معرفی بریت بروگارد
بریت بروگارد استاد فلسفه دانشگاه میامی و استاد رتبه دوم دانشگاه اسلو است. حوزههای تحقیقاتی او شامل فلسفه ادراک، فلسفه احساسات و فلسفه زبان است. او نویسنده کتاب حقیقت ناپایدار (انتشارات دانشگاه آکسفورد، ۲۰۱۲)، در باب عشق رمانتیک (انتشارات دانشگاه آکسفورد، ۲۰۱۵)، ذهن فرا انسانی و دیدن و گفتن (انتشارات دانشگاه آکسفورد) است.

چکیده
در نوشتههای معاصر و تاریخی درباره فلسفه عشق، مخالفت قابلتوجهی در برابر سه ادعای عشق رمانتیک وجود دارد:
۱) عشق رمانتیک بخاطر عقلانیت قابل ارزیابی است.
۲) عشق رمانتیک عشقی منطق پذیر است.
۳) عشق رمانتیک منطق پذیر است.
من در این فصل استدلال میکنم که این سه ایده ارتباط تنگاتنگی با هم دارند. من توجیهاتی برای هر سه ادعا براساس موارد کلیتر ماهیت احساسات و نیز شواهد موافق با این ادعاها ارائه میکنم.
توضیح خواهم داد که عشق رمانتیک موجب احساس پیچیده ای میشود که چنانچه تجربه شود نوعی احساس چند وجهی است. عشق رمانتیک، خصوصیات ایجادکننده ویژگیهای درونی (به عنوان مثال سریع تر شدن ضربان قلب) که از طریق تحریک درونی تجربه میشوند را وابسته به فرد میداند.
عشق رمانتیک توسط قوه ادراکی و یا شناختی شناسایی میشود. در ادامه، من برخی از تفاوت های عشق رمانتیک با عشق های دیگر، مانند عشق دوستانه و عشق والدین را شناسایی میکنم.
کلید واژگان: هیجانات پیچیده، ارزش نهایی، عشق غیرمنطقی، عشق بی همتایی، حسادت، چندوجهی، عشق والدین، تئوری پاسخ ادراکشده، منطق پذیر، دلیل عشق، عشق رمانتیک
برای مطالعه مقالات بیشتر در این زمینه، می توانید به قسمت رابطه و ازدواج یه سر بزنید.
مقدمه
مردم عادی اختلاف نظری در مورد اینکه عشق یک احساس است، ندارند. فهر و راسل (۱۹۸۴) از دویست دانشآموز خواستند تا جایی که میتوانند مقوله هیجان را فهرست کنند. ” آنها هیجان را تعریف نکردند. ” شش انتخاب اول هیجان (در بین ۱۹۶ انتخاب ) عبارت بودند از:
شادی (۱۵۲ نفر شادی)
خشم (۱۴۹ نفر خشم)
ناراحتی ( ۱۳۶ نفر خشم)
عشق (۱۲۴ نفر عشق)
ترس (۹۶ نفر ترس)
نفرت (۸۹ نفر نفرت)
با توجه به این که نظریه پردازان هیجان در تحلیل خود از هیجانات به شدت بر دانش روز تکیه میکنند، شاور و همکاران (۱۹۹۶)استدلال میکنند، آنها باید به این بینش اهمیت بدهند.
برای بسیاری از ما، این دیدگاه که عشق هیجان است به طور واضح دیدگاه مبتذلی است. با این حال، این دیدگاه محبوبیت محدودی در میان فیلسوفان و دانشمندان داشته است.
عشق از نگاه ارسطو
علاقه زیادی به این دیدگاه وجود دارد که عشق بیشتر از یک فرد را شامل میشود. ارسطو عشق را یک پیوند میدانست. از او نقل شدهاست که عشق از یک روح واحد تشکیل شده است که در دو جسم جای میگیرد.
عشق از یک روح واحد تشکیل شده است که در دو جسم جای میگیرد.
راجر اسکروتون نیز معتقد است که عشق زمانی وجود پیدا میکند که رابطه دوطرفه تبدیل به وحدت شود. یعنی، همین که همه اختلافات بین منافع من و منافع شما برطرف شود، عشق ایجاد میشود.
با تغییر این دیدگاه، عشق خود یک هیجان نیست، بلکه نوعی هیجان پیچیده متشکل از هیجانات چند نفر است.
آنت بایر چنین میگوید:
عشق تنها هیجانی نیست که افراد نسبت به افراد دیگر احساس میکنند بلکه عشق هیجان پیچیده ای است، که هیجانات دو یا چند نفر دیگر را به هم پیوند میدهد، یعنی عشق شکل خاصی از وابستگی هیجان است.
دیدگاه پیوند با مشکلات متعددی مواجه است. دیدگاه پیوند پیشنهاد میکند که عشق نمیتواند بی بازگشت باشد و کسی نمیتواند عاشق فرد فوت شده یا شی خیالی باشد (بروگارد، ۲۰۱۶ ).
اما نمیتوان انکار کرد که آنا غم زده عاشق دکتر مالکوم کرو (بروس ویلیس) در فیلم حس ششم شد، با وجود این که مالکوم واقعا مرده بود.

مدافعان سرسخت دیدگاه پیوند میتوانند استدلال کنند که عشق رمانتیک یا پیوندی میان عشاق است و یا انتظار یا آرزویی برای چنین پیوندی است (آرون و همکاران ۱۹۸۹).
اما هیچ کدام از این استدلالها به کمک آنها نمی آید. شما میتوانید کسی را عاشقانه دوست داشته باشید بدون اینکه پیشبینی کرده باشید که پیوندی به وجود بیاید، زیرا متاسفانه عشق همیشه برای شروع یا ادامه رابطه کافی نیست.
همانطور که آرون میگوید، پیروی کورکورانه از قلب شعار احمقها است. برخی از متفکران میگویند که عشق نگرانی شخص برای شخص دیگر به خاطر او است نه به خاطر خود. عشق قدردانی از ارزش فرد دیگر برای چنین پیوندی است.
تعریف عشق
اما هیچ یک از این تعاریف درباره عشق دقیق نیست. شما میتوانید نگرانی عمیق برای فرد دیگری داشته باشید، بدون اینکه او را دوست داشته باشید.
این انتظار میرود که یک پرستار دغدغه عمیقی برای بیمارانش داشته باشد، اما انتظار نمیرود که آنها را عاشقانه دوست داشته باشد. یک غول جنایتکار ممکن است بچهاش را دوست داشته باشد، اما علاقهای به او نداشته باشد.
عشق میتواند شامل قدردانی از ارزش یک فرد دیگر و یا دادن ارزش به یک فرد دیگر باشد. اما نه قدردانی از ارزش شخص دیگر و نه ارزش دادن به شخص برای عشق کافی نیستند.
ما میتوانیم ارزش جرمی گلیک را بدون قدردانی عاشقانه درک کنیم، کسی که تلاش کرد هواپیماربایان را در پرواز ۹۳ هوایی یونایتد ایرلاینز از پای در بیاورد، این هواپیما در مناطق روستایی پنسیلوانیا سقوط کرد.
ما به افرادی احترام میگذاریم که برای آنها ارزش قائلیم، اما نیازی نیست که آنها را عاشقانه دوست داشته باشیم.
آیا عشق مانند رابطه جنسی و وابستگی است؟
هلن فیشر استدلال میکند که عشق رمانتیک یک هیجان نیست بلکه مانند رابطه جنسی و وابستگی است، یعنی نوعی محرک است.
یکی از استدلالهایی که فیشر برای این ادعا مطرح میکند این است که عشق رمانتیک با افزایش فعالیت نورونهای بخش میانی مغز که دوپامین را ترشح میکنند در ارتباط است.
از آنجا که سیستم دوپامین ابتداییتر از مغز عاطفی و سیستم قشر مغز است، از نظر او عشق رمانتیک یک هیجان نیست.
با این حال، این استدلال منطقی نیست. دوپامین یکی از انتقالدهندههای عصبی کلیدی در تعدیل عصبانیت است. دوپامین به افراد خشمگین انگیزه میدهد که فریاد بکشند، چیزهایی را پرتاب کنند، انتقام بگیرند و بکشند.
با این حال، این پروفایل شیمیایی خشم، آن را صرفا محرک نمیکند. خشم یک احساس است حتی اگر مرتبط با پاسخ دوپامین قوی باشد که میتواند باعث اعتیاد افراد به عصبانیت شود.
همین نکته را میتوان به ترس ارتباط داد. برخی افراد به شدت به آدرنالین اعتیاد پیدا میکنند که علت آن ترس شدید غیر عادی در مغز هیجانی است. آنها از ترنهای هوایی، پاراگلایدینگ، چتربازی، ماشینهای مسابقه و صخره نوردی سیر نمی شوند.
آدرنالین، دوپامین، هیجان و عشق!
آنها به لرزشهای احشایی معتاد میشوند چون آدرنالین با عجله باعث افزایش شدید سطح دوپامین میشود. این مقدار بالای شیمیایی پاداش، لذت بخش است. با گذشت زمان، سیستم دوپامین تغییر میکند و به آدرنالینی شدیدتر برای رسیدن به همان پاسخ لذت بخش نیاز میشود.
این بخشی از اوج سطح دوپامین است که پاسخ مبارزه و گریز ما را در وضعیتهای خطرناک آماده میکند. دوپامین به ما انگیزه میدهد که یا در مقابل خطر مبارزه کنیم و یا از آن فرار کنیم. اما با وجود ارتباط نزدیک بین ترس و اوج سطح دوپامین، ترس یک هیجان است.
پس اینکه حالت هیجانی با اوج سطح دوپامین مرتبط باشد یا نباشد، هیچ تاثیری بر اینکه هیجان است، ندارد.
مورد دیگری که فیشر با دیدگاه هیجانی نبودن عشق مطرح میکند این است که عشق آنقدر ماندگار است که نمیتواند یک هیجان باشد. این خط استدلالی نیز مشکلساز است. فیشر از نفرت به عنوان یک نمونه اصلی هیجان یاد میکند.
درست است که نفرت، همان طور که آگاهانه احساس میشود، معمولا زیاد طول نمیکشد. اما با این وجود، نفرت ممکن است بخش اصلی یک هیجان نباشد، بلکه یک هیجان پایه باشد که بیشتر شبیه به یک واکنش حسی است. جالب اینجاست که، نفرت میتواند ماندگار باشد، درست مثل خشم و اندوه.
من از جگر سرخ شده خوشم نمیآید. گوشت آن نرم و طعم تلخ آهن دارد. اما وقتی من با جگر سرخ شده روبرو نیستم، یا به آن فکر نمیکنم، بازهم انزجار من از بین نمی رود.
در کار قبلی، من از این دیدگاه دفاع کردهام که عشق رمانتیک اولین و مهمترین چیزی است که ما تجربه میکنیم. عشق رمانتیک زمانی است که عشق خود را به عنوان یک تجربه عاطفی نشان میدهد که با نوعی وجد عمیق و یا دلبستگی عمیق مشخص میشود و وقتی ناگهان قطع میشود و یا برنگردد، میتواند باعث درد و رنج شدید شود.
عشق رمانتیک چیزی است که ما بخاطر آن زندگی ابدی را رها میکنیم. شخصیت اصلی فیلم “شهر فرشتگان”، بعد از رها کردن بالهایش درعوض حس های انسانی و بعد از دست دادن عشقش در تصادف رانندگی، میگوید:
ترجیح میدادم که یکبار لب او را مزه کنم، یکبار پوست او را لمس کنم، و برای یک شب با او عشقبازی کنم، تا اینکه بقیه عمرم را بدون دانستن آن سپری کنم.

همچنین، عشق رمانتیک موجب خودافزایی است. ما وقتی ببینیم که فرد مقابل راهی برای خودافزایی ما است، تمایل بیشتری به عاشق شدن داریم.
وارد شدن به یک رابطه متعهد یک تمایل طبیعی همراه با عشق رمانتیک، نیازمند این است که از استقلال شخصی خود برای وارد کردن فرد دیگر به زندگی خود دست بکشیم .
اگر فردی دارای ویژگیهای مطلوب باشد، حضور او در زندگی فرد دیگر میتواند به خودافزایی در عوض از دست دادن آزادی او تصور شود.
عشق رمانتیک و عشق والدین
عشق رمانتیک از این لحاظ با دیگر عشق ها متفاوت است. عشق رمانتیک شامل احساسات شدید و میل به نزدیک شدن است در نتیجه ناسالم نیست. عشق والدین میتواند شدید باشد و میتواند شامل عناصری خودافزایی باشد، به خصوص زمانی که کودک بسیار کم سن است، کودک تمام هم و غم والدین است.
عشق والدین از طریق کودک تمایل به خودافزایی پیدا میکند که این عشق ناسالم است. سرانجام کودک باید خود را از والدینش دور کند و والدین باید فراموش کنند. دوستی بین بزرگسالان بالغ که نیاز به تماس دائمی دارد و شامل احساسات عاشقانه با تمام هم و غم است نیز ناسالم است.
عشق رمانتیک که به صورت یک هیجان درک میشود، با افزایش شوق یا محبت یا تمایل به داشتن این احساسات برای فرد دیگر تجلی مییابد. این فرض که عشق رمانتیک نوعی هیجان است میگوید عشق رمانتیک خارج از قلمرو عقل قرار میگیرد و این فرض یک دیدگاه رایج است.
بسیاری بر این باورند که عشق رمانتیک برای عقلانیت قابل ارزیابی نیست، یعنی عشق رمانتیک وابسته به دلیل و منطق نیست، یعنی عشق رمانتیک منطق پذیر نیست.
من فکر میکنم که مخالفت در برابر این ادعاها بخاطر تصور اشتباه از چیستی عشق رمانتیک است. در این مقاله نگاهی دقیقتر به این موضوع که چگونه عشق رمانتیک میتواند یک احساس باشد و در عین حال هم وابسته به عقل و هیجان و هم منطق پذیر و نیز مقید به عقلانیت باشد.
من برای هر سه ادعا دلایلی براساس نکات کلیتر درباره ماهیت هیجانات و نیز شواهد موافق این ادعا ارائه میکنم که عشق رمانتیک شامل هیجان پیچیده ای میباشد که در صورت تجربه به واقع چند وجهی است.
عشق رمانتیک، خصوصیات ایجادکننده ویژگیهای درونی (به عنوان مثال سریع تر شدن ضربان قلب) که از طریق درک متقابل تجربه میشوند را وابسته به فرد میداند. عشق رمانتیک توسط قوه ادراکی و یا شناختی شناسایی میشود.
در ادامه، من برخی از تفاوت های عشق رمانتیک با عشق های دیگر، مانند عشق دوستانه و عشق والدین را شناسایی میکنم.
عشق رمانتیک به شکل یک هیجان پیچیده
به دنبال تحقیقات روانشناس پل اکمان (۱۹۹۲)، هیجانات به هیجان ساده، یا پایه و پیچیده تقسیم شدند. هیجانات پایه عبارتند از:
شادی، تعجب، عصبانیت، ناراحتی، ترس و انزجار
حسادت، عشق، گناه، اندوه و غرور نمونههایی از هیجانات پیچیده هستند. هیجانات پایه به این دلیل نامیده میشوند که با حالات چهره متمایز شده قابلتشخیص هستند. برای مثال، وقتی افراد تعجب را تجربه میکنند، ابروهایشان بالا میرود، چشمان آنها باز است و سفیدی چشم بیشتر میشود و فکشان کمی پایین میآید.
وقتی افراد احساس انزجار میکنند، لب بالایشان بالا میرود، بینی شان چین میخورد و گونه شان بالا میرود. هیجانات پایه میتوانند با هم ترکیب شوند تا احساسات پیچیده را شکل دهند. برای مثال، تحقیر ترکیبی از خشم و نفرت است.
برخی از هیجانات پیچیده ممکن است شامل عناصر بیشتری علاوه بر هیجانات پایه باشند، برای مثال، هیجانات عقلانی انکار و پذیرش.
این که آیا شش هیجانات ساده واقعا ساده هستند هنوز مورد بحث است. پل گریفیث (۱۹۹۷) معتقد است که هیجانات پایه تنها هیجاناتی هستند که در زمره انواع طبیعی هستند و از این رو میتوانند به طور علمی مورد بررسی قرار گیرند.
عواطف دیگر یکنواخت نبوده در نتیجه به راحتی نمی توان آنها را به طور علمی مورد مطالعه قرار داد. از سوی دیگر، جسی پرینز این ایده که شش هیجان اکمان واقعا ساده و اساسی هستند را رد کرد.
برخی از این هیجانات به واکنشهای هیجانی کوچکتر تقسیم میشوند. برای مثال، غافل گیر شدن به دو طبقه علاقه و تعجب (مثبت) و ترس خفیف (منفی) تقسیم میشود. خشم ممکن است به صورت ترکیبی از ناامیدی از هدف و پرخاشگری ظاهر شود.
اما اگر ما تمایز بین هیجانات پایه و پیچیده را مسلم بدانیم، آنگاه این سوال پیش میآید که عشق را به عنوان یک هیجان پایه طبقه بندی کنیم و یا یک هیجان پیچیده. با یک دلیل میتوان گفت که عشق هیجان پایه نیست از این نظر که شش هیجان اکمان هیجان پایه هستند.
به عنوان مثال، یک حالت چهره قابلتشخیص کلی در ارتباط با ترس وجود دارد، اما هیچ حالت چهره قابل شناخت کلی مرتبط با عشق وجود ندارد. اگر عشق یک هیجان است پس به نظر میرسد که باید یک هیجان پیچیده باشد.
یک چالش نسبت به دیدگاه پیچیده بودن عشق وجود دارد و آن این است که مشخص نیست کدام هیجانات ساده عشق را تشکیل میدهند. به نظر میرسد تحلیل هیجانات دیگر آسانتر باشد. غم را درنظر بگیرید.
مدل غم کوبلاکر – راس “پنج مرحله غم”
با توجه به مدل غم کوبلاکر – راس، که با عنوان “پنج مرحله غم” نیز شناخته میشود، اولین بار توسط الیزابت کوبلاکر – راس (۱۹۶۹) معرفی شد، غم شامل پنج مرحله انکار، خشم، جربحث، ناراحتی و پذیرش است. پس از از دست دادن کسی که دوستش دارید، ممکن است ابتدا انکار کنید که او رفتهاست و به سادگی از باور آن امتناع کنید.
وقتی حقیقت بر شما آشکار شد، ممکن است احساس خشم و تلاش کنید که معشوق را متقاعد کنید که برگردد و یا از خدا و یا روح جهان بخواهید که تصمیماشان را تغییر دهند. وقتی متوجه میشوید که اوضاع تغییر نخواهد کرد، ناراحتی بر شما غلبه میکند.
با گذشت زمان ممکن است بالاخره آنچه را که اتفاقافتاده قبول کنید. این مراحل به این ترتیب نیستند و هر مرحله ممکن است چندین بار روی دهد. احساسات مختلف نیز میتوانند با هم همپوشانی داشته باشند.
ممکن است در عین حال عصبانی باشید و یا آنچه را که اتفاقافتاده انکار کنید و باز هم احساس ناراحتی بکنید. بنابراین ما فهمیدیم که میتوان غم را به شکل حالات هیجان سادهتر، درک کنیم.
اما عشق را چطور میتوان درک کرد؟
پاسخ به این سوال این است که احساسات پیچیده را نمیتوان به تعداد ثابتی از احساسات ساده تجزیه و تحلیل کرد. غم اغلب ترکیبی از انکار، خشم، جربحث، ناراحتی و پذیرش است.
اما گاهی اوقات فقط شامل غم و گاهی اوقات نیز شامل اجزای غیر معمولی مثل شادی و یا جنون است. همین امر برای حسادت، یک هیجان دیرینه پیچیده صادق است است.
قطعا حسادت میتواند شامل هیجانات پایه مثل عصبانیت، ناراحتی، ترس و انزجار باشد اما میتواند شامل ترکیبی از پرخاشگری، خشم و وسواس باشد. هیجانات پیچیده را نمیتوان به یک مجموعه ثابتی از هیجانات سادهتر تجزیه و تحلیل کرد که در هر شرایطی که احساسات پیچیده معرفی شوند قابل حصول باشند.
در عوض، هیجان وقتی پیچیده میشود که مجموعهای از هیجان دیگر را شامل شود اما لزوما هیجانات یکسان در هر شرایطی که احساسات پیچیده حضور داشته باشند، وجود ندارد.
پس چگونه میتوانیم احساسات پیچیده ای را شناسایی کنیم که میتوانند شامل مولفههای بسیار متنوعی باشند، و در عین حال به یک نوع تعلق داشته باشند؟ فرض امیدوار کننده این است که مفاهیم هیجانی نمونه های معمول هستند، نمونه های معمول با توجه به درک معمول از اشیا، به طور واضح در یک مفهوم مشخص میگنجند.
بازی فوتبال نمونه معمول بازی است، صندلیها و کاناپه نمونههای معمول مبلمان هستند و پرنده سینه سرخ نمونه معمولی از پرندگان میباشد.
برای تشخیص اینکه آیا چیزی در یک مفهوم میگنجد یا نه باید شباهت آن را با نمونههای معمول بررسی کنیم. چون مبل لاوسیت از نظر ظاهر، محل قرارگیری و نحوه استفاده، شبیه به کاناپه است، پس در دسته مبلمان قرار میگیرد.
اگر هیجانات را به شکل نمونه های معمول درک کنیم، آنگاه هیجانات را میتوان براساس شباهت شان با نمونه های معمول در هر مقوله از نظر شی یا شرایط پاسخ و صفات عامل هیجان طبقه بندی کرد.
فردی که پس از فهمیدن خیانت شریک زندگی، کاملا بیتفاوت رفتار میکند، بلافاصله در دسته حسادت قرار نمیگیرد. رفتارش صحیح نیست. اما تا زمانیکه درک فرد از حقیقت موجب عصبانیت، ناراحتی، درد و یا تغییر دیگری در هیجانات نشود، نمی توان گفت که آن فرد حقیقتا حسود است.
فردی که میفهمد معشوق به او خیانت کردهاست، و سپس احساس حسادت میکند، بلافاصله در دسته حسادت قرار میگیرد. اگر او احساس حسادت را انکار کند، عدم وجود این احساسات را به عدم آگاهی یا توجه به تغییرات فیزیولوژی بدن یا شیمی مغز او نسبت میدهیم.
تفکر در اینجا این است که چیزی باید در بدن و مغز او باشد که باعث تغییر رفتار او در پاسخ به یک سناریوی ناراحت کننده شود.
چالش دیگر برای این دیدگاه که عشق رمانتیک یک هیجان پیچیده است، دیدگاهی است که به طور گسترده پذیرفته شدهاست. این دیدگاه مدعی است که هیجانات اساس تکاملی دارند.
اینکه چرا عشق رمانتیک تکامل پیدا کرده است، کاملا مشخص نیست. ممکن است تصور شود که جذابیت جنسی، یا شهوت، برای اینکه انسانها ژنهایشان را انتقال دهند کافی است.
در پاسخ به این چالش، میتوان استدلال کرد که عشق رمانتیک محصول تکامل نیست بلکه منحصرا محصول فرهنگ مدرن است. مشکل این ایده این است که عشق با مجموعهای از حالات و یا رفتارهای عمومی چهره مرتبط نیست، اما به نظر میرسد که به طور عمومی تجلی مییابد، یعنی عشق یک اساس تکاملی دارد.
عشق رمانتیک و فرزندپروری
یکی از نظریههای ویژگی تطبیقی عشق رمانتیک، توانایی آن در تسهیل ارتباط متقابل در سالهای اولیه پرورش فرزند است (فرانک، گونزاگا، و همکاران، فیشر، ۲۰۰۵). افرادی که عاشق میشوند اغلب روابطی را شکل میدهند که حداقل چند سال ادامه پیدا میکند.
این روابط ممکن است تا زمانیکه نوزادان از دوران نوزادی عبور میکنند و در نهایت به سن بلوغ میرسند ادامه پیدا کند. اگر عشق رمانتیک تکامل پیدا کرده باشد، به این خاطر موجب افزایش میزان زنده ماندن کودکان شده است، این موضوع میتواند توضیح دهد که چرا عشق رمانتیک به سرعت از بین میرود.
زمانی که کودکان از دوران کودکی و اوایل کودکی جان سالم به در میبرند، تلاش مشترک برای فرزندآوری دیگر برای زنده ماندن کودکان اهمیت ندارد. بنابراین، عشق رمانتیک طولانیمدت، تطبیقی نبوده است.
چالش این نوع دیدگاه این است که توضیح دهیم چرا وابستگی بین همسران برای اطمینان از نتیجه مطلوب پرورش فرزند کافی نیست. به نظر میرسد احساسات گرم وابستگی باید باعث شود افراد بخواهند با هم بمانند.
با این حال، این موضوع احتمالا چنین نیست، زیرا میببینیم که با از بین رفتن عشق، افراد تمایل به جدایی دارند، حتی اگر هنوز هم به یکدیگر وابسته باشند. عشق رمانتیک بیشتر از وابستگی احتمال ایجاد مالکیت شدید دارد.
عشق رمانتیک و مالکیت و حسادت
وقتی مالکیت شدید وجود داشته باشد، واکنش منفی به نقض مالکیت فرد پیش میآید. احساس نقض مالکیت به نظر میرسد که دلیل حسادت است که به همراه عشق رمانتیک وجود دارد.
حسادت پاسخی است به خطر از دست دادن جفت. حساسیت در این نوع خطر به احتمال زیاد یک ویژگی تطبیقی است، زیرا احتمال اینکه جفت های عاشق به هم بپیوندند و در نتیجه از فرزندان خود در یک تلاش مشترک حفاظت کنند، بیشتر است.
اگر این توضیح درباره تکامل عشق رمانتیک درست باشد، پس باید انتظار داشته باشیم که جز اساسی عشق رمانتیک، گرایش به حسادت در زمانی است که یک تهدید درک شده برای تقابل عشق یک فرد وجود دارد و به نظر میرسد که همین طور است.
ما معمولا به شخصی اعتنا میکنیم که هیچ حسادتی به این ندارد که شریک زندگی اش دلبسته شخص دیگری شده است.
نظریه پاسخ ادراک شده
اگر عشق یک هیجان پیچیده باشد، پس ساختار مشابهی با هیجانات دیگر دارد. این ساختار چیست؟ در موقعیتهای قبلی من استدلال کردم که هیجانات، ادراکاتی هستند از پاسخهای جسمانی به ادراک، حافظه یا تصور یک موضوع یا رویداد خارجی(بروگارد، ۲۰۱۵ بروگارد، کاووس چونوف، ۲۰۱۶).
این چیزی است که من آن را نظریه پاسخ ادراک شده نامیدم.
در اینجا فرض میکنم که پاسخهای جسمانی شامل تغییراتی در نگرشهای ذهنی، مثلا، انکار در مورد غم و افکار سردرگم در مورد ترس میشوند. این موضوع یا رویداد همچنین گاهی اوقات به عنوان موضوع مناسب و یا هدف هیجان اشاره میشود.
موضوع اصلی هیجان اغلب موضوع ارزش فرض میشود به این معنی که به طور ضمنی نسبت به رفاه کلی عامل ارزیابی میشود. نسبت به رفاه عامل، موضوع یا رویداد مناسب، به شکل خطرناک، توهینآمیز، غیر منتظره یا دوستداشتنی توصیف میشود.
برای مثال خطرناک بودن گاها موضوع اصلی هیجان ترس است. ویژگی خطرناک بودن به صورت گرایشی درک میشود: یعنی یک موضوع به دلیل توانایی آسیب رساندن به یک فرد در شرایط خاص خطرناک است.
اگر چه موضوع اصلی توسط موضوع مناسب معرفی میشود (به عنوان مثال، ببر دندانهایش را نشان میدهد)، در نظریه پاسخ ادراک شده لازم نیست که برای ایجاد هیجان، شخص موضوع اصلی را درک یا دریافت کند. همانطور که در بخش بعد خواهیم دید، موضوع اصلی در تعیین این که هیجان معقول است یا نه، نقش حیاتی دارد.
برای مثال اگر یک موضوع خطرناک نباشد، واکنش ترس به آن موضوع غیرمنطقی است.
بیشتر هیجانات، ظرفیت مثبت یا منفی دارند (احساسات ذهنی نیاز به ظرفیت مثبت یا منفی ندارند). ظرفیت هیجانات را میتوان با نشان دادن تغییرات جسمانی تولید شده به صورت مثبت یا منفی درک کرد.
به عنوان مثال، ترس نشاندهنده پاسخ ترس بدن به صورت منفی است در حالی که شادی نشاندهنده احساسات لذت بخش جسمانی مثبت است.
برخی از احساسات، هم به صورت همزمان و هم در زمان، ظرفیت مثبت و منفی دارند. حسادت دستاوردهای فرد را به شکل مثبت نشان میدهد اما بخت و اقبال آنها را به شکل منفی نشان میدهد (بن زئف، ۱۹۹۳).
احساسی دردناک و در عین حال هیجانانگیز
همین مساله در مورد عشق رمانتیک جدید نیز صدق میکند، که میتواند از نظر احساسی دردناک و در عین حال هیجانانگیز باشد (بن زئف، ۱۹۹۳).
نظریه پاسخ ادراک شده هیجانات، چند ویژگی را شامل میشود که به طور کلی برای مشخص کردن هیجانات، به ویژه، توجیه عمدی نسبت به محیط خارجی و تغییرات فیزیولوژیکی در بدن، در نظر گرفته میشوند. بیشتر نظریههای هیجانی کنونی میتوانند این ویژگیها را شامل شوند.
چیزی که نظریه پاسخ ادراک شده را از اکثر نظریههای هیجانی کنونی متمایز میکند این است که هیجانات باید نمونههای واقعی از درک چند وجهی باشند. یک مثال نمونه برای ادراک چند وجهی : دیدن فردی است که صحبت میکند.
دیدن فردی در حال صحبت با دیدن لیوان قرمزی حین شنیدن موسیقی، متفاوت است. در حالت اول، نه در حالت دوم، ویژگیهای بینایی و شنوایی به یک موضوع محدود میشود.
همچنین دیدن فردی در حال صحبت با دیدن و لمس کردن یک توپ متفاوت است. در مثال دیدن فرد در حال صحبت، رویداد تولید گفتار به صورت تصویری ارایه میشود و ویژگی شنیداری به رویداد بصری منسوب میشود.
اما این مطلب در مثال دیدن و لمس کردن توپ چنین نیست. در این مثال در عین حال که ویژگیهای بصری و لمسی به یک موضوع وابسته هستند، اما ویژگی های محسوس در یک ماهیت به رویدادی مربوط نمی شود که در ماهیت متفاوت شناخته شده است.
اگر چه همه هیجانات در شیوه دیدن فرد در حال صحبت، چند وجهی نیستند، اما بسیاری از هیجانات چندوجهی هستند. در مثال غافل گیر شدن، به مهمانی غافلگیرانه وارد میشوید و منظره غیر منتظره مهمانان که در پشت سر شما در حال پریدن هستند میتواند موجب پاسخ وحشت و هجوم آدرنالین شود.
ما این مثال را به عنوان موردی در نظر میگیریم که در آن ویژگی ایجاد تغییرات فیزیولوژیکی که از طریق تحریک درونی تجربه میشوند به یک رویداد مشخص بصری نسبت داده میشود ( پریدن مهمانان از پشت مبل).
یا در مثال ترس، صدای پایی از پشت سرتان در خیابانی تاریک در محله پرخطر میشنوید که نشان دهنده خطر است. گامهای عجیب و غریب میتواند موجب تندشدن ضربان قلب و عرق کردن کف دست شود.
در اینجا ویژگی ایجاد تغییر فیزیولوژیکی که از طریق تحریک درونی تجربه میشود به یک رویداد شناختهشده شنوایی نسبت داده میشود.
این دیدگاه که هیجان نوعی ادراک است، بحثبرانگیز است. مایکل بردی (۲۰۱۳)استدلال میکند که هیجانات نمیتوانند در ماهیت ادراکی باشند. برخلاف تجربیات ادراکی، او استدلال میکند که هیجانات نمیتوانند باورها را توجیه کنند.
این ایده تفاوتی بین تجربه ادراکی و باورها در برابر با هیجانات به صورت غیر ادراکی قائل میشود. این خط استدلال سوال برانگیز است.
در نظریه پاسخ ادراک شده، هیجانات میتوانند این باور را توجیه کنند که پاسخ هیجانی شما (که از طریق تجربه تحریک درونی شکل میگیرد) نوعی پاسخ به چیز بد یا خوبی است که برای شما اتفاق میافتد.
به عنوان مثال، وقتی من افزایش ضربان قلب را تجربه میکنم، خون در رگ هایم به شدت جریان خواهد یافت و در پاسخ به رفتار پرخطر فردی به نام جان، عضلاتم سفت و منقبض میشوند.. این تجربه میتواند این باورم را توجیه کند که تغییرات فیزیولوژیکی هیجانی نوعی پاسخ به رفتار پرخطر جان هستند.
اذعان میکنم که داشتن هیجان سریعا توجیه نمی کند که موضوع عمدی هیجان چنین یا چنان ویژگی ارزش دارد. برای مثال اگر از مار میترسید ممکن است باور کنید که خطرناک است. اما باور شما به این که مار خطرناک است به طور معمول با ترس توجیه نمیشود بلکه از دیدن مار (در صورت وجود)توجیه میشود.
این نگرش که هیجانات معمولا باورهای ارزشی از این نوع را توجیه نمی کنند، اعتراضی به این دیدگاه ندارد که هیجانات ماهیت ادراکی دارند. بلکه صرفا بر این واقعیت تاکید میکند که وقتی شما ترس را در پاسخ به مار تجربه میکنید، چیزی نیست که شما را از خطرناک بودن مار آگاه میکند.
اگر چیزی باعث شود که شما به طور ادراکی از این ویژگی ارزش آگاه شوید، آن باید تجربه تحریک بیرونی شما (به عنوان مثال، تجربه بصری شما از مار – یک جز تشکیلدهنده جزئی از احساس)باشد که موجب آگاهی شما از خطر میشود.
اما این تجربه بصری شما است که از طریق دید تخصصی و نه احساس ترس به دست آمدهاست به طوری که شما را از خطرناک بودن مار آگاه میکند، در نتیجه احساس ترس شما توجیه فوری برای باور شما مبنی بر خطرناک بودن مار نیست.
تجربیات هیجانی توجیه مضاعف بیشتری در برابر تجربه تحریک بیرونی برای باورهای ارزشی شما ارائه نمی کند، زیرا تجربه تحریک بیرونی شما جزئی از هیجان است. این موضوع چندان عجیب و غریب نیست.
اگر شما تجربه میکنید که فردی که لبهایش را حرکت میدهد و بدین صورت بیان میکند که من شما را دوست دارم “، این تجربه باور شما را توجیه میکند که آن فرد گفته ” من شما را دوست دارم”.
اما در بیشتر موارد تجربه چند وجهی شما این باور را توجیه میکند که آن شخص باید این جمله را طوری بیان کند که جز دیداری یا شنیداری تجربه چند وجهی خود توجیهی برای این باور باشد.
اگر عشق رمانتیک یک هیجان پیچیده باشد، همانطور که در موارد قبلی استدلال کردم ، پس عشق رمانتیک نیز نوعی ادراک از پاسخ بدن به یک موضوع یا رویداد مستقل است. وقتی که عشق رمانتیک آگاهانه احساس میشود، ویژگی ایجاد تغییرات فیزیولوژیکی را به فردی که در ادراک، حافظه و یا فکر شناخته شده ارتباط میدهد.
به طور مثال، دیدن معشوق ممکن است احساس گرما ایجاد کند، شنیدن صدای او ممکن است باعث افزایش ضربان قلب شما شود، یک خاطره از او میتواند شور و اشتیاق ایجاد کند.
در مورد اول، ویژگی ایجاد گرمای درونی به فردی نسبت داده میشود که از نظر بصری در تجربه شما شناسایی شدهاست.
در مورد دوم، ویژگی تندشدن ضربان قلب به فرد نسبت داده میشود که به صورت شنیداری در تجربه شما شناسایی شده است.
در مورد سوم، ویژگی ایجاد اشتیاق به فردی نسبت داده میشود که در حافظه شما شناسایی شده است. البته عشق رمانتیک مثل دیگر هیجانات همیشه احساس نمیشود. شما میتوانید غصه بخورید، عصبانی شوید و یا در نبود هر گونه واکنش بدنی شاد باشید.
به همین ترتیب، شما ممکن است یک فرد را برای روزها، ماهها و سالها دوست داشته باشید و فقط واکنشهای جسمی به معشوق را متناوبا احساس کنید. پیتر گلدی (۲۰۱۰)این حالات احساسی را “گرایشات هیجانی” مینامد. اما ما به طور ساده به آنها حالات هیجانی ناخودآگاه میگوییم.
عشق رمانتیک در ارزیابی عقلانیت
حالا به این پرسش پاسخ میدهم که آیا عشق رمانتیک میتواند عقلانیت را ارزیابی کند. اگر عشق برای عقلانیت قابل ارزیابی باشد، محدودیتهای عقلانیت باید متفاوت از محدودیتهای عقلانیت در نگرشهای غیر هیجانی باشند. محدودیت معقول در مورد عشق براساس تناسب مناسب میباشد.
برای اینکه عشق رمانتیک منطقی باشد، باید تناسب خوبی بین کیفیتهای محبوب و احساس وجود باشد. این دیدگاه همچنین به عنوان احساسات گرایی منطقی، یا احساسات گرایی جدید شناخته میشود. دآرمز و جاکوبسون این دیدگاه را به صورت کلیتر به شرح زیر تدوین کردند:
ایده بسیار مهمی که ما آن را ویژگی تعیینکننده نواندیشی درنظر میگیریم این است که مجموعه مهمی از مفاهیم یا اصطلاحات ارزیابی کننده برای ارزیابی اصولی تناسب پاسخ هیجانی وابسته درک میشوند.
در نتیجه،
RDT: وقتی X خاصیت ارزیابی F را دارد یعنی F در پاسخ به X احساس مناسبی است.
مجموعه مختلفی از ویژگی ها میتوانند این نوع تناسب مناسب را تضمین کنند. مجموعه ویژگیهایی که من دارم و مجموعه ویژگیهایی که تو داری میتواند برای هردوی ما ارزش عشق را داشته باشد. اما تناسب مناسب تنها محدودیت عقلانیت عشق نیست.
اگر من تو را درمقام یک ظالم دوست داشته باشم، عشق من به تو منطقی نیست، حتی اگر واقعا آدم خوبی باشی.
بنابراین، یک محدودیت دیگر این است که برای این که عشق شما منطقی باشد، شما باید به درستی ویژگیهای معشوق را درک کنید که این موضوع پایه علی عشق مورد نظر را شکل میدهد.
بنابراین، در عین حال که تمام ویژگیهای فرد برای تعیین تناسب مناسب بین احساس عشق و موضوع آن عشق اهمیت دارند، اما تمام ویژگیهای او تناسبی با اینکه عشق شما به شکل غیرمنطقی بدجلوه داده شود، ندارد.
اگر شما کوررنگی سبز قرمز داشته باشید، نمیتوانید رنگ قرمز و سبز را تشخیص دهید. چیزهای قرمز و سبز برای شما خاکستری به نظر میرسند. پس، شما معشوقتان را به شکل نادرست درک میکنید اما عشقتان هنوز میتواند کاملا منطقی باشد،
با وجود این توهم رنگها، اگرشما عاشق خلق چیزهای خیالی به جای معشوق هستید، عشق شما غیرمنطقی است.
گاهی اوقات هر دو محدودیت نقض میشوند اما نیازی به این کار نیست. زنی را در نظر بگیرید که شوهرش را یک تاجر سخاوتمند و سخت کوش میداند. اینها صفاتی هستند که عشق مرد را در زن ایجاد میکنند.
با این حال، زن از این موضوع بی اطلاع است که شوهرش او را به آرامی با آرسنیک مسموم میکند تا بتواند پولش را به ارث ببرد. در سناریوی پیشبینیشده هر دو محدودیت عقلانیت نقض میشوند.
بین صفات معشوق و احساس عشق تناسب خوبی وجود ندارد و زن ویژگیهای معشوق خود را که تا حدی مبنای عشق او است، بد درک میکند. اما عشق میتواند با نقض تنها یکی از این محدودیتها غیرمنطقی باشد.
عشقی که با ایدهآلگرایی شریک زندگی تحریک میشود، غیرمنطقی است، حتی اگر شریک زندگی کاملا دوستداشتنی باشد. عشق بیپاسخ غیرمنطقی است حتی بدون درک نادرست از ویژگیهایی که عشق را تحریک میکنند چون عدم تناسب مناسب بین رفتار عاشقانه شما و رفتار فرد نسبت به شما وجود دارد.
افراد گاهی اوقات از این ایده طفره میروند که عشق هیجانی است که میتواند به طور معنیداری منطقی یا غیرمنطقی، یا موجه یا ناموجه تصور شود.
امانویل کانت عقیده داشت که عشق موضوع احساس است، نه تمایل، من نمی توانم دوست بدارم، زیرا دوست خواهم داشت، و علت آن هم این است که باید دوست داشته باشم (نمیتوانم در برابر عشق محدودیتی داشته باشم)؛ بنابراین وظیفه عشق یک پوچی است. ” به همین ترتیب، ریچارد تیلور استدلال میکند،
عشق و رحم، احساسات شدید هستند نه اقدامات، بنابراین مشروط به هیچ تکلیف یا تعهدات اخلاقی نیستند.
عشق، به عنوان یک احساس، نمیتواند حتی از طرف خدا نیز حکم شود، زیرا به کسی مربوط نیست که شخص در مورد همسایه خود یا هر چیز دیگری چه احساسی دارد . اعتراضی که در اینجا مطرح میشود این است که آنطوری که معشوق را به میل خود میبوسیم، نمیتوانیم به میل خود عشق بورزیم.
با این حال، این استدلال درست نیست. ما نمی تونیم با میل خود باور کنیم. نمیتوانم باور کنم که روز آفتابی که داغی آن را روی پوستم احساس میکنم، باران ببارد. اگر اطلاعاتی در مورد آنچه که در حال حاضر انجام میدهید ندارم، نمیتوانم به خودم بقبولانم که شما در حال حاضر سوشی میخورید، حتی اگر واقعا در حال حاضر سوشی میخورید.
اما ما نمی توانیم به میل خود به چیزی باور داشته باشیم، کم و بیش شنیده ایم که وظیفه یا تعهدی داریم که بعضی چیزها را باور کنیم.
عموما باور بر این است که ما وظیفه داریم تنها آنچه را که درست است باور کنیم، حتی اگر نتوانیم این الزام را برآورده کنیم. بنابراین، اگر عشق برای عقلانیت قابل ارزیابی نباشد، به این خاطر نیست که ما با میل خود نمی توانیم عشق را بوجود بیاوریم.
استدلال کانت همچنین درک این ایده را دشوار میسازد که ما وظیفه داریم کودکانی را که به این دنیا میآوریم دوست داشته باشیم یا برای والدین تصمیم بگیریم.
دلیل دیگر که متفکران در مورد قابلیت ارزیابی عشق رمانتیک تردید دارد به تفکر پوچ بر میگردد که میگوید ما باید به دوست داشتن افرادی ادامه دهیم که اصلا آنها را دوست نداریم.
همانطور که لارنس توماس میگوید: ” هیچ ملاحظات عقلانی وجود ندارد که هر کسی بتواند ادعای عشق دیگری را بکند یا اصرار کند که عشق یک فرد به دیگری غیر منطقی است.” با این حال، در این نکته فرض بر این است که رها شدن از عشق کسی که همیشه دوستداشتنی بوده، غیرمنطقی و یا غیر مجاز است.
این موضوع از این دیدگاه ناشی نمیشود که عشق رمانتیک میتواند عقلانیت را ارزیابی کند. عشق به یک فرد دوستداشتنی معقول و در نتیجه مجاز است. دوست داشتن کسی که دوست داشتنی نیست، غیرمنطقی است یعنی نبایستی عاشق چنین افرادی شد. واضح است که نیازی نیست رابطه عاشقانه با کسی که دوست نداریم را ادامه دهیم.
حتی اگر آن شخص جذاب، مهربان و خوب باشد. ما آزادیم که آنها را دوست نداشته باشیم – بر خلاف فرزندانمان که وظیفه داریم آنها را دوست داشته باشیم.
عشق رمانتیک برخلاف عشق والدین منطقی است
عشق رمانتیک منطقی مانند عشق دوستانه منطقی و برخلاف عشق والدین منطقی است. عشق رمانتیک منطقی مشروط به ویژگیهای فیزیکی معشوق، ویژگیهای شخصیتی، رفتار شخصیتی و رفتار بیرونی او است و نیز مشروط به تاثیری است که این موارد بر سلامتی ما دارند.
در این رابطه، عشق و هیجانات دیگر شبیه به عمل هستند.منطقی است که اگر دوست ندارید دست خود را بلند کنید. اما به این معنی نیست نباید دست خود را بلند کنید.
عمل منطقی اقدامی مجاز فرض میشود. عمل غیر منطقی اقدامی غیر مجاز فرض میشود. عمل غیرمنطقی اقدامی است که هرچند دلایل خوبی برای انجام دادن آن وجود دارد، اما باز نباید آن را انجام داد.
شما هزاران دلیل خوبی برای آسیب زدن به کسی که تصادفا در خیابان به شما برخورد میکند، دارید، اما آسیب رساندن به آن شخص در هر صورت عملی غیرمنطقی است. به همین ترتیب دوست داشتن شریک عشقی که به طور مکرر شما را تهدید میکند و یا به روشهای دیگر به شما آسیب میزند، غیر منطقی است و عشقی است که نباید به آن ادامه داد.
اما در عشقهای رمانتیک شما نباید به دوست داشتن افرادی که دوستشان ندارید ادامه دهید.
در اینجا دلیل دیگری میآوریم که افراد از وجود عقلانیت در عشق رمانتیک طفره میروند. به طور شهودی، تنها عشق به افرادی که دوست داشتنی هستند به طور معنیداری منطقی است. اما ممکن است سوال پیش بیاید که، منظور از این که شخص دوستداشتنی است چیست؟ دوستداشتنی بودن به نظر میرسد که ویژگی یک فرد باشد.
اما کدام ویژگی؟
در مورد ترس، ما به خوبی تعریف کردیم که چه چیزی خطرناک است. اما چه چیزی انسان را دوستداشتنی میسازد؟
آیا خوش قلب بودن است ؟
آیا داشتن شخصیت قوی است؟
آیا داشتن پاهای بلند فرد را دوست داشتنی میسازد ؟
شکم شش تکه چطور؟
آیا همسرشدن فرد را دوست داشتنی میسازد؟
یک پاسخ ساده به این سوال داده میشود که آنچه که درباره ی هیجانات دیگر میگوییم را بازتاب میکند. ویژگیهای بسیار مختلفی وجود دارند که میتوانند چیزی را خطرناک بسازند.
یک خرس گریزلی چون چنگالها و دندانهای تیزی دارد، خطرناک است. بوا چون میتواند فرد را خفه کند، خطرناک است. موتور سواری در میامی خطرناک است چون احتمال دارد با ترافیک وحشتناک میامی به تصادف منجر شود.
همچنین، برخی چیزها برای برخی افراد خطرناک هستند اما برای برخی دیگر خطرناک نیستند. خرسهای گریزلی برای انسانها خطرناک هستند اما نه برای دایناسورها. سوار شدن بر موتورسیکلت در یک جاده آرام روستایی برای من خطرناک است، چون من حتی تجربه دوچرخهسواری نیز ندارم،
اما نه برای باب که فردی حرفه ای در موتور سواری است. بادامزمینی برای مایز که به بادامزمینی آلرژی دارد، خطرناک است، اما غیرمنطقی است که بکستر از بادام زمینی بترسد. بنابراین ویژگیهای خطرناک ویژگیهای نسبی هستند که به فردی بستگی دارند که شی موجب خطر را برای آنها ایجاد میکند.
قیاس با عشق رمانتیک باید روشن باشد. افراد مختلف از لحاظ ویژگیهای مختلف دوستداشتنی هستند و مجموعه ویژگیهای مختلف افراد را برای افراد مختلف دوستداشتنی میسازد.
مانرو ممکن است به دلیل مهربان بودن و فوق زنانه بودن، برای فیتزجرالد دوستداشتنی باشد، در حالی که مانرو از نظر آگوستین به دلیل قوی، مستقل و مسلط بودن، دوست داشتنی است. میتوان گفت که اگر عشق رمانتیک معشوق به طور قابلتوجهی به سلامت عمومی شما آسیب میرساند، پس عدم تناسب مناسب بین نگرش عاشقانه و معشوق وجود دارد، و در نتیجه معشوق برای شما دوستداشتنی نیست
عشق رمانتیک منطق پذیر
پرسش این است که آیا عشق رمانتیک برای عقلانیت قابل ارزیابی است یا خیر، این سوال به این دیدگاه وابسته است که عشق رمانتیک منطق پذیر است. دو راه وجود دارد که در آن عشق میتواند وابسته به دلیل باشد، بسته به این که ما در مورد دلایل علی یا دلایل موجه صحبت میکنیم.
اگر من کسی را بخاطر خشم به قتل برسانم، خشم من دلیل عمل من است اما توجیهی برای عمل من نیست. اگر من کسی را برای دفاع از خود به قتل برسانم، تمایل من به زنده ماندن نه تنها دلیل عمل من بوده بلکه آنرا توجیه نیز میکند.
به همین ترتیب میتوانیم فرق دلایل که صرفا دلیل هستند و دلایلی که پایه عشق هستند، را متوجه شویم. ممکن است دلایل علی هم برای عشق منطقی و هم برای عشق غیر منطقی وجود داشته باشد، اما تنها عشق منطقی حکم میکند که دلایل موجه برای عشق وجود و یا اصلا هیچ دلیلی موجه وجود ندارد.
به نظر میرسد که عشق رمانتیک در هر دو مفهوم وابسته به دلیل است. برخلاف عشق نوع دوستی، عشق رمانتیک که تا حدی با ظاهر محبوب از نظر فیزیکی و از نظر روانی تحریک میشود، به احتمال زیاد موردی است که به لحاظ علی وابسته به دلیل باشد.
شما ممکن است وابستگی علی در عشق رمانتیک را رد کنید، به این صورت که عشق رمانتیک باید عشقی باشد که توسط کل ویژگی فرد تحریک شود نه زیرمجموعهای از ویژگیهای او. برای مثال، رابرت سولومون استدلال کرد که دوست داشتن یک فرد به خاطر ویژگیهای فیزیکی و یا ویژگیهای شخصیتی اش، به عنوان عشق به کل فرد تلقی نمی شود. اگر من شما را بخاطر شکم شش تکه دوست دارم، پس به قول سولومون، عشق من به کل (ویژگی های ) شما نیست.
فکر نمیکنم منظور سولومون متقاعد کننده باشد. شما میتوانید به این دلیل از ببر بترسید که آن را تهدیدی برای زندگی خود میدانید، اما از ببر میترسید، موضوع این نیست که ببر تهدیدی برای زندگی باشد. تهدیدی که ببر دارد شما را به لحاظ درونی تحریک میکند که از ببر بترسید.
به طور مشابه، شما میتوانید کسی را به خاطر موهای جذاب، چشمان شهوانی و یا شوخطبعی عجیب و غریب دوست داشته باشید. داشتن این ویژگیها از درون به شما انگیزه میدهد که کل فرد را دوست داشته باشید. موهای جذاب، چشمان شهوانی و یا شوخ طبعی تنها پایه و اساس عشق شماست، نه هدف عشق.
جایگزین پذیری معشوق
دلیل دیگری که متفکران در برابر عشق ناشی از ویژگیهای تکرارپذیر در دیگری پیشنهاد میکنند این است که عشق رمانتیک معشوق را برای ما جایگزین پذیر میسازد. اگر موی جذاب تنها ویژگی دامن زدن به عشق به معشوق باشد، ممکن است که من عاشق هر فرد دیگری با موهای جذاب شوم.
در وهله اول مشکل اصلی جایگزین پذیری معشوق این است که ما نیستیم که آنها را جایگزین پذیر تلقی کنیم.
من فکر میکنم درست است که اگر عشق رمانتیک به لحاظ علی وابسته به دلیل باشد، این جنبه از عشق، معشوق را به این مفهوم جایگزین پذیر میسازد که شخص دیگری با همان ویژگیهای معشوق ممکن است مبنای علی عشق باشد. بسیاری از ما به طور تصادفی عاشق کسی که موهای جذاب دارد نمیشویم، یعنی موهای جذاب تنها عامل عشق رمانتیک نیست.
در دسترس بودن فرد، علاقه متقابل، شخصیت و نگرشها و گاهی اوقات رابطه گذشته ما با آنها احتمالا در میان بسیاری از عوامل علی است که باعث میشود ما عاشق شویم.
اگر دلایل علی برای عشق رمانتیک وجود داشته باشد، پس مفهومی نیز وجود دارد که بگوید معشوق ها جایگزین پذیر هستند. البته، در عمل، تعداد کمی از افراد به ارایه مبنای علی مورد نیاز برای ایجاد احساسات رمانتیک مشغول میشوند.
اکنون به دلایل موجهه توجه میکنیم. یک تناسب مناسب بین احساسات رمانتیک و دوست داشتنی بودن فرد به ما دلایل موجهی برای دوست داشتن فرد به لحاظ رمانتیک میدهد. اما این دلایل حکم یک دیدگاه نهایی واقعی برای عشق رمانتیک به فرد نیستند.
این مورد قیاسی است که در آن شما بعد از ظهر دلایل موجهی برای رفتن به باشگاه دارید، حتی اگر وظیفه شما نباشد همه چیز در نظر گرفته شدهاست. در این مورد، عشق رمانتیک از عشق والدین متفاوت است.
مسلما شما وظیفهای دارید که کودک خود را دوست داشته باشید، حتی اگر وظیفه سرپرستی از فرزند خود را نداشته باشید.
عشق به فرزند ممکن است نیازمند این باشد که وظیفه سرپرستی به شخص دیگر محول کنیم، در صورتی که مراقب اولیه در موقعیتی نباشد که بتواند مراقبت والدانه برای کودک تامین نماید، مراقب جدید حال دینی به گردن کودک برای ارائه مراقبت کافی به او دارد.
سوال این است که آیا این دیدگاه که توجیه دلایل عشق رمانتیک در تضاد با تمایل ما به بدون جایگزین دانستن معشوق است. افرادی مانند نیکو کولودنی به تمایل ما برای بدون جایگزین دانستن معشوق توسل میکنند و این دیدگاه را تشویق میکنند که تنها عشق مبتنی بر رابطه، یا عشق باسابقه، قابل توجیه است.
در این دیدگاه، دلایل موجه برای عشق وجود دارد اما این دلایل ویژگیهای معشوق نیستند بلکه واقعیتهایی در مورد گذشته مشترک ما با معشوق میباشد.
با این حال، به نظر میرسد که تمایل ما به بدون جایگزین دانستن معشوق، چالش واقعی برای این دیدگاه ارائه نمی کند که دلایل موجه مبتنی بر ویژگی برای عشق رمانتیک وجود دارد. اگر من خودپسند باشم، ممکن است شما را تنها به دلیل موهای جذاب دوست داشته باشم، اما این دلیل صرفا توضیح است، یا مبنای علی عشق من است، اما عشق را توجیه یا منطقی نمیکند.
برای اینکه عشق من عقلانی به نظر بیاید، موضوع عشق من –یعنی شما– باید دوستداشتنی باشد . شما برای دوست داشتنی شدن، تمام ویژگی های شما، در کنار هم، باید به گونهای باشند که اگر من تو را عاشقانه دوست دارم، آن ویژگی های از بهزیستی کلی من کم چیزی نمیکنند.
بسیاری از افراد میتوانند ویژگیهایی داشته باشند که عشق رمانتیک به آنها از بهزیستی من کم نمیکنند، به همین دلیل میتوانم دلایل موجهی برای دوست داشتن تعداد بیشماری از افراد به لحاظ رمانتیک داشته باشم. اما این موضوع نیز بی مسئله است.
هیچ چیزی وجود ندارد که حکم کند من فقط یک نفر را عاشقانه دوست داشته باشم، یا اینکه من یک شخص خاص را به جای دیگری دوست داشته باشم. از نقطهنظر عقلانیت، تنها حکم این است که من کسی را دوست ندارم که ویژگیهای او طوری باشد که از بهزیستی من کم کند.
عشق رمانتیک در اینجا با عشق والدین نیز در تضاد است. در مورد عشق پدر و مادر، تنها دلیل موجه و قابل دفاع برای دوست داشتن کودک میتواند این باشد که شما والد کودک هستید، به شرطی که شما انتخاب کرده باشید که فرزند به این دنیا بیاورید و یا انتخاب کرده باشید که پدر و مادر رسمی او شوید.
دعوا، فقدان علایق مشترک، فشار برای رها کردن هدفهای اصلی زندگی یا جدایی میتوانند دلایل موجهی برای توقف عشق با شریک عشقی باشد، اما نمی توانند دلیل دوست نداشتن فرزند باشند. نحوه برخورد کودک با شما و دیگران نباید بر عشق والدین تاثیر بگذارد.
البته، شما این آزادی را دارید که حقوق والدین خود را رها کنید و وظیفه والدینی را قطع کنید، حداقل با این فرض که شرایط خاصی موجب این کار شوند. عشق به کودک حتی میتواند واگذاری حقوق والدین را الزامی کند.
یک سوال مهم باقی میماند: چه چیزی تمایل ما را بدون جایگزین دانستن معشوق توضیح میدهد؟
رابرت کرات (۱۹۸۶) استدلال کرد که باور ما در مورد این که چه چیزی باعث میشود یک فرد همان فرد ثابت باقی بماند، دلیلی است که میتواند بر دیدگاههای ما درمورد جایگزین پذیری معشوق تاثیر بگذارد. هرچه بیشتر فکر کنیم که هویت افراد با ماهیت فردی آنها تعریف میشود، احتمال اینکه فکر کنیم که معشوق ما غیرقابل جایگزین است، بیشتر میشود.
فرضیه کرات توسط کریستوفر گراو و سینتیا پری (۲۰۱۴) در یک نظرسنجی از ۱۶۲ داوطلب مورد آزمایش قرار گرفت.
از شرکت کنندگان در ابتدا سوالاتی در رابطه با این دیدگاه پرسیده شد که ما افراد را با ماهیت فردی آنها شناسایی میکنیم. سپس از آنها در مورد دیدگاه خودشان در مورد غیرقابل جایگزینی معشوق، حیوانات خانگی و کفشهایشان سوال شد.
گراو و پری (۲۰۱۴) همچنین آزمایش کردند که اگر کفش شرکت کنندگان هدیه یک دوست باشد، چه تاثیری خواهد کرد. شرکت کنندگان عموما مخالف جایگزینی عزیزانشان بودند، از جمله حیوانات خانگی شان، اما آنها کمتر به آشنایی و کفش اهمیت میدادند.
شرکت کنندگانی که بر این باور بودند که هویت شخصی موضوع داشتن یک ماهیت فردی خاص است، به احتمال زیاد عزیزانشان را غیرقابل جایگزین تلقی میکردند. محققان همچنین دریافتند که همبستگی بین این که افراد چقدر احساساتی هستند و چقدر تمایل دارند که به فرد دیگری عین معشوق خود قانع شوند.
این یافته نشان میدهد که تمایل ما به بدون جایگزین دانستن عزیزان، برحسب ارزش غیر ابزاری که ما به افراد نسبت میدهیم توضیح داده میشود. شما لباس شاهزاده دایانا را با یک لباس مشابه عوض نخواهید کرد و من نیز پیشنهاد شما برای تعویض نقاشیهای مادرم با کپی آنها را رد میکنم.
دلیل این است که وقتی اشیا یا موضوع ها در کنار چیزهایی قرار میگیرند که برای آنها ارزش قائلیم، ارزش مضاعف میگیرند. این ارزش مضاعف به عنوان ارزش نهایی نیز شناخته میشود.
ارزش نهایی ارزشی است که شی به خاطر خودش دارد، نه به خاطر کیفیت ذاتی شی، بلکه به این دلیل ارزش دارد که در رابطه تاریخی با چیز دیگری که برایش ارزش قائلیم قرارگرفته است.
آنچه که معشوق رمانتیک را برای ما غیرقابل جایگزینی میکند، ارزش نهایی است که ما برای آنها قائل میشویم. ما تا حدی برای آنها ارزش قائلیم زیرا در گذشته با آنها رابطه داشته ایم.
حتی اگر بتوانیم کپی کاملی از معشوق مان را ایجاد کنیم، آن کپی در رابطه تاریخی متفاوتی با ما خواهد بود و از این رو ارزش نهایی یکسانی نخواهد داشت. ارزش نهایی که ما به افراد نسبت میدهیم نباید با عشق رمانتیک اشتباه گرفته شود.
ما باید ارزش نهایی را به افرادی که دوستشان داریم نسبت دهیم . ارزشی که ما به معشوق رمانتیک خود نسبت میدهیم معمولا به رابطه گذشته ما با آنها بستگی دارد. این کار معمولا ارزش را غیرقابل انتقال میسازد.
از آنجا که ما رابطه گذشته یکسانی با معشوق کپی خود نداشتیم، معشوق کپی همان ارزش معشوق اصلی را نداشت. البته ابن بدین معنی نیست که عشق رمانتیکی که بر مبنای رابطهای به مرور زمان نیست، عشقی غیر واقعی، غیرمنطقی یا ناموجه است.
عشق رمانتیک منطق پذیر
گفته میشود که وجود دلایل موجه برای عشق، غیر شهودی است. چون این دیدگاه عشق را به عنوان یک حالت روانشناختی مانند باور تفسیر میکند.
گفته میشود که باور به توجیه، بازتاب و بینش حساس است، در حالی که عشق اینطور نیست و باور و عشق رمانتیک به طور قطع بسیار متفاوت هستند زیرا معمولا ما نسبت به دلایلی که در چنگال یک عشق شدید قرار دارند، کمتر واکنش نشان دهیم. برای اکثر ما، باور به چیزی شواهدی مخالف آن داریم بسیار دشوار است.
اما ما خیلی خوب میدانیم که عشق رمانتیک میتواند باعث شود که مثل احمق ها رفتار کنیم. ما خود به خود از دوست داشتن معشوق خود دست بر نمی داریم، حتی وقتی که فهمیده باشیم عشق ما بی جواب است.
در واقع، گاهی اوقات عشق یک طرفه ای بی جواب به طور دردناکی شدید میشود. در مقابل، دهها دلیل موجه برای دوست داشتن یک فرد به خودی خود باعث نمیشود که ما آن فرد را دوست داشته باشیم. براساس توجیه، تفکر و یا بینش، هیچ راه سریع و آسانی برای عاشق شدن و یا خارج شدن از عشق وجود ندارد.
با وجود تفاوتهایی که میان عشق رمانتیک و باور وجود دارد، عشق رمانتیک کاملا بی منطق نیست. اول، عشق رمانتیک منطق پذیر است زیرا فرد میتواند خود را در شرایطی قرار دهد که عشق را ایجاد کند و یا از عشق رهایی پیدا کند.
آرتور آرون و همکارانش نشان دادند که ممکن است دو فرد ناآشنا را با ایجاد نزدیکی و صمیمیت عاشق هم ساخت. در یکی از تمرین ها، سه مجموعه دوازده سوالی با تمرکز بر توسعه پایدار، افزایشی، متقابل، به افراد ناآشنا داده شد.
سوالات این چنین بودند:
- اگر میتوانستید هر فردی را در این دنیا به عنوان مهمان شام انتخاب میکردید، آن فرد چه کسی خواهد بود ؟
- آیا حس غریب دارید که به شما بگوید چطور از این دنیا میروید ؟
- وحشتناک ترین خاطره شما چیست ؟
- این جمله رو کامل کنید، ای کاش کسی رو داشتم که میتوانستم با او درد و دل کنم و اگر امروز عصر قرار باشد که بمیرید و اتفاقا هیچ کسی هم برای صحبت نداشته باشید، از نگفتن چه چیزی غصه میخوردید؟
- چرا هنوز به آنها چیزی نگفته اید؟
محققان گزارش کردند که نزدیکی ایجاد شده در این مطالعات مشابه نزدیکی احساسی است که زن و شوهر در روابط طبیعی با هم دارند. این مطالعه نتوانست وفاداری، وابستگی و تعهد روابط واقعی را شبیه سازی کند.
البته، عوامل متعددی وجود دارند که میتوانند بر اجرایی بودن این آزمایش تاثیر بگذارند. پیشبینیکنندههای قابلاعتماد شامل شباهت نگرشها و تا حد کمتری ویژگیهای شخصیتی، علاقه متقابل، ظاهر، محیط محرک یا غیر معمول، آمادگی برای ورود به یک رابطه، عزتنفس، عدم قطعیت و راز است.
محیط تجربی در مطالعات آرون توانست برخی از این ویژگیها را ایجاد کند، برای مثال، غیر معمول بودن محیط، عدم قطعیت و راز. اما محیط آزمایش او هیچ تاثیری بر ویژگیهایی مانند ظاهر یا آمادگی برای ورود به یک رابطه نداشت.
این رویکرد نشان میدهد که ما میتوانیم خود را در شرایطی قرار دهیم که احتمال دارد هیجان ایجاد کنیم، و عشق رمانتیک را پرورش دهیم.
اما عشق به طور قطع میتواند منطق پذیر باشد زیرا عشق رمانتیک عشقی است که بازتاب دارد. تیم اسکولون و اس. متیو لیائو استدلال میکنند که احساسات به طور کلی نسبت به دلایل یا قضاوت حساس هستند.
با این حال، این موضوع کاملا درست نیست. اگر با دیدن چیزی شبیه به عنکبوت بترسید، وقتی متوجه شوید که آن شی یک عنکبوت پلاستیکی هالووین است، پاسخ ترس در شما فروکش خواهد کرد. اما اگر شما هم مثل بیشتر افراد از عنکبوت ترس نداشته باشید، واکنش ترس شما از بین خواهد رفت. احساسات میتوانند به قضاوت حساس باشند اما همیشه نیز اینطور نیستند.
عشق رمانتیک مانند هیجانات دیگر در این زمینه است. گاهی اوقات منطقی است. گاهی اوقات نیز منطق پذیر نیست. به دلیل شدت و ماهیت خود افزایی عشق رمانتیک، احتمال کمتری به منطق پذیری در مقایسه با عشق دوستانه دارد. اما این بدان معنا نیست که عشق رمانتیک اصلا منطق پذیر نباشد.
برای مثال شما این احساس را دارید که به هیچ دلیل خاصی میخواهید از عشق معشوق خود دست بردارید. خود به خود ذهن شما روی تک تک رفتار آزار دهنده او متمرکز میشود، مثلا نحوه غذا خوردن او، عادت آزار دهنده او به همیشه غذا خوردن یا لباسی که میپوشد و هر چیز دیگر.
این توجه روی محرکهای کوچک باعث میشود که شما نسبت به او احساس محبت کمتری داشته باشید. به جای این که نتیجه بگیرید وضعیت بدتر میشود، به این فکر میکنید که چرا اخیرا به جزئیات کوچکی توجه کردهاید که اصلا مسائل مهم نبوده اند.
با پی بردن به این که شما کمی افسرده و کسل از زندگی هستید، تصمیم میگیرید که تغییراتی در زندگی خود ایجاد کنید که شامل بیتوجهی آگاهانه به اشتباهات کوچک شریک زندگی تان و تمرکز بر ویژگیهای واقعا خوب او است. و به همین زودی محبت بیشتری نسبت به شریک عشقی خود احساس میکنید.
در حالی که این نوع مسئله به طور کامل فرضی است، این ایده که احساسات دارای انعکاس هستند، توسط مطالعات زیادی در روانشناسی مثبت حمایت میشود. فراتحلیل نانسی سین و سونجا لیوبیرکسی مرور خوبی از اثربخشی پنجاه و یک مداخله روانشناسی مثبت مختلف، از جمله نوشتن مثبت، بخشش، توجه به حال و مهربانی ارائه میدهد.
این فراتحلیل نشان داد که مداخلات روانشناسی مثبت در تغییر حالات هیجانی موثر هستند. بسیاری از این مداخلات شامل تامل در دلایل حالات منفی عاطفی و تمرکز بر جنبههای مثبت خود یا دیگران هستند.
دلیل موفقیت بازآموزی شناختی این است که احساسات مثبت کمتر به شرایط زندگی عینی وابسته هستند تا به این که چگونه فرد آنها را تفسیر و ارزیابی میکند.
این امر به ویژه در مورد عشق رمانتیک به طور مثبت درست به نظر میرسد. تغییرات کوچک در مجموعه باور فرد، یا دید فرد، مانند کشف علاقه متقابل یا تفسیر رفتار یک فرد به عنوان ابراز عشق، میتواند در اینکه فرد واقعا عاشق هست تفاوتی ایجاد کند.
این مشاهدات دلیلی برای باور کردن این مطلب به ما میدهد که احساسات مثبت، از جمله عشق رمانتیک در جلوههای مثبت آن، ممکن است بسیار بیشتر از آنچه که به عنوان موجودی در نظر گرفته میشوند، نسبت به خود بازتاب بیشتری داشته باشد.
نتیجه گیری
من در این بخش استدلال کردم که عشق رمانتیک یک هیجان پیچیده است که از نظر ساختاری شبیه به هیجانات پیچیده دیگر مانند غم و حسادت است. احساسات پیچیده، ادراکات پاسخهای فیزیولوژیکی به اجسام خارجی یا وقایع میباشند.
برخلاف دیگر عشق ها، عشق رمانتیک تمایل دارد که احساسات شدید را درگیر کند و راهی برای خودافزایی باشد.
به علاوه، استدلال کردم که عشق رمانتیک راه به عقلانیت داشته، منطق پذیر و وابسته به منطق میباشد. عشق مشروع یک عشق مجاز است. از طرف دیگر، عشق غیر منطقی، عشقی است که با وجود تناسب نامناسب بین احساس عشق و ویژگیهای معشوق، پایدار میماند و عشق غیرمنطقی عشقی است که براساس درک غلط از معشوق پایدار میماند.
در هر دو شرایط، ما دلیلی داریم که ما با منطق و دلیل میتوانیم دست از عشق رمانتیک برداریم.
بنابراین دلایل موجهی برای دوست نداشتن یک فرد به لحاظ عاشقانه وجود دارد. اگر چه ممکن است دلایل موجهی برای عشق رمانتیک وجود داشته باشد، اما هیچ دلیل موجهی نمی تواند که ما را مجبور کند که که فرد خاصی را عاشقانه دوست بداریم.
عشق رمانتیک در این رابطه با عشق والدین متفاوت است، پدری که انتخاب کرده فرزند داشته باشد، وظیفه دارد که کودک را دوست داشته باشد و یا اطمینان حاصل کند که کودک عشق و مراقبت کافی را از فرد دیگری دریافت کند.
علاوه بر دلایل موجهه، دلایل علی دیگری برای عشق رمانتیک نیز وجود دارد. دلایل علی دلایلی هستند که عشق را پایدار میکنند. هم دلایل توجیهی و هم دلایل علی ممکن است برای ما غیرقابلدسترس باشند. اما وقتی آنها در دسترس هستند، این موضوع ما را در موقعیتی قرار میدهد که بتوانیم احساسات خود را تعدیل کنیم.

















