود را فعال میکنند همچنین همپوشانیهایی هم در سیستم پاداش مغزی وجود دارد که با نواحی قدرتمند در گیرنده های وازوپرسین و اکسی توسین مطابقت دارند.
هر دو، مجموعه مشترکی از مناطق مرتبط با هیجانات منفی، قضاوت اجتماعی و ذهنی کردن را که به معنی سنجش مقاصد و هیجانات است، را غیرفعال میکنند.
به نظر میرسد که همبستگی انسان ها یک مکانیسم کشش-فشار را اعمال میکند که از طریق غیرفعالسازی شبکه های استفاده شده برای سنجش اجتماعی انتقادی و هیجانات منفی به فاصله اجتماعی غلبه میکند، و از طریق درگیری افراد در مدار پاداش، توضیح قدرت عشق برای انگیزه دهی و شادمان کردن، آنها را به هم پیوند میدهد.
مطالعات زیستی عشق، به ویژه عشق رمانتیک باید فرتر رفته و به دنبال رویکردهای زیستی باشند که میتوانند از مطالعه ادبیات جهانی عشق برگرفته شوند بنابراین بروندادهای علوم انسانی را به قلمروی خود بیاورد.
برای مطالعه مقالات بیشتر در این زمینه، می توانید به قسمت رابطه و ازدواج یه سر بزنید.
واژگان کلیدی:
عشق رمانتیک، عشق مادرانه، تصویربرداری مغزی، غیرفعالسازی قشری، اکسی توسین، وازوپرسین، سیستم پاداش مغز
تنها در سال های اخیر بوده که عصب زیست شناسان، بررسی و کاوش پایههای عصبی یکی از قدرتمندترین حالتهای شناخته شده بشر یعنی عشق را آغاز کرده اند. در این رابطه، آنها از تکنیک های تصویربرداری کمک گرفته اند که به آنها اجازه میدهد تا سوالاتی را در مورد روابط عصبی حالت های ذهنی انتزاعی مطرح کنند.
آنچه ما امروزه میتوانیم در مورد آن ارتباطات عصبی بگوییم، محدود است اما مشخص و مسلم است که در سالهای آینده، پیشرفتهای سریعی را در این حوزه تحقیقاتی شاهد خواهیم بود.
در بررسی عصب شناسی عشق، عصب شناسان آینده به شواهد بیرون کشیده شده از ادبیات و پیشینه جهانی عشق مراجعه خواهند کرد، زیرا آن ادبیات نیز محصول مغز هستند و مطالعه دقیق آن نشانه های قدرتمندی را در مورد چگونگی سازماندهی سیستم رمانتیک در مغز فراهم میکند.
اما من در اینجا، خود را بیشتر به مدنظر قرار دادن روابط عصبی عشق که از مطالعات تجربی برگرفته شدهاند، محدود میکنم.
اغلب و نه همیشه، عشق رمانتیک از طریق یک درونداد بینایی راه اندازی میشود. البته نمیتوان گفت که سایر عوامل همانند صدا، جذابیت، وضعیت اجتماعی و مالی نقشی در عشق رمانتیک ندارند.
بنابراین جای تعجب نیست که مطالعات اولیه بررسی روابط عصبی عشق رمانتیک در انسان، باید از درونداد بینایی استفاده کرده باشند. این مطالعات نشان دادهاند که وقتی ما به صورت شخصی که عمیقا و امیدوارانه به وی عشق میورزیم، نگاه کنیم، تعداد محدودی از نواحی در مغز به شکلی ویژه فعال میشوند. این امر بدون توجه به جنسیت افراد، صادق است.
سه مورد این نواحی در خود کورتکس مغزی هستند و بقیه موارد در ایستگاه های زیرقشری (زیر کورتکس) قرار دارند. همه این بخش ها، چیزی را تشکیل میدهند که به آن مغز هیجانی گفته میشود و نمیتوان گفت که آنها به تنهایی کار میکنند.
البته که عشق رمانتیک یک هیجان پیچیده است که شامل ایمپالسهای دیگری مانند تمایل فیزیکی و شهوت است و نمیتواند به سادگی از آنها جدا شود.
با اینحال مورد آخر میتواند بدون عشق باشد و بنابراین از احساس و نیت عشق رمانتیک متمایز شود. این همراستا با یک قانون عصب شناختی ساده است که اگر فردی بتواند تفاوت را بگوید، به دلیل این است که نواحی یا سلول های مغزی مختلفی درگیر هستند.
همراستا با این قانون، ساختارهای عصبی که با عشق رمانتیک ارتباط دارند بسیار مشخص هستند. حتی اگر آنها نواحی مغزی را با سایر وضعیت های هیجانی بسیار مرتبط به اشتراک بگذارند.
بیان مختصری در مورد شیمی عصبی عشق
نواحی درگیر عبارت اند از : در کورتکس، اینسولای میانی، سینگولیت قدامی، و هیپوکامپ، و در زیر کورتکس، بخش هایی از جسم مخطط و احتمالا هسته جانبی که در کنار هم، منطقه اصلی سیستم پاداش را تشکیل میدهند (شکل ۱ را مشاهده کنید).
شوق عشق، احساس رضایت و هیجان و خوشی را ایجاد میکند که اغلب غیرقابل توصیف و غیرقابل تحمل است. و نواحی که در پاسخ به احساسات رمانتیک فعال میشوند با نواحی که حاوی غلظت های بالای یک میانجی عصبی که با اعتیاد، تمایل، پاداش و حالتهای رضایتمندی در ارتباط است، در یک محدوده قرار دارند.
همانند دو میانجی که با عشق رمانتیک ارتباط دارند، یعنی اکسی توسین و وازوپرسین (زیر را ببینید)، دوپامین نیز توسط هیپوتالاموس آزاد میشود، ساختاری که در عمق مغز قرار داشته و به عنوان یک لینک بین سیستم های اندوکرین و عصبی عمل میکند (شکل۲).
چرا عاشق می شویم؟ آزاد شدن دوپامین
این نواحی یکسان زمانی فعال میشوند که داروهای اکسیژنز اوپوئید مانند کوکائین، که حالت رضایت را افزایش میدهند، مصرف شوند. آزادشدن دوپامین فرد را در حالت خوبی قرار میدهد و به نظر میرسد که دوپامین در نهایت نه تنها با شکل گیری ارتباطات، بلکه با آمیزش که به عنوان پاداش و احساس خوب عمل میکند، نیز رابطه داشته باشد.
افزایش دوپامین با کاهش یک میانجی عصبی دیگر ارتباط دارد، سروتونین. که با میل و رغبت و خلق و خوی رابطه دارد. مطالعات نشانگر کاهش سروتونین در مراحل اولیه عشق رمانتیک بودهاند تا سطحی که در بیماران اختلال وسواس فکری جبری معمول است.
عشق نوعی از وسواس است و در مراحل اولیه خود، کانالها و افکار را به سمت یک شخص منفرد هدایت میکند.
به نظر میرسد مراحل اولیه عشق رمانتیک با یک ماده دیگر نیز در رابطه داشته باشد، عامل رشد عصبی، که تصور میشود در افرادی که اخیرا عاشق شده اند، نسبت به افرادی که عاشق نیستند، یا روابط طولانی مدت و با ثباتی دارند، بیشتر باشد. همچنین به نظر میرسد غلطت عامل رشد عصبی با شدت احساس رماتیک رابطه معنی داری داشته باشد.
ارتباط اکسی توسین و وازوپرسین با همبستگی و پیوند
تصور بر این است که اکسی توسین و یک میانجی عصبی مرتبط به نام وازوپرسین ارتباط بالایی با همبستگی و پیوند داشته باشند. هر دوی اینها توسط هیپوتالاموس ساخته میشوند و در غده هیپوفیز نگهداری میشوند، تا به ویژه در هنگام ارگاسم در هردو جنس و در زمان تولد کودک و شیردادن در زنان، وارد خون شوند.
در مردان، وازوپرسین با رفتار اجتماعی در ارتباط است به ویژه پرخاشگری علیه زنان. غلظت هردوی میانجی های عصبی در فاز همبستگی رمانتیک شدید، افزایش مییابد. گیرندههای هر دوی اینها در بسیاری از بخش های ساقه مغز توزیع شده اند و در هر دوی عشق های رمانتیک و عشق مادرانه فعال میشوند.
از دست دادن عقل هنگام برانگیختگی جنسی
مهم است بدانیم که برانگیختگی جنسی، نواحی نزدیک به نواحی عشق رمانتیک را در کورتکس سینگولیت قدامی و سایر بخش های زیرقشری ذکر شده در بالا را فعال میکند.
نکته جالب توجه، فعالسازی هیپوتالاموس با هردوی احساسات رمانتیک و برانگیختگی جنسی و فعال نشدن آن با عشق مادرانه است. فعالسازی آن ممکن است نشانگر مولفه شهوانی در همبستگی رمانتیک و نه در همبستگی مادرانه باشد.
همچنین برانگیختگی جنسی (و ارگاسم ها) منطقه ای را در کورتکس قدامی خاموش میکند که با خاموشی مشاهده شده در عشق رمانتیک همپوشانی دارد.
خیلی تعجب برانگیز نیست که انسان ها اغلب در هنگام برانگیختگی جنسی، عقل خود را از دست میدهند، حتی شاید آنها را برای اجرا آنچه آنها ممکن است بعدا در حالت هوشیاری برایش تاسف بخورند، تهییج کند.
در واقع، این نزدیکی جغرافیایی بین نواحی مغزی درگیر در عشق رمانتیک در یک سو و برانگیختگی جنسی در سوی دیگر، بسیار مهم است. عشق رمانتیک بر اساس ادبیات جهانی، مفهوم اصلی خود را دارد- یعنی اتحاد- حالتی که در آن عشاق در اوج تمایل و شوق هستند و با هم یکی شدهاند و همه فاصلههای بین یکدیگر را از بین برده اند.
اتحاد جنسی میتواند دست یابی به آن اتحاد را ایجاد کند. فهمیدن این مساله شاید خیلی تعجبی نداشته باشد که نواحی درگیر در این دو جدا هستند اما حالت های بسیار مرتبطی هستند که کنار هم قرار دارند. در واقع تمایل برای اتحاد از طریق اتحاد جنسی، میتواند نتیجه آن باشد.
غیرفعالسازی قشری و دیوانگی عشق
جالب به نظر میرسد که چهره ای که هزاران کشتی را روانه میکند، این کار را از طریق مجموعه محدودی از نواحی انجام بدهد. اما قصه پاریس و هلن در تروی، باید کافی باشد تا به ما بگوید که این نتایج عصبی زیستی میتوانند منجر به تفاسیر گمراه کننده شوند.
عشق رمانتیک بسیار فراگیر بوده و زندگی افراد را تغییر میدهد و هم اعمال شیطانی و هم اعمال قهرمانانه را به افراد القا میکند. پس جای تعجب ندارد که بگوییم این نواحی اصلی مغز که با عشق رمانتیک ارتباط دارند، ارتباطات قدرتمندی با سایر مکان های قشری و زیرقشری هم دارند.
در بین اینها ارتباطاتی با قشر پیشانی، گیجگاهی میانی و آهیانه ای و نیز هستههای بزرگ قرارگرفته در نوک لوب گیجگاهی به نام آمیگدال وجود دارد.
افزایش فعالیت در نواحی اصلی رمانتیک توسط کاهش در فعالیت یا غیرفعالسازی این مناطق قشری بازتاب داده میشود. آمیگدال در هنگام موقعیت های ترسناک فعال میشود و غیرفعالسازی آن در زمان مشاهده شریک زندگی و نیز در هنگام انزال مردان، کاهش ترس را ایجاد میکند.
توقف قضاوتهای انتقادی در زمان عاشقی
شوق درگیر کننده عشق رمانتیک توسط توقف قضاوت یا آسودگی در مورد معیار ارزش گذاری بازتاب داده میشود که از طریق آن ما سایر افراد را ارزیابی میکنیم، عملکردی از قشر پیشانی (شکل ۳).
این ناحیه قشری همراه با قشر آهیانه ای و بخش هایی از لوب گیجگاهی ، در هیجانات منفی درگیر است. بنابراین غیرفعالسازی آن در وضعیت های رمانتیک و نیز مادرانه – در هنگام رویارویی با معشوقه- نباید شگفت انگیز باشد، چون وقتی ما عمیقا عاشق میشویم، آن قضاوت های انتقادی را که برای ارزیابی افراد استفاده میکنیم، متوقف میکنیم.
قشر پیش پیشانی، قطب های گیجگاهی و تقاطع گیجگاهی- اهیانه ای، شبکه ای از نواحی را تشکیل میدهند که همواره با نظریه ذهن یا mentalizing (ذهن خوانی کردن) فعال هستند یعنی توانایی تعیین هیجانات و مقاصد دیگران.
باید ذکر کرد که از نقطه نظر “اتحاد در عشق” ، یکی از ویژگی های ذهن خوانی، در قالب نظریه ذهن، تمایز بین خود و دیگران با قابلیت اسناد مجموعه متفاوتی از عقاید و تمایلات به سایرین و به خود است.

آیا عقلت را از دست داده ای؟
برای فراهم کردن یک اتحاد در عشق خیالی، که خود و سایرین با هم ادغام شده اند، این فرایند ذهن خوانی و بنابراین تمایز بین خود و سایرین، باید بی اثر تفسیر شود.
اما داوری انتقادی دیگران اغلب به دلیل اعتماد بین طرفین و به دلیل همبستگی عمیق بین مادر و فرزندش متوقف میشود. در اینجا، یک پایه عصبی نه تنها برای گفتن اینکه عشق کور است، بلکه برای مفهوم اتحاد در عشق وجود دارد.
جای تعجب نیست که ما اغلب از انتخاب شریکی که فردی انتخاب میکند تعجب میکنیم، و میپرسیم آیا عقلت را از دست داده ای؟
در واقع، آنها عقل خود را از دست دادهاند. عشق اغلب غیرمنطقی است زیرا داوری منطقی متوقف شده یا دیگر با قدرت سابق کار نمیکند.
سقراط میگوید:
تمایل غیرمنطقی که ما را به سمت لذت از زیبایی هدایت میکند و غلبه بر ارزیابی که ما را به سمت چیزی که درست است، هدایت میکند، و پیروزی که ما را به سمت زیبایی فیزیکی میکشاند، زمانی که از طریق تمایلات مربوط به آن قدرتمند میشود، نام خود را از این قدرت برتر میگیرد، و نامش عشق است.
در هرحال، ملاحظات اخلاقی اگر نقشی داشته باشند، این نقش ثانویه است. مثلا در آناکارنینا، پدرو، اما بواری، دون جیوانی. و اخلاقیات نیز با فعالیت قشر پیشانی دارند.
رضایتمندی و توقف داوری میتوانند به وضعیتهایی منجر شوند که سایر افراد آنها را دیوانگی تفسیر میکنند. این دیوانگی است که شاعران و هنرمندان از آن تجلیل میکنند. افلاطون آن را در فائدروس، یک وضعیت سازنده و مطلوب میداند، زیرا این نوع دیوانگی از سمت خداست.
در حالی که حس هوشیاری و عقل صرفا بشری است. اما با اینکه از طرف خدا میآید، فراتر از دنیای عقلانیت حرکت میکند و ورای فهم و درک و اصول است.
شاید توضیحات عصب شناختی غیرفعالسازی آن بخش های مغز که در داوری کردن دخیل هستند، غیرمنطقی بودن آشکار عشق را بیش از پیش قابل درکتر کنند.
همچنانکه نیچه میگوید:
همواره برخی دیوانگی ها در عشق وجود دارد. اما همیشه در دیوانگی ها، دلایلی نهفته است
تصور میشود که دلیل، در الگوی فعال سازی و غیرفعالسازی عصبی زیستی است که عشق رمانتیک متضمن آن است که هدف والاتر اتحاد برای اهداف زیستی و حتی جفت های بعدی و دور از ذهن و بنابراین بالابردن تنوع است.
اگر قلب دلایل خود را در مورد اینکه کدام دلیل هیچ چیز را نمیداند، دارد، این به معنای واقعی کلمه، به دلیل این است که دلیل، متوقف شده است.
وقتی پاسکال این سخنان را بر زبان جاری میکرد او نمیتوانست بفهمد که دلیل متوقف شده است زیرا لوب های پیشانی (حداقل به صورت گذرا) متوقف شده اند. در واقع، ما میتوانیم از این توقف ارزیابی انتخابی، یک درس عصبی زیستی را فرابگیریم.
اگر افراد عاشق، ارزیابی معشوق خود را متوقف میکنند، آنها لزوما داوری در مورد سایر چیزها را متوقف نمیکنند. برای مثال آنها میتوانند به شکلی ایده آل، کیفیت یک کتاب یا کار علمی را داوری کنند.
آنها همچنین میتواند برای افرادی به غیر از معشوقه خود، نظریه ذهن داشته باشند. توقف داوری انتخابی است، و در مورد مجموعه بسیار ویژه ای از ارتباطات و عملکردهای مغزی در زمان عاشق شدن، صحبت میکند.
ارتباطات عصبی عشق مادرانه
جالب است که نواحی که در زمان عشق رمانتیک فعال میشوند، در زمان مشاهده کودک توسط مادرش نیز فعال میشوند (شکل۴). عشق مادرانه و رمانتیک هدف تکاملی حیاتی مشترکی دارند و آن حفظ و بهبود گونههاست.
آنها همچنین هدف عملکردی مشترکی دارند، در هر دو افراد باید برای دورهای از زندگی در کنار هم بمانند. بنابراین هر دو توسط طبیعت محاسبه میشوند تا از طریق تجربه پاداش برای آنها، از شکل گیری اتحادهای قوی بین افراد اطمینان حاصل شود.
نقاط تفاوت و مشترک عشق مادرانه و عشق رمانتیک
جای تعجب نیست که هر دوی این موارد نواحی مغزی مشترکی داشته باشند. اما، براساس قاعده کلی عصبی گفته شده در بالا، اگر شما تفاوت ها را بگویید به این دلیل که نواحی متفاوتی فعال میشوند، تعجبی ندارد که الگوی فعالیت مغز عشق مادرانه با الگوهای عشق رمانتیک یکی نباشد.
یک تفاوت جالب در فعالسازی قدرتمند بخش های مغز نهفته است که مختص صورت ها در عشق مادرانه هستند. این ممکن است با اهمیت خواندن عبارت های مربوط به صورت کودکان توجیه شود، تا از تندرستی آنها اطمینان حاصل شود، و بنابراین توجهی را که مادر به صورت فرزند خود میکند، ثابت کند.
تفاوت جالب دیگر این است که هیپوتالاموس که با برانگیختگی جنسی در ارتباط است، صرفا در عشق رمانتیک فعال میشود. مناطق مشترک فعال شده در بین این دو نوع عشق، در جسم مخطط یعنی بخشی از سیستم پاداش مغز انسان قرار دارند.
این نیز درست است که در عشق مادرانه، نه کمتر از عشق رمانتیک، داوری تا حدودی متوقف میشود. یعنی مادران رابطه خوب و بسیار دلسوزانهای با کودک خود دارند و شاید خیلی کم آنها را مقصر بدانند.
مجددا، ما درمییابیم که یک الگوی غیرفعال سازی قشری ایجاد شده توسط عشق مادرانه وجود دارد که مشابه الگوی ایجاد شده عشق رمانتیک است به ویژه در قشر پیشانی که در شکل گیری قضاوتها درگیر است (شکل ۵).
مفاهیم مغزی معشوقه
پر واضح است که بگوییم بیشتر افراد، ترجیحاتی را برای عاشق شدن به افراد دیگر در خود توسعه میدهند، بنابراین مفهوم معشوقه بالقوه خود را نیز توسعه میدهند؛ احتمال عاشق شدن آنها به آن فرد بسیار زیاد است.
این ترجیحات به اشکال مختلفی ایجاد میشوند و بیشتر تحت تاثیر نوع افرادی که آنها میبینند، فرهنگ و تاثیرات والدین قرار میگیرند. مطالعه اخیر، مردان میانگینی را که زنان به احتمال بسیار زیاد عاشق آنها میشوند، ترسیم کرده است.
این فرد دارای پوست صاف است و از ماکو (فردی که به عضلانی بودن خود افتخار میکند) که بیشتر افراد باور دارند برای زنان جذاب است، دور است.
ویژگی های مطلوب ترین مرد
ویژگی های مرتبط با مطلوب ترین مرد، تنها با جذابیت های جنسی در ارتباط نیستند بلکه با ویژگی هایی در ارتباط است که یک نگرش مراقبتی را پیشنهاد میکنند. روشن است که این مرد نمونه توسط دانش آموزان دانشگاه اس تی اندروس اسکاتلند انتخاب شده و نتیجه یک مفهوم است و ممکن است تنها در آن محیط قابل استفاده باشد.
اهمیت این مطالعه این است که به ما نشان داد که ما در واقع مفهوم یک نوع فرد را که میخواهیم عاشق آن شویم شکل میدهیم.
در ادبیات عشق، شاید هیچ کجا به اندازه اثر دانته و عشق او به بئاتریس دارای همدردی نیست. عشق آنها یکی از تحسین برانگیزترین روابط عاشقانه در ادبیات غرب است. دانته در اولین کار خود به نام زندگی جدید بیان میکند که آنچه میخواهد در موردش بنویسد، بئاتریس نیست بلکه در مورد بانوی سربلند ذهن من است.
شیمیِ عشق
در عشق و همبستگی، ما میتوانیم اندکی جلوتر برویم و شیمی را که زیربنای مفاهیم معشوقه بوده و در ذهن شکل میگیرد را ترسیم کنیم.
متاسفانه، ما این کار را برای انسان ها انجام نداده ایم اما برای موشها، رتها، و میمونها و … این کار انجام شده است. اما باور اینکه انسان و حیوانات مشابه باشند سخت است، زیرا انسان مکانیسم های بسیار پیچیده تری دارد.
شاید گام نخست در این تحقیق نگاه کردن به شیمی نواحی مغزی انسان باشد که در هنگام عشق رمانتیک فعال میشوند به ویژه اکسی توسین، وازوپرسین، و دوپامین. بیشتر نواحی مغزی، شامل مناطق زیرقشری، که حاوی گیرنده های اکسی توسین و وازوپرسین هستند، توسط هردوی عشق های مادرانه و رمانتیک فعال میشوند.
برای درک بهتر نقش این مواد در همبستگی، ما باید روی آزمایشات اخیر روی موشهای پریری تمرکز کنیم.
عشق: اکسی توسین، وازوپرسین، دوپامین
اکسی توسین و وازوپرسین اثرات زیادی دارند اما آنها نه تنها در همبستگی مشارکت دارند بلکه در یادگیری و حافظه اما تنها در زمینه اجتماعی اثر دارند. هر دوی آنها زمانی آزاد میشوند که موش ها در حال آمیزش هستند.
آنها با دوپامین ارتباط دارند که با پاداش در ارتباط است. و با اینکه موش های پریری با انسان ها خیلی فرق دارند، آزاد شدن این مواد در سایر حیوانات شامل انسان ها، در شرایط مشابه این امر را محتمل میسازد که همتایان انسانی آنها نیز به شدت در فعالیت های مرتبط با عشق مادرانه و رمانتیک درگیر هستند که نمیتوان گفت اینها تنها عملکرد آنها هستند.
داشتن یک رابطه تک همسری یا رابطه عفیفانه
داستان موش ها واقعا از نظر زیستی بسیار جالب است به ویژه وقتی که فرد با دو گونه روبرو میشود موش پریری و موش مونتانی. موش پریری دارای روابط تک همسری است و موش مونتانی بدون داشتن روابط طولانی مدت، بی قید و بند آمیزش میکند.
اگر آزاد شدن این دو هورمون در موش های پریری مسدود شود، آنها نیز بی قید و بند میشوند. با اینحال اگر به موش های پریری این دو هورمون را تزریق کرده و آنها را از آمیزش منع کرد، آنها به شریک خود وفادار میمانند. یعنی داشتن یک رابطه تک همسری با رابطه عفیفانه.
ممکن است فردی تصور کند که تزریق این هورمون ها به موش های مونتانی بی قید و بند، میتواند آنها را عفیف و پاکدامن و تک همسر کند. اما این درست نیست و تزریق این هورمون ها به این حیوانات آنها را تک همسر نمیکند.
شاید این در اول متناقض به نظر برسد، اما یک مسیر زیستی ساده برای رویارویی با این مساله وجود دارد و آن علاقه زیربنایی به زمینه شکل گیری مفهوم است.
این هورمون های عصبی تنها زمانی میتوانند اثرگذار باشند که دارای گیرنده باشند. در موش های پیریری تعداد زیادی از گیرنده ها در مرکز پاداش، برای این دو هورمون وجود دارد.
این مراکز تاکنون به شکل روشن تبیین نشدهاند، اما حاوی برخی ساختارها هستند که در وضعیت های پاداش فعال میشوند. بسیاری از آنها در مناطق زیرقشری قرار دارند. گیرنده های وازوپرسین و اکسی توسین در موش های مونتانی یا وجود ندارند یا تعداشان کم است.
بنابراین تزریق این هورمون ها به این گونه نمیتواند آنها را تک همسر کند. زیرا آنها گیرنده های کافی را در مراکز پاداش ندارند.
از طریق سایر شواهد نیز نشان داده شده که این دو هورمون با همبستگی ارتباط دارند و و عاملی هستند که موش ها را تک همسر و وفادار میکنند و عدم حضور گیرنده های آنها، حیوانات را بی قید و بند میکند.
اما شواهدی وجود ندارد که این دو هورمون به شیوه ای مشابه در انسان ها عمل میکنند؛ اگر به همان شیوه عمل کنند باعث تعجب خواهد بود، زیرا ساختار مغز انسان بسیار پیچیده تر است. اما جای تعجب نیست اگر ما دریابیم که در یک موش، سیستم وستیجولار (vestigial)، ماهیت و طبیعت رمانتیک و جنسی انسان ها را توجیه میکند.
خیانت با طعم اکسی توسین و وازوپرسین
آیا نوع بشر تک همسر است؟
نوع بشر اغلب تک همسر تلقی میشود، اما این امر بسیار اشتباه است. شواهد نرخ طلاق، زنا و ملاقات های کم و بیش مخفیانه و گاه به گاه و نیز مبادلات کالاهای زینتی در پورن ها چیز دیگری را نشان میدهند و نمیتوان گفت که بسیاری از نژاد بشر تک همسر باقی میمانند.
خیلی جالب است که یاد بگیریم آیا انسان های تک همسر غلظت بالاتری در اکسی توسین و وازوپرسین دارند یا خیر؟ و آیا غلظت گیرنده های این مواد در مراکز پاداش مغز انسان نسبت به همتایان بی قید و بند آنها بیشتر است یا خیر.
ممکن است فردی دریابد که انسان ها میتوانند به سه یا بیش از سه دسته تقسیم شوند- در طیف بسیار بی قید و بند تا بسیار تک همسر. و این توزیع بازتابی از توزیع گیرنده های وازوپرسین و اکسی توسین است که مشخص شده در گونه های مختلف موش ها و انسان ها متغیر است.
به نظر میرسد که اکسی توسین و وازوپرسین در شکل گیری یک مفهوم از نوع شریکی که ارگانیسم میخواهد با او باشند، نقش مهمی دارند، حداقل در دنیای ایده های موش ها. به نظر میرسد آنها این کار را از طریق ایجاد یک پروفایل قوی از شریک جفت گیری با استفاده از رایحه انجام میدهند، وقتی آنها اینکار را انجام دادند مفهوم تحریک کننده بو بسیار باثبات به نظر میرسد.
این بو در رویارویی لذت بخش و پاداش دهنده با شریک ویژه، تداعی میشود.
همین کار در حوزه بینایی هم اتفاق میافتد، و در گوسفندان نشان داده شده است – وقتی اکسی توسین در حضور یک کودک آزاد شد، گوسفند از نظر بینایی کودک را میشناسد و به شکلی مادرانه رفتار میکند تا زمانی که کودک بزرگ شود.
اگر قبل از تولد، ژن های این دو میانجی عصبی از طریق مهندسی ژنتیک در موش ها ناتوان شوند، موش دیگر قادر به شکل گیری پروفایل یا یک مفهوم از فرزندی که میبیند نخواهد بود.
یعنی کلا فراموشی ایجاد میکند بنابراین بی قید و بند میشود. ظالمانه نیست که پیشنهاد کنیم این تجربه میانجی گری شده عصبی شیمیایی دارای همه نشانه های شکل گیری مفهوم است.
شکل گیری مفهوم در یک سطح بسیار شیمیایی-مولفهای. مفهوم شکل گرفته جزئی از فرد است. و مبتنی بر مواجهه و تجربه جنسی هستند که پس از تولد اکتساب میشود و با یک تجربه لذت بخش با یک شریک با یک بوی خاص در ارتباط است.
عشق و زیبایی
یک شخص زیبا، شاید مطمئن ترین راه برای ظهور هیجان عشق است. در طول تاریخ، از روزگار افلاطون، مسیر عشق از زیبایی میگذشته است. دانته عاشق بئاتریس میشود زیرا او را زیبا میدانسته و تمایل داشته تا ببیند که چه چیزی در بدن او نهفته است.
لورد کریشنا، ذهن را با زیبایی اش میدزدید، و مجنون در عشق خود به لیلی، افسون زیبایی او شده بود حتی با اینکه لیلی برای دیگران زیبا نبوده است. او میگوید شما برای دیدن زیبایی لیلی “چشمان مرا قرض بگیرید”.
عشق و تمایلات جنسی
عشق و زیبایی خود از تمایلات شهوانی دور نیستند، زیرا شدیدترین عشق ها به شدت با تمایلات جنسی درآمیخته اند و دو تفکر، نواحی مشترکی را در ذهن به اشتراک میگذارند که در بالا توصیف شد.
جای تعجب نیست که یک صورت زیبا و برانگیختگی جنسی و نیز تجربه زیبایی بصری بخشی از مغز به نام قشر اربیتوفرونتال را درگیر میکند. این تنها منطقه مغزی مشترک نیست که توسط دو جنبه عشق رمانتیک درگیر میشود.
صورت معشوق به دلیل اینکه یک محرک بصری برانگیزاننده جنسی است دو ناحیه قشری، اینسولا و سینگولیت قدامی را درگیر میکند (شکل ۲).
صورت های جذاب و نیز صورت معشوقه ها، نه تنها قشر پیشانی بلکه آمیگدال را نیز غیرفعال میکنند.
پیشنهاد میشود که نه تنها قضاوت در هنگام نگاه کردن به معشوقه شدت کمتری دارد، بلکه کنجکاوی و هراس و دلهرهای که ما هنگام بررسی صورت ها در مواقع وجود نشانه های ناراحت کننده استفاده میکنیم نیز متوقف میشوند.
همچنین، قشر اربیتوفرونتال با آمیگدال و با سایر نواحی قشری و نواحی زیرقشری – قشر سینگولیت قدامی، پوتامن و کودیت- که در هنگام تجربه عشق رمانتیک فعال هستند، در ارتباط است.
بنابراین ارتباط تجربی نزدیک بین عشق و زیبایی، احتمالا چیزی بیش از تجلی ارتباط آناتومیکی نزدیک بین مراکزی که در این دو تجربه درگیر هستند، نیست. بنابراین نزدیکی باید یک رابطه آناتومیکی بین آنها باشد که جدا شدن از آنها را دشوارتر میکند.






















