فرمول ۴ مرحله ای رسیدن به هدف در زندگی

پیمان رحیمی نژاد

روان‌شناس و‌ پژوهشگر روانشناسی مثبت اگزیستانسیال

رشد فردی
بدون دیدگاه
رسیدن به هدف

فرمول ۴ مرحله ای رسیدن به هدف در زندگی

پیمان رحیمی نژاد

روان‌شناس و‌ پژوهشگر روانشناسی مثبت اگزیستانسیال

رشد فردی
بدون دیدگاه

اهداف زندگی یکی از معدود اتفاقات این جهان هستند که می‌توان به خوبی آنها را کنترل و مدیریت کرد. هر فرد می‌تواند به شیوه‌ای خاص آن‌ها را در کنار هم قرار دهد تا بتواند بواسطه‌ی آ‌‌ن‌ها به آنچه در ذهن دارد برسد.

تقریباً همه‌ی افراد در طول زندگی برای خود یک یا چند هدف داشته‌اند. هر سال افراد زیادی تصمیم می‌گیرند بیشتر درس بخوانند، لاغر شوند، سیگار نکشند و یا پس‌انداز بیشتری داشته باشند.

مساله اساسی این است که بسیاری از ما تا به حال بارها برای خودمان هدف‌های گوناگونی را ساخته‌ایم اما نتوانسته‌ایم آنها را عملیاتی کنیم.

با وجود مشخص بودن آن، بیشتر ما هرگز به هدف‌هایمان نمی‌رسیم. در واقع هدف‌هایی که به‌دست می‌آوریم، با آنچه در ابتدا می‌خواستیم، قابل مقایسه نیست. این مساله حتا وقتی از فرمول‌هایی مانندSMART استفاده می‌کنیم هم وجود دارد.

برخی از افراد فرآیند هدفمندی SMART که از خاص (S)، قابل اندازه‌گیری (M)، قابل دستیابی (A)، واقعی (R) و قابل زمان‌بندی (T) تشکیل شده است را نیز استفاده کرده‌اند اما نتایجی که بدست آورده‌اند برایشان رضایت بخش نبوده است.

برای مطالعه مقالات بیشتر در این زمینه، می توانید به قسمت رشد و توسعه فردی یه سر بزنید.

S  M  A  R  T

مشخص: Specific

قابل اندازه گیری: Measurable

قابل دستیابی: Agreed

واقعی: Realistic

قابل زمانبندی: Time phased

رسیدن به هدف با استراتژی اهداف سخت مارک مورفی

مارک مورفی (۲۰۱۷ Mark Murphy) به عنوان یک متخصص حوزه هدف گزینی در مقاله ای در مجله فوربس اعلام کرد یکی از زمینه های مهم برای رسیدن به اهداف، استفاده از استراتژی اهداف سخت (HARD Goals) است.

رسیدن به هدف

اهداف سخت (HARD goals)

ارتباط عاطفی/ هیجانی Heartfelt

زنده بودن Animated

احساس ضرورت و نیاز Required

سخت و دشوار بودن Difficult

اهداف سخت به هدف‌هایی گفته می‌شود که فرد با آن‌ها از لحاظ عاطفی و هیجانی، ارزشمندی، زنده بودن، ضروری و سخت بودن ارتباط تنگاتنگی داشته باشد.

با وجود مشکلاتی که بسیاری از هدفهایمان دارند، میتوان گفت همه‌ی افراد این توان را دارند که برای خود، اهدافی کامل و بی‌نقص داشته باشند.

در استراتژی‌های رسیدن به اهداف به سبک SMART نه تنها از ابعاد هیجانی و واژه‌های احساسی و ارتباط احساسی خبری نیست، بل که واژه‌هایی همچون خاص و قابل اندازه‌گیری، افراد را تشویق می‌کند اهدافشان را به شکل عدد تعریف کنند و با این‌کار، هرگونه احساس احتمالی را از بین می‌برند.

همین مساله باعث میشود انگیزه های افراد برای رسیدن به اهدافشان دستخوش نوسان شود و افراد در رسیدن هدف‌های خود ناکام می‌شوند.

اهداف سخت از چهار بعد تشکیل می‌شود:

ارتباط عاطفی/ هیجانی با هدف

افراد هنگامی که تازه فرآیند هدفمندی را شروع می‌کنند، باید احساسات و هیجانات خود را تقویت کنند. هر شخص به یک رابطه هیجانی با اهدافش نیازمند است.

در این ارتباط عاطفی و هیجانی به شما انرژی لازم داده شده و فرد با وجود تمامی مشکلات و سختی‌های راه، هدفش را دنبال می‌کند.

اگر این ارتباط هیجانی وجود نداشته باشد در این صورت، فرد با اعدادی روبه‌رو خواهد شد که هدف ناموفق‌ او را یادآوری می‌کنند؛ هدفی که از همان ابتدا با آن ارتباط احساسی لازم را نداشته‌ است.

تورسکی (۲۰۰۳) اشاره می‌کند برای ارزیابی هدف‌های زندگی و شناخت وضعیت اکنون، باید از فرد بخواهیم که به مهم‌ترین هدفی که تاکنون به آن دست‌یافته‌ است فکر کند. این هدف می‌تواند در حوزه‌های مختلف زندگی شخصی یا حرفه‌ای باشد.

سوالات زیر می‌تواند برای هر فردی که هدف‌گزینی وضعیت موجود خود را نمی‌داند راهگشا باشد:

  • آیا این هدف، مرا به تلاش واداشته است و باعث شد راحت‌طلبی‌هایم را کنار بگذارم؟
  • آیا نسبت به این هدف، از نظر عاطفی و هیجانی وابسته بودم؟
  • آیا لازم بود برای تحقق آن، مهارت‌های تازه‌ای یاد بگیرم؟
  • آیا طوری بر این هدف سرمایه‌گذاری کردم که گویی به آن نیاز دارم؟
  • آیا در ذهنم روزی را تجسم می‌کردم که به این هدف برسم؟

 

او اشاره می‌کند معمولا بزرگ‌ترین پیروزی‌ هر فرد، ذهن او را به خود مشغول کرده است. افراد از نظر احساسی به موفقیت‌هایشان وابسته هستند و آن را در ذهن‌شان تجسم نموده و نسبت به آن احساس نیاز می‌کنند.

ذهن در وضعیت آگاهی و هشیاری بوده و از فکر کردن به هدف خود، به وجد خواهد آمد.

رسیدن به اهداف

کوین. ج. ولپ (۲۰۰۹) یکی از مهم‌ترین نتایج تحقیقات‌شان درباره اهداف را این گونه مطرح می‌کنند:

افرادی که اهداف سخت دارند، تا ۷۵ درصد بیشتر از افراد با اهداف آسان، احساس موفقیت می‌کنند. شاید فکر کنید افرادی که اهدافی سخت دارند، انسان‌های شادی نیستند اما بهتر است بدانید این افراد در مقایسه با دیگران، زندگی شادتری دارند.

اهداف، محدودیت‌های افراد را زیر سؤال می‌برد و فرد نمی‌تواند آن را نادیده بگیرد. گاهی اوقات آن‌قدر برای رسیدن به هدف تلاش می‌کند و خود را به زحمت می‌اندازد که دیگر انجام کارهایی هم که از قبل دوست داشته است، برای او «جالب» نخواهد بود.

توری هیگنز (۲۰۱۰) اشاره می‌کند که از سه روش هر فرد می‌تواند ارتباط عاطفی و هیجانی مناسبی با اهداف خود برقرار کند:

  • ابعاد درونی: با خود هدف (محتوا و مولفه های درونی)
  • ابعاد فردی: با شخصی که این هدف را به خاطر او انجام می‌شود و همچنین اثری که روی فردیت فرد خواهد گذاشت.
  • ابعاد بیرونی: با نتایج حاصل از دستیابی به این هدف و بررسی اثرات آن در زندگی فرد.

سوزان کری و ادوارد واگنر (۲۰۰۸) از دو مولفه مهم برای حرکت بهتر در مسیر اهداف نام می برند:

بازدارنده‌ها و مشوق‌ها. برای فعال کردن این ابعاد سه گانه باید فرد بازدارنده‌ها و محرک‌های تشویقی را بشناسند.

هرکس برای خود نگه‌دارنده‌ها و مشوق‌هایی دارد. نگه‌دارنده‌ها، مواردی هستند که فرد را بی‌انگیزه می‌کنند، انرژی‌ او را می‌کاهند، و مانع از این می‌شوند که صددرصد تلاشش را بکند و افراد را تشویق می‌کنند که از دنبال کردن اهداف‌شان دست بردارند

آنها شما را بیرون از یک در فرضی، «نگه می‌دارند».

مشوق‌ها مواردی هستند که به فرد انگیزه و انرژی می‌دهند، از صمیم قلب دوست‌شان دارد، باعث می‌شوند صد درصد تلاش و کوشش خود را انجام دهند و تمام سختی‌های راه را به جان بخرند تا به هدف برسند.

آنها شما را تشویق می‌کنند که به تلاش خود ادامه دهید.

یک نکته مهم اینست که باز‌دارنده‌ها و مشوق‌ها دو روی یک سکه نیستند. اینکه افراد مشوق‌های بزرگی را نسبت به اهدافشان احساس کنند، به این معنا نیست که دیگر هیچ باز‌دارنده‌ای سر راهشان قرار نمی‌گیرد.

پیش از آنکه تمام روز و انرژی فرد صرف این شود که چطور مشوق‌ها در رسیدن به اهداف، به کمک او می‌آیند، فرد به طور طبیعی با چند نمونه از باز‌دارنده‌ها روبه‌رو می‌شود.

هیچ‌کس بهتر از خود فرد نمی‌تواند ارتباط عاطفی قوی و پایداری میان شخص و اهداف او برقرار کند. تا زمانی که خود فرد دست به کار نشود و از این انگیزه‌ها استفاده نکند، هیچ‌کدام درست یا غلط نیستند.

بنابراین پیش از آنکه فرد به کارهایی فکر کند که باید برای رسیدن به هدف انجام دهد، باید به یک سؤال پاسخ دهد:

چرا به این هدف علاقه‌مند است؟

آیا این کار را به خاطر علاقه‌ی شخصی‌ انجام می‌دهد یا علاقه‌ی فردی دیگر، باعث شده به این هدف فکر کند؟ آیا واقعاً به فکر نتایج تحقق این هدف هست؟

پاسخ هرچه هست، باید گفت اگر فرد بتواند ارتباطی عاطفی و هیجانی با هدف خود برقرار کند، صاحب آن می‌شود و آن را وارد زندگی‌ خود نموده و در مسیر تحقق هدف سخت‌ خود قرار گرفته‌است.

زنده بودن اهداف

انسان‌ها موجوداتی هستندکه در مواجهه با تصاویر، حساس بوده و نسبت به تصورات و ابعاد بصری واکنش‌ نشان می‌دهند. در حقیقت، انسان‌ها آن‌قدر بر آنچه می‌بینند، تکیه می‌کنند که حتا دایره واژگان آنها نیز پر از واژه‌هایی همچون دیدن، تصویر و نگاه کردن است.

اگرشخص بتواند چیزی را تصور کند و آن را ببیند، و به آن روح بدهد، بیشتر می‌تواند با آن ارتباط برقرار کند، آن را بفهمد، به آن دست می‌یابد. (جفری جونز کریس دلپ (۲۰۰۸)).

یکی از مهم‌ترین کارهایی که برای هرچه جذاب‌تر شدن اهداف می‌توان انجام داد این است که فرد آن را قابل تصور کند، به آن روح بدهد و روایتی تصویری از آن در ذهن خود خلق کند.

شخص هرچه بیشتر بتواند اهداف خود را به تصویر بکشد و از آن ذهنیتی داشته باشد آن واقعی‌تر خواهد بود. هر چه هدف واقعی‌تر باشد، ملموس‌تر می‌شود و می‌توان آن را به عنوان بخشی از زندگی‌ پذیرفت.

در نتیجه باید گفت فرد هدفی را در زندگی دنبال می‌کند که حاضر است برای تحقق آن، تمام تلاش خود را انجام دهد و نتیجه مطلوب و تصوری که از آن ساخته بود را لمس نماید.

کیم فونگ. وو و دبورا. نلسون (۲۰۰۹) در پژوهش‌های خود به این نتیجه رسیدند که تحریک کردن بخش‌های بصری مغز، تأثیر قابل‌توجهی بر آگاهی‌ افراد دارد.

نکته‌ی مهم این است که اگر فرد بتواند هدف را تجسم کند، به معنای این نیست که حتما به آن دست می‌یابد زیرا فقط این شرط، کافی نیست.

هرچه بیشتر بتواند هدفی را تجسم کند، بیشتر در ذهن او نقش می‌بندد و جای خود را در زندگی‌ فرد باز می‌کند و همین اتفاق باعث می‌شود لزوم تحقق آن هدف را بیشتر درک کند.

بزرگ‌ترین مانع در رسیدن به اهداف، نداشتن یک چشم انداز تصویری ملموس است.

انسان‌ها موجوداتی بصری هستند و ذهن قابلیت حفظ تصاویر را بهتر از واژه‌ها و کلمات دارد.

برای تصویرسازی، فرد باید با دیدِ اول شخص شروع کرده و با رعایت ویژگی‌هایی همچون اندازه، رنگ، شکل، بخش‌های مختلف، محیط، پس‌زمینه، نور، احساسات و حرکت، تصویر هدف را بکشد. برای این کار هر فردی می‌تواند از تابلوی تصورات خود نیز استفاده نماید.

احساس ضرورت و نیاز به هدف

«فردا شروع می‌کنم.» این سه واژه، قاتل اهداف هستند. به تعویق انداختن، اولین قاتل اهداف سخت است. اما این بدان معنا نیست که اهداف باید قربانی بعدی زندگی فرد باشد.

هر فردی می‌تواند با نوع نگرش و ارزشی که برای منافع آینده قایل است، جریان زندگی را به سمت برنامه‌های مشخصی که برای فرد جذاب‌تر باشند تغییر دهد. برای این مهم فرد باید برخی از هزینه‌های فعلی اهداف زندگی را به آینده منتقل کند تا بدین ترتیب میان منافع و هزینه‌های آن، تعادل برقرار شود.

یا برعکس؛ می‌تواند بخشی از منافع آینده‌ی اهداف را به زمان حال بیاورد. هر دو روش باعث جذابیت بیشتر هدف‌های فردی می‌شوند و به فرد کمک می‌کنند نسبت به هدفی هایی که دارد بیشتر احساس ضرورت و فوریت داشته باشد. (کلی،بارنز و جوزف فراری.۲۰۰۹)

نتایج پژوهش ریچارد دالر و شومو بنارتزی (۲۰۱۱) این بود که در تصور همه‌ی افراد اینست که باید چیزهایی را برای رسیدن به هدف از دست داد، اما کسی از تأثیرات مخرب آن، چیزی ارایه نمی‌دهد.

برای ایجاد احساس ضرورت و نیاز نسبت به هدف در مقابل می‌توان با تهیه‌ی یک چک لیست، بر همه‌ی این اثرات منفی‌ غلبه کند؛ فهرستی که روش‌هایی را شامل می‌شود که به بهتر شدن شرایط زندگی‌ کمک می‌کند.

از داشته‌های امروز برای امروز و قدرتمند نمودن گام‌های رسیدن به هدف باید استفاده کرد و راه رسیدن به هدف را هموارتر ساخت. همچنین بهتر است با محدود کردن حق انتخاب‌ افراد، انتخاب یک هدف را برای شخص آسان‌تر نمود، شخص با این کار آینده خود را ذخیره می‌کند.

سخت و دشوار بودن اهداف

جوف کلوین(۲۰۰۸) در مقاله‌ای اشاره می‌کند که بیشتر انسان‌ها، استعدادهایی باورنکردنی دارند که هنوز آن ها را به‌کار نگرفته‌اند. به همین دلیل است که اهداف سخت اهمیت دارند؛ این اهداف طوری طراحی شده‌اند که به فرد کمک می‌کنند تا استعدادهای دست‌نخورده و ناشناخته‌ی درون خود را شکوفا کند.

هنگامی که افراد نتوانند به خوبی از استعداد خود استفاده کنند، به انگیزه‌ی آنان مربوط می‌شود، نه به استعداد ذاتی‌شان. این موضوع اهمیت بسیاری دارد.

همه‌ی انسان‌ها استعدادهای ذاتی لازم برای رسیدن به اهداف سخت را دارند اما اگر به آن اهداف سخت دست پیدا نمی‌کنند، به خاطر بی‌استعدادی نیست؛ علت اصلی، بی‌انگیزگی است.

اهداف سخت، مؤثر و انگیزه بخش هستند زیرا فرد را مجبور می‌کنند که حواس خود را جمع کند و دقت خود را بالا ببرد.

شاید چون انجام این کارها کمی ترسناک، هیجان‌انگیز یا با کارهای روزانه متفاوت است، فرد مجبور شود بیشتر توجه کند اما دلیل آن هرچه هست، باعث می‌شود ذهن او فعال‌تر و فعالیت‌های مغزی بیشتری داشته باشد.

سوال مهمی که در اینجا مطرح می شود این است که اهداف چقدر باید سخت باشند؟

برای پاسخ دادن به این سؤال، باید دو کار انجام داد:

اول باید میزان سختی اهداف را مشخص کرد.

دوم باید میزان سختی را آن‌قدر کم و زیاد کنیم تا به حد ایده‌آل برسد.

این که فرد فقط تلاش بکند، در عالم اهداف سخت هیچ مفهومی ندارد.

برای رسیدن به اهداف، چقدر سختی کافیست؟

اگر هدف سخت فعلی در مقایسه با موفقیت‌های گذشته‌ فرد، همان احساسات را در او زنده نمی‌کند، سختی هدف را باید بالا برد.

فرد باید در ذهن خود بگنجاند که یک مجری موفق است و می‌تواند تغییر به وجود آورد و اینکه رسیدن به هدف، برای فرد ضروری و دارای احساس فوریت است. بنابراین هرچه هدف سخت‌تر باشد، بیشتر به آن احساس نیاز کرده و در نتیجه عملکرد بهتری خواهد داشت.

اگر اهداف فرد، مستلزم یادگیری مجموعه‌ای از مهارت‌های تازه است، باید یک هدف سخت آموزشی طراحی شود تا شخص را آماده‌ی حرکت کند. آن‌گاه، پیش از آنکه خود فرد متوجه شود، اهداف سخت عملیاتی را جایگزین آن می‌کند.

اگر فرد سابقه‌ی بیش از حد آسان یا سخت کردن اهدافش را دارد، به این نکته توجه و برای متعادل کردن آن کاری کند. شخص باید از خود بپرسد: «من از این هدف، چه درسی می‌گیرم و چه احساسی نسبت به آن دارم؟» اگر از هدف درسی نمی‌گیرد و نسبت به آن احساسی ندارد، پس در انتخاب هدف سخت‌‌ اشتباه کرده‌ است.

رسیدن به هدف

هدف هر فرد باید جایی خارج از محدوده‌ی آسایش و راحتی‌ او تعریف شود؛ نه خیلی دور که برای فرد غیرممکن به نظر بیاید و نه خیلی در دسترس که بدون کوچکترین تلاشی به آن برسد. هر فرد می‌داند نقطه‌ی مورد نظر کجاست زیرا قبلاً آن جا بوده و از همان جا با به‌کار گرفتن تمام تلاش خود، به هدف رسیده‌ است.

مورفی و همکاران (۲۰۱۰) گزارش کرده اند که رسیدن به هدف هنگامی بسیار آسان می‌شود که آن هدف، سخت باشد. رسیدن به هدفی که برای فرد اهمیتی ندارد و به آن توجهی ندارد – هدفی که ذهن و قلب او را درگیر نمی‌کند – تلاشی فراتر از توان بشر را می‌طلبد.

بر اساس آمار، هدفی که سخت نباشد، به احتمال زیاد به شکست منتهی می‌شود و حتی یادآورهای دیجیتالی و یادداشت کردن هم نمی‌تواند این سرنوشت را تغییر دهد.

اما هنگامی که یک هدف، ذهن فرد را فعال می‌کند، با قلب او ارتباط برقرار می‌کند، فرد را به سمت رشد و پیشرفت حرکت می‌دهد و در او احساس نیاز به وجود می‌آورد، شخص تمام توان‌ خود را برای رسیدن به آن به کار می‌گیرد.

در حقیقت، فرد هدفمند آماده‌ است تا برای رسیدن به اهداف ، بر تمام موانع موجود بر سر راه زندگی غلبه کند.

چهار مورد از این سؤالاتی که افراد موفق در مورد ویژگی‌های هدف سخت است در زیر آمده است :

  • آنها برای برقراری رابطه عاطفی و احساسی با هدف، این سؤال را می‌پرسیدند: «چرا به این هدف اهمیت می‌دهی؟»
  • برای زنده بودن، سؤال این بود: «به من بگو از رسیدن به این هدف، چه احساسی داری؟»
  • برای احساس نیازمندی و ضرورت داشتن این هدف، این سؤال را می‌پرسیدند: «چرا تحقق این هدف در حال حاضر لازم است؟»
  • و برای سختی و دشواری هدف، سؤال این است: «در مسیر دستیابی به این هدف، چه درس‌هایی یاد می‌گیری؟»

این سؤالات اهمیت بسیاری دارند زیرا افراد موفق می‌دانند هرچه بیشتر به هدف خود فکر کنند، این اهداف بیشتر در زندگی‌شان جای خود را باز می‌کند.

بر همین مبنا نتیجه می‌گیریم که برای یک هدف‌گذاری موفق، فرد باید با استفاده از یک هدف نهایی و سخت که به وضوح تعیین شده باشد برنامه‌های خود را تنظیم و مدیریت نماید و با نتایج و عملکردی که از اهداف او پشتیبانی می‌کند دارای انگیزه شود.

استفاده از استراتژی “سخت بودن اهداف” می‌تواند زمینه ساز موفقیت‌های بیشتر افراد در هر زمینه فعالیت حرفه ای و یا در عرصه زندگی شود.

اهداف زندگی یکی از معدود اتفاقات این جهان هستند که می‌توان به خوبی آنها را کنترل و مدیریت کرد. هر فرد می‌تواند به شیوه‌ای خاص آن‌ها را در کنار هم قرار دهد تا بتواند بواسطه‌ی آ‌‌ن‌ها به آنچه در ذهن دارد برسد.

تقریباً همه‌ی افراد در طول زندگی برای خود یک یا چند هدف داشته‌اند. هر سال افراد زیادی تصمیم می‌گیرند بیشتر درس بخوانند، لاغر شوند، سیگار نکشند و یا پس‌انداز بیشتری داشته باشند.

مساله اساسی این است که بسیاری از ما تا به حال بارها برای خودمان هدف‌های گوناگونی را ساخته‌ایم اما نتوانسته‌ایم آنها را عملیاتی کنیم.

با وجود مشخص بودن آن، بیشتر ما هرگز به هدف‌هایمان نمی‌رسیم. در واقع هدف‌هایی که به‌دست می‌آوریم، با آنچه در ابتدا می‌خواستیم، قابل مقایسه نیست. این مساله حتا وقتی از فرمول‌هایی مانندSMART استفاده می‌کنیم هم وجود دارد.

برخی از افراد فرآیند هدفمندی SMART که از خاص (S)، قابل اندازه‌گیری (M)، قابل دستیابی (A)، واقعی (R) و قابل زمان‌بندی (T) تشکیل شده است را نیز استفاده کرده‌اند اما نتایجی که بدست آورده‌اند برایشان رضایت بخش نبوده است.

برای مطالعه مقالات بیشتر در این زمینه، می توانید به قسمت رشد و توسعه فردی یه سر بزنید.

S  M  A  R  T

مشخص: Specific

قابل اندازه گیری: Measurable

قابل دستیابی: Agreed

واقعی: Realistic

قابل زمانبندی: Time phased

رسیدن به هدف با استراتژی اهداف سخت مارک مورفی

مارک مورفی (۲۰۱۷ Mark Murphy) به عنوان یک متخصص حوزه هدف گزینی در مقاله ای در مجله فوربس اعلام کرد یکی از زمینه های مهم برای رسیدن به اهداف، استفاده از استراتژی اهداف سخت (HARD Goals) است.

رسیدن به هدف

اهداف سخت (HARD goals)

ارتباط عاطفی/ هیجانی Heartfelt

زنده بودن Animated

احساس ضرورت و نیاز Required

سخت و دشوار بودن Difficult

اهداف سخت به هدف‌هایی گفته می‌شود که فرد با آن‌ها از لحاظ عاطفی و هیجانی، ارزشمندی، زنده بودن، ضروری و سخت بودن ارتباط تنگاتنگی داشته باشد.

با وجود مشکلاتی که بسیاری از هدفهایمان دارند، میتوان گفت همه‌ی افراد این توان را دارند که برای خود، اهدافی کامل و بی‌نقص داشته باشند.

در استراتژی‌های رسیدن به اهداف به سبک SMART نه تنها از ابعاد هیجانی و واژه‌های احساسی و ارتباط احساسی خبری نیست، بل که واژه‌هایی همچون خاص و قابل اندازه‌گیری، افراد را تشویق می‌کند اهدافشان را به شکل عدد تعریف کنند و با این‌کار، هرگونه احساس احتمالی را از بین می‌برند.

همین مساله باعث میشود انگیزه های افراد برای رسیدن به اهدافشان دستخوش نوسان شود و افراد در رسیدن هدف‌های خود ناکام می‌شوند.

اهداف سخت از چهار بعد تشکیل می‌شود:

ارتباط عاطفی/ هیجانی با هدف

افراد هنگامی که تازه فرآیند هدفمندی را شروع می‌کنند، باید احساسات و هیجانات خود را تقویت کنند. هر شخص به یک رابطه هیجانی با اهدافش نیازمند است.

در این ارتباط عاطفی و هیجانی به شما انرژی لازم داده شده و فرد با وجود تمامی مشکلات و سختی‌های راه، هدفش را دنبال می‌کند.

اگر این ارتباط هیجانی وجود نداشته باشد در این صورت، فرد با اعدادی روبه‌رو خواهد شد که هدف ناموفق‌ او را یادآوری می‌کنند؛ هدفی که از همان ابتدا با آن ارتباط احساسی لازم را نداشته‌ است.

تورسکی (۲۰۰۳) اشاره می‌کند برای ارزیابی هدف‌های زندگی و شناخت وضعیت اکنون، باید از فرد بخواهیم که به مهم‌ترین هدفی که تاکنون به آن دست‌یافته‌ است فکر کند. این هدف می‌تواند در حوزه‌های مختلف زندگی شخصی یا حرفه‌ای باشد.

سوالات زیر می‌تواند برای هر فردی که هدف‌گزینی وضعیت موجود خود را نمی‌داند راهگشا باشد:

  • آیا این هدف، مرا به تلاش واداشته است و باعث شد راحت‌طلبی‌هایم را کنار بگذارم؟
  • آیا نسبت به این هدف، از نظر عاطفی و هیجانی وابسته بودم؟
  • آیا لازم بود برای تحقق آن، مهارت‌های تازه‌ای یاد بگیرم؟
  • آیا طوری بر این هدف سرمایه‌گذاری کردم که گویی به آن نیاز دارم؟
  • آیا در ذهنم روزی را تجسم می‌کردم که به این هدف برسم؟

 

او اشاره می‌کند معمولا بزرگ‌ترین پیروزی‌ هر فرد، ذهن او را به خود مشغول کرده است. افراد از نظر احساسی به موفقیت‌هایشان وابسته هستند و آن را در ذهن‌شان تجسم نموده و نسبت به آن احساس نیاز می‌کنند.

ذهن در وضعیت آگاهی و هشیاری بوده و از فکر کردن به هدف خود، به وجد خواهد آمد.

رسیدن به اهداف

کوین. ج. ولپ (۲۰۰۹) یکی از مهم‌ترین نتایج تحقیقات‌شان درباره اهداف را این گونه مطرح می‌کنند:

افرادی که اهداف سخت دارند، تا ۷۵ درصد بیشتر از افراد با اهداف آسان، احساس موفقیت می‌کنند. شاید فکر کنید افرادی که اهدافی سخت دارند، انسان‌های شادی نیستند اما بهتر است بدانید این افراد در مقایسه با دیگران، زندگی شادتری دارند.

اهداف، محدودیت‌های افراد را زیر سؤال می‌برد و فرد نمی‌تواند آن را نادیده بگیرد. گاهی اوقات آن‌قدر برای رسیدن به هدف تلاش می‌کند و خود را به زحمت می‌اندازد که دیگر انجام کارهایی هم که از قبل دوست داشته است، برای او «جالب» نخواهد بود.

توری هیگنز (۲۰۱۰) اشاره می‌کند که از سه روش هر فرد می‌تواند ارتباط عاطفی و هیجانی مناسبی با اهداف خود برقرار کند:

  • ابعاد درونی: با خود هدف (محتوا و مولفه های درونی)
  • ابعاد فردی: با شخصی که این هدف را به خاطر او انجام می‌شود و همچنین اثری که روی فردیت فرد خواهد گذاشت.
  • ابعاد بیرونی: با نتایج حاصل از دستیابی به این هدف و بررسی اثرات آن در زندگی فرد.

سوزان کری و ادوارد واگنر (۲۰۰۸) از دو مولفه مهم برای حرکت بهتر در مسیر اهداف نام می برند:

بازدارنده‌ها و مشوق‌ها. برای فعال کردن این ابعاد سه گانه باید فرد بازدارنده‌ها و محرک‌های تشویقی را بشناسند.

هرکس برای خود نگه‌دارنده‌ها و مشوق‌هایی دارد. نگه‌دارنده‌ها، مواردی هستند که فرد را بی‌انگیزه می‌کنند، انرژی‌ او را می‌کاهند، و مانع از این می‌شوند که صددرصد تلاشش را بکند و افراد را تشویق می‌کنند که از دنبال کردن اهداف‌شان دست بردارند

آنها شما را بیرون از یک در فرضی، «نگه می‌دارند».

مشوق‌ها مواردی هستند که به فرد انگیزه و انرژی می‌دهند، از صمیم قلب دوست‌شان دارد، باعث می‌شوند صد درصد تلاش و کوشش خود را انجام دهند و تمام سختی‌های راه را به جان بخرند تا به هدف برسند.

آنها شما را تشویق می‌کنند که به تلاش خود ادامه دهید.

یک نکته مهم اینست که باز‌دارنده‌ها و مشوق‌ها دو روی یک سکه نیستند. اینکه افراد مشوق‌های بزرگی را نسبت به اهدافشان احساس کنند، به این معنا نیست که دیگر هیچ باز‌دارنده‌ای سر راهشان قرار نمی‌گیرد.

پیش از آنکه تمام روز و انرژی فرد صرف این شود که چطور مشوق‌ها در رسیدن به اهداف، به کمک او می‌آیند، فرد به طور طبیعی با چند نمونه از باز‌دارنده‌ها روبه‌رو می‌شود.

هیچ‌کس بهتر از خود فرد نمی‌تواند ارتباط عاطفی قوی و پایداری میان شخص و اهداف او برقرار کند. تا زمانی که خود فرد دست به کار نشود و از این انگیزه‌ها استفاده نکند، هیچ‌کدام درست یا غلط نیستند.

بنابراین پیش از آنکه فرد به کارهایی فکر کند که باید برای رسیدن به هدف انجام دهد، باید به یک سؤال پاسخ دهد:

چرا به این هدف علاقه‌مند است؟

آیا این کار را به خاطر علاقه‌ی شخصی‌ انجام می‌دهد یا علاقه‌ی فردی دیگر، باعث شده به این هدف فکر کند؟ آیا واقعاً به فکر نتایج تحقق این هدف هست؟

پاسخ هرچه هست، باید گفت اگر فرد بتواند ارتباطی عاطفی و هیجانی با هدف خود برقرار کند، صاحب آن می‌شود و آن را وارد زندگی‌ خود نموده و در مسیر تحقق هدف سخت‌ خود قرار گرفته‌است.

زنده بودن اهداف

انسان‌ها موجوداتی هستندکه در مواجهه با تصاویر، حساس بوده و نسبت به تصورات و ابعاد بصری واکنش‌ نشان می‌دهند. در حقیقت، انسان‌ها آن‌قدر بر آنچه می‌بینند، تکیه می‌کنند که حتا دایره واژگان آنها نیز پر از واژه‌هایی همچون دیدن، تصویر و نگاه کردن است.

اگرشخص بتواند چیزی را تصور کند و آن را ببیند، و به آن روح بدهد، بیشتر می‌تواند با آن ارتباط برقرار کند، آن را بفهمد، به آن دست می‌یابد. (جفری جونز کریس دلپ (۲۰۰۸)).

یکی از مهم‌ترین کارهایی که برای هرچه جذاب‌تر شدن اهداف می‌توان انجام داد این است که فرد آن را قابل تصور کند، به آن روح بدهد و روایتی تصویری از آن در ذهن خود خلق کند.

شخص هرچه بیشتر بتواند اهداف خود را به تصویر بکشد و از آن ذهنیتی داشته باشد آن واقعی‌تر خواهد بود. هر چه هدف واقعی‌تر باشد، ملموس‌تر می‌شود و می‌توان آن را به عنوان بخشی از زندگی‌ پذیرفت.

در نتیجه باید گفت فرد هدفی را در زندگی دنبال می‌کند که حاضر است برای تحقق آن، تمام تلاش خود را انجام دهد و نتیجه مطلوب و تصوری که از آن ساخته بود را لمس نماید.

کیم فونگ. وو و دبورا. نلسون (۲۰۰۹) در پژوهش‌های خود به این نتیجه رسیدند که تحریک کردن بخش‌های بصری مغز، تأثیر قابل‌توجهی بر آگاهی‌ افراد دارد.

نکته‌ی مهم این است که اگر فرد بتواند هدف را تجسم کند، به معنای این نیست که حتما به آن دست می‌یابد زیرا فقط این شرط، کافی نیست.

هرچه بیشتر بتواند هدفی را تجسم کند، بیشتر در ذهن او نقش می‌بندد و جای خود را در زندگی‌ فرد باز می‌کند و همین اتفاق باعث می‌شود لزوم تحقق آن هدف را بیشتر درک کند.

بزرگ‌ترین مانع در رسیدن به اهداف، نداشتن یک چشم انداز تصویری ملموس است.

انسان‌ها موجوداتی بصری هستند و ذهن قابلیت حفظ تصاویر را بهتر از واژه‌ها و کلمات دارد.

برای تصویرسازی، فرد باید با دیدِ اول شخص شروع کرده و با رعایت ویژگی‌هایی همچون اندازه، رنگ، شکل، بخش‌های مختلف، محیط، پس‌زمینه، نور، احساسات و حرکت، تصویر هدف را بکشد. برای این کار هر فردی می‌تواند از تابلوی تصورات خود نیز استفاده نماید.

احساس ضرورت و نیاز به هدف

«فردا شروع می‌کنم.» این سه واژه، قاتل اهداف هستند. به تعویق انداختن، اولین قاتل اهداف سخت است. اما این بدان معنا نیست که اهداف باید قربانی بعدی زندگی فرد باشد.

هر فردی می‌تواند با نوع نگرش و ارزشی که برای منافع آینده قایل است، جریان زندگی را به سمت برنامه‌های مشخصی که برای فرد جذاب‌تر باشند تغییر دهد. برای این مهم فرد باید برخی از هزینه‌های فعلی اهداف زندگی را به آینده منتقل کند تا بدین ترتیب میان منافع و هزینه‌های آن، تعادل برقرار شود.

یا برعکس؛ می‌تواند بخشی از منافع آینده‌ی اهداف را به زمان حال بیاورد. هر دو روش باعث جذابیت بیشتر هدف‌های فردی می‌شوند و به فرد کمک می‌کنند نسبت به هدفی هایی که دارد بیشتر احساس ضرورت و فوریت داشته باشد. (کلی،بارنز و جوزف فراری.۲۰۰۹)

نتایج پژوهش ریچارد دالر و شومو بنارتزی (۲۰۱۱) این بود که در تصور همه‌ی افراد اینست که باید چیزهایی را برای رسیدن به هدف از دست داد، اما کسی از تأثیرات مخرب آن، چیزی ارایه نمی‌دهد.

برای ایجاد احساس ضرورت و نیاز نسبت به هدف در مقابل می‌توان با تهیه‌ی یک چک لیست، بر همه‌ی این اثرات منفی‌ غلبه کند؛ فهرستی که روش‌هایی را شامل می‌شود که به بهتر شدن شرایط زندگی‌ کمک می‌کند.

از داشته‌های امروز برای امروز و قدرتمند نمودن گام‌های رسیدن به هدف باید استفاده کرد و راه رسیدن به هدف را هموارتر ساخت. همچنین بهتر است با محدود کردن حق انتخاب‌ افراد، انتخاب یک هدف را برای شخص آسان‌تر نمود، شخص با این کار آینده خود را ذخیره می‌کند.

سخت و دشوار بودن اهداف

جوف کلوین(۲۰۰۸) در مقاله‌ای اشاره می‌کند که بیشتر انسان‌ها، استعدادهایی باورنکردنی دارند که هنوز آن ها را به‌کار نگرفته‌اند. به همین دلیل است که اهداف سخت اهمیت دارند؛ این اهداف طوری طراحی شده‌اند که به فرد کمک می‌کنند تا استعدادهای دست‌نخورده و ناشناخته‌ی درون خود را شکوفا کند.

هنگامی که افراد نتوانند به خوبی از استعداد خود استفاده کنند، به انگیزه‌ی آنان مربوط می‌شود، نه به استعداد ذاتی‌شان. این موضوع اهمیت بسیاری دارد.

همه‌ی انسان‌ها استعدادهای ذاتی لازم برای رسیدن به اهداف سخت را دارند اما اگر به آن اهداف سخت دست پیدا نمی‌کنند، به خاطر بی‌استعدادی نیست؛ علت اصلی، بی‌انگیزگی است.

اهداف سخت، مؤثر و انگیزه بخش هستند زیرا فرد را مجبور می‌کنند که حواس خود را جمع کند و دقت خود را بالا ببرد.

شاید چون انجام این کارها کمی ترسناک، هیجان‌انگیز یا با کارهای روزانه متفاوت است، فرد مجبور شود بیشتر توجه کند اما دلیل آن هرچه هست، باعث می‌شود ذهن او فعال‌تر و فعالیت‌های مغزی بیشتری داشته باشد.

سوال مهمی که در اینجا مطرح می شود این است که اهداف چقدر باید سخت باشند؟

برای پاسخ دادن به این سؤال، باید دو کار انجام داد:

اول باید میزان سختی اهداف را مشخص کرد.

دوم باید میزان سختی را آن‌قدر کم و زیاد کنیم تا به حد ایده‌آل برسد.

این که فرد فقط تلاش بکند، در عالم اهداف سخت هیچ مفهومی ندارد.

برای رسیدن به اهداف، چقدر سختی کافیست؟

اگر هدف سخت فعلی در مقایسه با موفقیت‌های گذشته‌ فرد، همان احساسات را در او زنده نمی‌کند، سختی هدف را باید بالا برد.

فرد باید در ذهن خود بگنجاند که یک مجری موفق است و می‌تواند تغییر به وجود آورد و اینکه رسیدن به هدف، برای فرد ضروری و دارای احساس فوریت است. بنابراین هرچه هدف سخت‌تر باشد، بیشتر به آن احساس نیاز کرده و در نتیجه عملکرد بهتری خواهد داشت.

اگر اهداف فرد، مستلزم یادگیری مجموعه‌ای از مهارت‌های تازه است، باید یک هدف سخت آموزشی طراحی شود تا شخص را آماده‌ی حرکت کند. آن‌گاه، پیش از آنکه خود فرد متوجه شود، اهداف سخت عملیاتی را جایگزین آن می‌کند.

اگر فرد سابقه‌ی بیش از حد آسان یا سخت کردن اهدافش را دارد، به این نکته توجه و برای متعادل کردن آن کاری کند. شخص باید از خود بپرسد: «من از این هدف، چه درسی می‌گیرم و چه احساسی نسبت به آن دارم؟» اگر از هدف درسی نمی‌گیرد و نسبت به آن احساسی ندارد، پس در انتخاب هدف سخت‌‌ اشتباه کرده‌ است.

رسیدن به هدف

هدف هر فرد باید جایی خارج از محدوده‌ی آسایش و راحتی‌ او تعریف شود؛ نه خیلی دور که برای فرد غیرممکن به نظر بیاید و نه خیلی در دسترس که بدون کوچکترین تلاشی به آن برسد. هر فرد می‌داند نقطه‌ی مورد نظر کجاست زیرا قبلاً آن جا بوده و از همان جا با به‌کار گرفتن تمام تلاش خود، به هدف رسیده‌ است.

مورفی و همکاران (۲۰۱۰) گزارش کرده اند که رسیدن به هدف هنگامی بسیار آسان می‌شود که آن هدف، سخت باشد. رسیدن به هدفی که برای فرد اهمیتی ندارد و به آن توجهی ندارد – هدفی که ذهن و قلب او را درگیر نمی‌کند – تلاشی فراتر از توان بشر را می‌طلبد.

بر اساس آمار، هدفی که سخت نباشد، به احتمال زیاد به شکست منتهی می‌شود و حتی یادآورهای دیجیتالی و یادداشت کردن هم نمی‌تواند این سرنوشت را تغییر دهد.

اما هنگامی که یک هدف، ذهن فرد را فعال می‌کند، با قلب او ارتباط برقرار می‌کند، فرد را به سمت رشد و پیشرفت حرکت می‌دهد و در او احساس نیاز به وجود می‌آورد، شخص تمام توان‌ خود را برای رسیدن به آن به کار می‌گیرد.

در حقیقت، فرد هدفمند آماده‌ است تا برای رسیدن به اهداف ، بر تمام موانع موجود بر سر راه زندگی غلبه کند.

چهار مورد از این سؤالاتی که افراد موفق در مورد ویژگی‌های هدف سخت است در زیر آمده است :

  • آنها برای برقراری رابطه عاطفی و احساسی با هدف، این سؤال را می‌پرسیدند: «چرا به این هدف اهمیت می‌دهی؟»
  • برای زنده بودن، سؤال این بود: «به من بگو از رسیدن به این هدف، چه احساسی داری؟»
  • برای احساس نیازمندی و ضرورت داشتن این هدف، این سؤال را می‌پرسیدند: «چرا تحقق این هدف در حال حاضر لازم است؟»
  • و برای سختی و دشواری هدف، سؤال این است: «در مسیر دستیابی به این هدف، چه درس‌هایی یاد می‌گیری؟»

این سؤالات اهمیت بسیاری دارند زیرا افراد موفق می‌دانند هرچه بیشتر به هدف خود فکر کنند، این اهداف بیشتر در زندگی‌شان جای خود را باز می‌کند.

بر همین مبنا نتیجه می‌گیریم که برای یک هدف‌گذاری موفق، فرد باید با استفاده از یک هدف نهایی و سخت که به وضوح تعیین شده باشد برنامه‌های خود را تنظیم و مدیریت نماید و با نتایج و عملکردی که از اهداف او پشتیبانی می‌کند دارای انگیزه شود.

استفاده از استراتژی “سخت بودن اهداف” می‌تواند زمینه ساز موفقیت‌های بیشتر افراد در هر زمینه فعالیت حرفه ای و یا در عرصه زندگی شود.

برای نوشتن دیدگاه باید وارد بشوید.

در نشر آگاهی سهیم باشیم.

این مطلب رو با دوستانتان همرسانی کنید:

مطالب پیشنهادی

اهداف زندگی یکی از معدود اتفاقات این جهان هستند که می‌توان به خوبی آنها را کنترل و مدیریت کرد. هر فرد می‌تواند به شیوه‌ای خاص آن‌ها را در کنار هم قرار دهد تا بتواند بواسطه‌ی آ‌‌ن‌ها به آنچه در ذهن دارد برسد.

تقریباً همه‌ی افراد در طول زندگی برای خود یک یا چند هدف داشته‌اند. هر سال افراد زیادی تصمیم می‌گیرند بیشتر درس بخوانند، لاغر شوند، سیگار نکشند و یا پس‌انداز بیشتری داشته باشند.

مساله اساسی این است که بسیاری از ما تا به حال بارها برای خودمان هدف‌های گوناگونی را ساخته‌ایم اما نتوانسته‌ایم آنها را عملیاتی کنیم.

با وجود مشخص بودن آن، بیشتر ما هرگز به هدف‌هایمان نمی‌رسیم. در واقع هدف‌هایی که به‌دست می‌آوریم، با آنچه در ابتدا می‌خواستیم، قابل مقایسه نیست. این مساله حتا وقتی از فرمول‌هایی مانندSMART استفاده می‌کنیم هم وجود دارد.

برخی از افراد فرآیند هدفمندی SMART که از خاص (S)، قابل اندازه‌گیری (M)، قابل دستیابی (A)، واقعی (R) و قابل زمان‌بندی (T) تشکیل شده است را نیز استفاده کرده‌اند اما نتایجی که بدست آورده‌اند برایشان رضایت بخش نبوده است.

برای مطالعه مقالات بیشتر در این زمینه، می توانید به قسمت رشد و توسعه فردی یه سر بزنید.

S  M  A  R  T

مشخص: Specific

قابل اندازه گیری: Measurable

قابل دستیابی: Agreed

واقعی: Realistic

قابل زمانبندی: Time phased

رسیدن به هدف با استراتژی اهداف سخت مارک مورفی

مارک مورفی (۲۰۱۷ Mark Murphy) به عنوان یک متخصص حوزه هدف گزینی در مقاله ای در مجله فوربس اعلام کرد یکی از زمینه های مهم برای رسیدن به اهداف، استفاده از استراتژی اهداف سخت (HARD Goals) است.

رسیدن به هدف

اهداف سخت (HARD goals)

ارتباط عاطفی/ هیجانی Heartfelt

زنده بودن Animated

احساس ضرورت و نیاز Required

سخت و دشوار بودن Difficult

اهداف سخت به هدف‌هایی گفته می‌شود که فرد با آن‌ها از لحاظ عاطفی و هیجانی، ارزشمندی، زنده بودن، ضروری و سخت بودن ارتباط تنگاتنگی داشته باشد.

با وجود مشکلاتی که بسیاری از هدفهایمان دارند، میتوان گفت همه‌ی افراد این توان را دارند که برای خود، اهدافی کامل و بی‌نقص داشته باشند.

در استراتژی‌های رسیدن به اهداف به سبک SMART نه تنها از ابعاد هیجانی و واژه‌های احساسی و ارتباط احساسی خبری نیست، بل که واژه‌هایی همچون خاص و قابل اندازه‌گیری، افراد را تشویق می‌کند اهدافشان را به شکل عدد تعریف کنند و با این‌کار، هرگونه احساس احتمالی را از بین می‌برند.

همین مساله باعث میشود انگیزه های افراد برای رسیدن به اهدافشان دستخوش نوسان شود و افراد در رسیدن هدف‌های خود ناکام می‌شوند.

اهداف سخت از چهار بعد تشکیل می‌شود:

ارتباط عاطفی/ هیجانی با هدف

افراد هنگامی که تازه فرآیند هدفمندی را شروع می‌کنند، باید احساسات و هیجانات خود را تقویت کنند. هر شخص به یک رابطه هیجانی با اهدافش نیازمند است.

در این ارتباط عاطفی و هیجانی به شما انرژی لازم داده شده و فرد با وجود تمامی مشکلات و سختی‌های راه، هدفش را دنبال می‌کند.

اگر این ارتباط هیجانی وجود نداشته باشد در این صورت، فرد با اعدادی روبه‌رو خواهد شد که هدف ناموفق‌ او را یادآوری می‌کنند؛ هدفی که از همان ابتدا با آن ارتباط احساسی لازم را نداشته‌ است.

تورسکی (۲۰۰۳) اشاره می‌کند برای ارزیابی هدف‌های زندگی و شناخت وضعیت اکنون، باید از فرد بخواهیم که به مهم‌ترین هدفی که تاکنون به آن دست‌یافته‌ است فکر کند. این هدف می‌تواند در حوزه‌های مختلف زندگی شخصی یا حرفه‌ای باشد.

سوالات زیر می‌تواند برای هر فردی که هدف‌گزینی وضعیت موجود خود را نمی‌داند راهگشا باشد:

  • آیا این هدف، مرا به تلاش واداشته است و باعث شد راحت‌طلبی‌هایم را کنار بگذارم؟
  • آیا نسبت به این هدف، از نظر عاطفی و هیجانی وابسته بودم؟
  • آیا لازم بود برای تحقق آن، مهارت‌های تازه‌ای یاد بگیرم؟
  • آیا طوری بر این هدف سرمایه‌گذاری کردم که گویی به آن نیاز دارم؟
  • آیا در ذهنم روزی را تجسم می‌کردم که به این هدف برسم؟

 

او اشاره می‌کند معمولا بزرگ‌ترین پیروزی‌ هر فرد، ذهن او را به خود مشغول کرده است. افراد از نظر احساسی به موفقیت‌هایشان وابسته هستند و آن را در ذهن‌شان تجسم نموده و نسبت به آن احساس نیاز می‌کنند.

ذهن در وضعیت آگاهی و هشیاری بوده و از فکر کردن به هدف خود، به وجد خواهد آمد.

رسیدن به اهداف

کوین. ج. ولپ (۲۰۰۹) یکی از مهم‌ترین نتایج تحقیقات‌شان درباره اهداف را این گونه مطرح می‌کنند:

افرادی که اهداف سخت دارند، تا ۷۵ درصد بیشتر از افراد با اهداف آسان، احساس موفقیت می‌کنند. شاید فکر کنید افرادی که اهدافی سخت دارند، انسان‌های شادی نیستند اما بهتر است بدانید این افراد در مقایسه با دیگران، زندگی شادتری دارند.

اهداف، محدودیت‌های افراد را زیر سؤال می‌برد و فرد نمی‌تواند آن را نادیده بگیرد. گاهی اوقات آن‌قدر برای رسیدن به هدف تلاش می‌کند و خود را به زحمت می‌اندازد که دیگر انجام کارهایی هم که از قبل دوست داشته است، برای او «جالب» نخواهد بود.

توری هیگنز (۲۰۱۰) اشاره می‌کند که از سه روش هر فرد می‌تواند ارتباط عاطفی و هیجانی مناسبی با اهداف خود برقرار کند:

  • ابعاد درونی: با خود هدف (محتوا و مولفه های درونی)
  • ابعاد فردی: با شخصی که این هدف را به خاطر او انجام می‌شود و همچنین اثری که روی فردیت فرد خواهد گذاشت.
  • ابعاد بیرونی: با نتایج حاصل از دستیابی به این هدف و بررسی اثرات آن در زندگی فرد.

سوزان کری و ادوارد واگنر (۲۰۰۸) از دو مولفه مهم برای حرکت بهتر در مسیر اهداف نام می برند:

بازدارنده‌ها و مشوق‌ها. برای فعال کردن این ابعاد سه گانه باید فرد بازدارنده‌ها و محرک‌های تشویقی را بشناسند.

هرکس برای خود نگه‌دارنده‌ها و مشوق‌هایی دارد. نگه‌دارنده‌ها، مواردی هستند که فرد را بی‌انگیزه می‌کنند، انرژی‌ او را می‌کاهند، و مانع از این می‌شوند که صددرصد تلاشش را بکند و افراد را تشویق می‌کنند که از دنبال کردن اهداف‌شان دست بردارند

آنها شما را بیرون از یک در فرضی، «نگه می‌دارند».

مشوق‌ها مواردی هستند که به فرد انگیزه و انرژی می‌دهند، از صمیم قلب دوست‌شان دارد، باعث می‌شوند صد درصد تلاش و کوشش خود را انجام دهند و تمام سختی‌های راه را به جان بخرند تا به هدف برسند.

آنها شما را تشویق می‌کنند که به تلاش خود ادامه دهید.

یک نکته مهم اینست که باز‌دارنده‌ها و مشوق‌ها دو روی یک سکه نیستند. اینکه افراد مشوق‌های بزرگی را نسبت به اهدافشان احساس کنند، به این معنا نیست که دیگر هیچ باز‌دارنده‌ای سر راهشان قرار نمی‌گیرد.

پیش از آنکه تمام روز و انرژی فرد صرف این شود که چطور مشوق‌ها در رسیدن به اهداف، به کمک او می‌آیند، فرد به طور طبیعی با چند نمونه از باز‌دارنده‌ها روبه‌رو می‌شود.

هیچ‌کس بهتر از خود فرد نمی‌تواند ارتباط عاطفی قوی و پایداری میان شخص و اهداف او برقرار کند. تا زمانی که خود فرد دست به کار نشود و از این انگیزه‌ها استفاده نکند، هیچ‌کدام درست یا غلط نیستند.

بنابراین پیش از آنکه فرد به کارهایی فکر کند که باید برای رسیدن به هدف انجام دهد، باید به یک سؤال پاسخ دهد:

چرا به این هدف علاقه‌مند است؟

آیا این کار را به خاطر علاقه‌ی شخصی‌ انجام می‌دهد یا علاقه‌ی فردی دیگر، باعث شده به این هدف فکر کند؟ آیا واقعاً به فکر نتایج تحقق این هدف هست؟

پاسخ هرچه هست، باید گفت اگر فرد بتواند ارتباطی عاطفی و هیجانی با هدف خود برقرار کند، صاحب آن می‌شود و آن را وارد زندگی‌ خود نموده و در مسیر تحقق هدف سخت‌ خود قرار گرفته‌است.

زنده بودن اهداف

انسان‌ها موجوداتی هستندکه در مواجهه با تصاویر، حساس بوده و نسبت به تصورات و ابعاد بصری واکنش‌ نشان می‌دهند. در حقیقت، انسان‌ها آن‌قدر بر آنچه می‌بینند، تکیه می‌کنند که حتا دایره واژگان آنها نیز پر از واژه‌هایی همچون دیدن، تصویر و نگاه کردن است.

اگرشخص بتواند چیزی را تصور کند و آن را ببیند، و به آن روح بدهد، بیشتر می‌تواند با آن ارتباط برقرار کند، آن را بفهمد، به آن دست می‌یابد. (جفری جونز کریس دلپ (۲۰۰۸)).

یکی از مهم‌ترین کارهایی که برای هرچه جذاب‌تر شدن اهداف می‌توان انجام داد این است که فرد آن را قابل تصور کند، به آن روح بدهد و روایتی تصویری از آن در ذهن خود خلق کند.

شخص هرچه بیشتر بتواند اهداف خود را به تصویر بکشد و از آن ذهنیتی داشته باشد آن واقعی‌تر خواهد بود. هر چه هدف واقعی‌تر باشد، ملموس‌تر می‌شود و می‌توان آن را به عنوان بخشی از زندگی‌ پذیرفت.

در نتیجه باید گفت فرد هدفی را در زندگی دنبال می‌کند که حاضر است برای تحقق آن، تمام تلاش خود را انجام دهد و نتیجه مطلوب و تصوری که از آن ساخته بود را لمس نماید.

کیم فونگ. وو و دبورا. نلسون (۲۰۰۹) در پژوهش‌های خود به این نتیجه رسیدند که تحریک کردن بخش‌های بصری مغز، تأثیر قابل‌توجهی بر آگاهی‌ افراد دارد.

نکته‌ی مهم این است که اگر فرد بتواند هدف را تجسم کند، به معنای این نیست که حتما به آن دست می‌یابد زیرا فقط این شرط، کافی نیست.

هرچه بیشتر بتواند هدفی را تجسم کند، بیشتر در ذهن او نقش می‌بندد و جای خود را در زندگی‌ فرد باز می‌کند و همین اتفاق باعث می‌شود لزوم تحقق آن هدف را بیشتر درک کند.

بزرگ‌ترین مانع در رسیدن به اهداف، نداشتن یک چشم انداز تصویری ملموس است.

انسان‌ها موجوداتی بصری هستند و ذهن قابلیت حفظ تصاویر را بهتر از واژه‌ها و کلمات دارد.

برای تصویرسازی، فرد باید با دیدِ اول شخص شروع کرده و با رعایت ویژگی‌هایی همچون اندازه، رنگ، شکل، بخش‌های مختلف، محیط، پس‌زمینه، نور، احساسات و حرکت، تصویر هدف را بکشد. برای این کار هر فردی می‌تواند از تابلوی تصورات خود نیز استفاده نماید.

احساس ضرورت و نیاز به هدف

«فردا شروع می‌کنم.» این سه واژه، قاتل اهداف هستند. به تعویق انداختن، اولین قاتل اهداف سخت است. اما این بدان معنا نیست که اهداف باید قربانی بعدی زندگی فرد باشد.

هر فردی می‌تواند با نوع نگرش و ارزشی که برای منافع آینده قایل است، جریان زندگی را به سمت برنامه‌های مشخصی که برای فرد جذاب‌تر باشند تغییر دهد. برای این مهم فرد باید برخی از هزینه‌های فعلی اهداف زندگی را به آینده منتقل کند تا بدین ترتیب میان منافع و هزینه‌های آن، تعادل برقرار شود.

یا برعکس؛ می‌تواند بخشی از منافع آینده‌ی اهداف را به زمان حال بیاورد. هر دو روش باعث جذابیت بیشتر هدف‌های فردی می‌شوند و به فرد کمک می‌کنند نسبت به هدفی هایی که دارد بیشتر احساس ضرورت و فوریت داشته باشد. (کلی،بارنز و جوزف فراری.۲۰۰۹)

نتایج پژوهش ریچارد دالر و شومو بنارتزی (۲۰۱۱) این بود که در تصور همه‌ی افراد اینست که باید چیزهایی را برای رسیدن به هدف از دست داد، اما کسی از تأثیرات مخرب آن، چیزی ارایه نمی‌دهد.

برای ایجاد احساس ضرورت و نیاز نسبت به هدف در مقابل می‌توان با تهیه‌ی یک چک لیست، بر همه‌ی این اثرات منفی‌ غلبه کند؛ فهرستی که روش‌هایی را شامل می‌شود که به بهتر شدن شرایط زندگی‌ کمک می‌کند.

از داشته‌های امروز برای امروز و قدرتمند نمودن گام‌های رسیدن به هدف باید استفاده کرد و راه رسیدن به هدف را هموارتر ساخت. همچنین بهتر است با محدود کردن حق انتخاب‌ افراد، انتخاب یک هدف را برای شخص آسان‌تر نمود، شخص با این کار آینده خود را ذخیره می‌کند.

سخت و دشوار بودن اهداف

جوف کلوین(۲۰۰۸) در مقاله‌ای اشاره می‌کند که بیشتر انسان‌ها، استعدادهایی باورنکردنی دارند که هنوز آن ها را به‌کار نگرفته‌اند. به همین دلیل است که اهداف سخت اهمیت دارند؛ این اهداف طوری طراحی شده‌اند که به فرد کمک می‌کنند تا استعدادهای دست‌نخورده و ناشناخته‌ی درون خود را شکوفا کند.

هنگامی که افراد نتوانند به خوبی از استعداد خود استفاده کنند، به انگیزه‌ی آنان مربوط می‌شود، نه به استعداد ذاتی‌شان. این موضوع اهمیت بسیاری دارد.

همه‌ی انسان‌ها استعدادهای ذاتی لازم برای رسیدن به اهداف سخت را دارند اما اگر به آن اهداف سخت دست پیدا نمی‌کنند، به خاطر بی‌استعدادی نیست؛ علت اصلی، بی‌انگیزگی است.

اهداف سخت، مؤثر و انگیزه بخش هستند زیرا فرد را مجبور می‌کنند که حواس خود را جمع کند و دقت خود را بالا ببرد.

شاید چون انجام این کارها کمی ترسناک، هیجان‌انگیز یا با کارهای روزانه متفاوت است، فرد مجبور شود بیشتر توجه کند اما دلیل آن هرچه هست، باعث می‌شود ذهن او فعال‌تر و فعالیت‌های مغزی بیشتری داشته باشد.

سوال مهمی که در اینجا مطرح می شود این است که اهداف چقدر باید سخت باشند؟

برای پاسخ دادن به این سؤال، باید دو کار انجام داد:

اول باید میزان سختی اهداف را مشخص کرد.

دوم باید میزان سختی را آن‌قدر کم و زیاد کنیم تا به حد ایده‌آل برسد.

این که فرد فقط تلاش بکند، در عالم اهداف سخت هیچ مفهومی ندارد.

برای رسیدن به اهداف، چقدر سختی کافیست؟

اگر هدف سخت فعلی در مقایسه با موفقیت‌های گذشته‌ فرد، همان احساسات را در او زنده نمی‌کند، سختی هدف را باید بالا برد.

فرد باید در ذهن خود بگنجاند که یک مجری موفق است و می‌تواند تغییر به وجود آورد و اینکه رسیدن به هدف، برای فرد ضروری و دارای احساس فوریت است. بنابراین هرچه هدف سخت‌تر باشد، بیشتر به آن احساس نیاز کرده و در نتیجه عملکرد بهتری خواهد داشت.

اگر اهداف فرد، مستلزم یادگیری مجموعه‌ای از مهارت‌های تازه است، باید یک هدف سخت آموزشی طراحی شود تا شخص را آماده‌ی حرکت کند. آن‌گاه، پیش از آنکه خود فرد متوجه شود، اهداف سخت عملیاتی را جایگزین آن می‌کند.

اگر فرد سابقه‌ی بیش از حد آسان یا سخت کردن اهدافش را دارد، به این نکته توجه و برای متعادل کردن آن کاری کند. شخص باید از خود بپرسد: «من از این هدف، چه درسی می‌گیرم و چه احساسی نسبت به آن دارم؟» اگر از هدف درسی نمی‌گیرد و نسبت به آن احساسی ندارد، پس در انتخاب هدف سخت‌‌ اشتباه کرده‌ است.

رسیدن به هدف

هدف هر فرد باید جایی خارج از محدوده‌ی آسایش و راحتی‌ او تعریف شود؛ نه خیلی دور که برای فرد غیرممکن به نظر بیاید و نه خیلی در دسترس که بدون کوچکترین تلاشی به آن برسد. هر فرد می‌داند نقطه‌ی مورد نظر کجاست زیرا قبلاً آن جا بوده و از همان جا با به‌کار گرفتن تمام تلاش خود، به هدف رسیده‌ است.

مورفی و همکاران (۲۰۱۰) گزارش کرده اند که رسیدن به هدف هنگامی بسیار آسان می‌شود که آن هدف، سخت باشد. رسیدن به هدفی که برای فرد اهمیتی ندارد و به آن توجهی ندارد – هدفی که ذهن و قلب او را درگیر نمی‌کند – تلاشی فراتر از توان بشر را می‌طلبد.

بر اساس آمار، هدفی که سخت نباشد، به احتمال زیاد به شکست منتهی می‌شود و حتی یادآورهای دیجیتالی و یادداشت کردن هم نمی‌تواند این سرنوشت را تغییر دهد.

اما هنگامی که یک هدف، ذهن فرد را فعال می‌کند، با قلب او ارتباط برقرار می‌کند، فرد را به سمت رشد و پیشرفت حرکت می‌دهد و در او احساس نیاز به وجود می‌آورد، شخص تمام توان‌ خود را برای رسیدن به آن به کار می‌گیرد.

در حقیقت، فرد هدفمند آماده‌ است تا برای رسیدن به اهداف ، بر تمام موانع موجود بر سر راه زندگی غلبه کند.

چهار مورد از این سؤالاتی که افراد موفق در مورد ویژگی‌های هدف سخت است در زیر آمده است :

  • آنها برای برقراری رابطه عاطفی و احساسی با هدف، این سؤال را می‌پرسیدند: «چرا به این هدف اهمیت می‌دهی؟»
  • برای زنده بودن، سؤال این بود: «به من بگو از رسیدن به این هدف، چه احساسی داری؟»
  • برای احساس نیازمندی و ضرورت داشتن این هدف، این سؤال را می‌پرسیدند: «چرا تحقق این هدف در حال حاضر لازم است؟»
  • و برای سختی و دشواری هدف، سؤال این است: «در مسیر دستیابی به این هدف، چه درس‌هایی یاد می‌گیری؟»

این سؤالات اهمیت بسیاری دارند زیرا افراد موفق می‌دانند هرچه بیشتر به هدف خود فکر کنند، این اهداف بیشتر در زندگی‌شان جای خود را باز می‌کند.

بر همین مبنا نتیجه می‌گیریم که برای یک هدف‌گذاری موفق، فرد باید با استفاده از یک هدف نهایی و سخت که به وضوح تعیین شده باشد برنامه‌های خود را تنظیم و مدیریت نماید و با نتایج و عملکردی که از اهداف او پشتیبانی می‌کند دارای انگیزه شود.

استفاده از استراتژی “سخت بودن اهداف” می‌تواند زمینه ساز موفقیت‌های بیشتر افراد در هر زمینه فعالیت حرفه ای و یا در عرصه زندگی شود.

اهداف زندگی یکی از معدود اتفاقات این جهان هستند که می‌توان به خوبی آنها را کنترل و مدیریت کرد. هر فرد می‌تواند به شیوه‌ای خاص آن‌ها را در کنار هم قرار دهد تا بتواند بواسطه‌ی آ‌‌ن‌ها به آنچه در ذهن دارد برسد.

تقریباً همه‌ی افراد در طول زندگی برای خود یک یا چند هدف داشته‌اند. هر سال افراد زیادی تصمیم می‌گیرند بیشتر درس بخوانند، لاغر شوند، سیگار نکشند و یا پس‌انداز بیشتری داشته باشند.

مساله اساسی این است که بسیاری از ما تا به حال بارها برای خودمان هدف‌های گوناگونی را ساخته‌ایم اما نتوانسته‌ایم آنها را عملیاتی کنیم.

با وجود مشخص بودن آن، بیشتر ما هرگز به هدف‌هایمان نمی‌رسیم. در واقع هدف‌هایی که به‌دست می‌آوریم، با آنچه در ابتدا می‌خواستیم، قابل مقایسه نیست. این مساله حتا وقتی از فرمول‌هایی مانندSMART استفاده می‌کنیم هم وجود دارد.

برخی از افراد فرآیند هدفمندی SMART که از خاص (S)، قابل اندازه‌گیری (M)، قابل دستیابی (A)، واقعی (R) و قابل زمان‌بندی (T) تشکیل شده است را نیز استفاده کرده‌اند اما نتایجی که بدست آورده‌اند برایشان رضایت بخش نبوده است.

برای مطالعه مقالات بیشتر در این زمینه، می توانید به قسمت رشد و توسعه فردی یه سر بزنید.

S  M  A  R  T

مشخص: Specific

قابل اندازه گیری: Measurable

قابل دستیابی: Agreed

واقعی: Realistic

قابل زمانبندی: Time phased

رسیدن به هدف با استراتژی اهداف سخت مارک مورفی

مارک مورفی (۲۰۱۷ Mark Murphy) به عنوان یک متخصص حوزه هدف گزینی در مقاله ای در مجله فوربس اعلام کرد یکی از زمینه های مهم برای رسیدن به اهداف، استفاده از استراتژی اهداف سخت (HARD Goals) است.

رسیدن به هدف

اهداف سخت (HARD goals)

ارتباط عاطفی/ هیجانی Heartfelt

زنده بودن Animated

احساس ضرورت و نیاز Required

سخت و دشوار بودن Difficult

اهداف سخت به هدف‌هایی گفته می‌شود که فرد با آن‌ها از لحاظ عاطفی و هیجانی، ارزشمندی، زنده بودن، ضروری و سخت بودن ارتباط تنگاتنگی داشته باشد.

با وجود مشکلاتی که بسیاری از هدفهایمان دارند، میتوان گفت همه‌ی افراد این توان را دارند که برای خود، اهدافی کامل و بی‌نقص داشته باشند.

در استراتژی‌های رسیدن به اهداف به سبک SMART نه تنها از ابعاد هیجانی و واژه‌های احساسی و ارتباط احساسی خبری نیست، بل که واژه‌هایی همچون خاص و قابل اندازه‌گیری، افراد را تشویق می‌کند اهدافشان را به شکل عدد تعریف کنند و با این‌کار، هرگونه احساس احتمالی را از بین می‌برند.

همین مساله باعث میشود انگیزه های افراد برای رسیدن به اهدافشان دستخوش نوسان شود و افراد در رسیدن هدف‌های خود ناکام می‌شوند.

اهداف سخت از چهار بعد تشکیل می‌شود:

ارتباط عاطفی/ هیجانی با هدف

افراد هنگامی که تازه فرآیند هدفمندی را شروع می‌کنند، باید احساسات و هیجانات خود را تقویت کنند. هر شخص به یک رابطه هیجانی با اهدافش نیازمند است.

در این ارتباط عاطفی و هیجانی به شما انرژی لازم داده شده و فرد با وجود تمامی مشکلات و سختی‌های راه، هدفش را دنبال می‌کند.

اگر این ارتباط هیجانی وجود نداشته باشد در این صورت، فرد با اعدادی روبه‌رو خواهد شد که هدف ناموفق‌ او را یادآوری می‌کنند؛ هدفی که از همان ابتدا با آن ارتباط احساسی لازم را نداشته‌ است.

تورسکی (۲۰۰۳) اشاره می‌کند برای ارزیابی هدف‌های زندگی و شناخت وضعیت اکنون، باید از فرد بخواهیم که به مهم‌ترین هدفی که تاکنون به آن دست‌یافته‌ است فکر کند. این هدف می‌تواند در حوزه‌های مختلف زندگی شخصی یا حرفه‌ای باشد.

سوالات زیر می‌تواند برای هر فردی که هدف‌گزینی وضعیت موجود خود را نمی‌داند راهگشا باشد:

  • آیا این هدف، مرا به تلاش واداشته است و باعث شد راحت‌طلبی‌هایم را کنار بگذارم؟
  • آیا نسبت به این هدف، از نظر عاطفی و هیجانی وابسته بودم؟
  • آیا لازم بود برای تحقق آن، مهارت‌های تازه‌ای یاد بگیرم؟
  • آیا طوری بر این هدف سرمایه‌گذاری کردم که گویی به آن نیاز دارم؟
  • آیا در ذهنم روزی را تجسم می‌کردم که به این هدف برسم؟

 

او اشاره می‌کند معمولا بزرگ‌ترین پیروزی‌ هر فرد، ذهن او را به خود مشغول کرده است. افراد از نظر احساسی به موفقیت‌هایشان وابسته هستند و آن را در ذهن‌شان تجسم نموده و نسبت به آن احساس نیاز می‌کنند.

ذهن در وضعیت آگاهی و هشیاری بوده و از فکر کردن به هدف خود، به وجد خواهد آمد.

رسیدن به اهداف

کوین. ج. ولپ (۲۰۰۹) یکی از مهم‌ترین نتایج تحقیقات‌شان درباره اهداف را این گونه مطرح می‌کنند:

افرادی که اهداف سخت دارند، تا ۷۵ درصد بیشتر از افراد با اهداف آسان، احساس موفقیت می‌کنند. شاید فکر کنید افرادی که اهدافی سخت دارند، انسان‌های شادی نیستند اما بهتر است بدانید این افراد در مقایسه با دیگران، زندگی شادتری دارند.

اهداف، محدودیت‌های افراد را زیر سؤال می‌برد و فرد نمی‌تواند آن را نادیده بگیرد. گاهی اوقات آن‌قدر برای رسیدن به هدف تلاش می‌کند و خود را به زحمت می‌اندازد که دیگر انجام کارهایی هم که از قبل دوست داشته است، برای او «جالب» نخواهد بود.

توری هیگنز (۲۰۱۰) اشاره می‌کند که از سه روش هر فرد می‌تواند ارتباط عاطفی و هیجانی مناسبی با اهداف خود برقرار کند:

  • ابعاد درونی: با خود هدف (محتوا و مولفه های درونی)
  • ابعاد فردی: با شخصی که این هدف را به خاطر او انجام می‌شود و همچنین اثری که روی فردیت فرد خواهد گذاشت.
  • ابعاد بیرونی: با نتایج حاصل از دستیابی به این هدف و بررسی اثرات آن در زندگی فرد.

سوزان کری و ادوارد واگنر (۲۰۰۸) از دو مولفه مهم برای حرکت بهتر در مسیر اهداف نام می برند:

بازدارنده‌ها و مشوق‌ها. برای فعال کردن این ابعاد سه گانه باید فرد بازدارنده‌ها و محرک‌های تشویقی را بشناسند.

هرکس برای خود نگه‌دارنده‌ها و مشوق‌هایی دارد. نگه‌دارنده‌ها، مواردی هستند که فرد را بی‌انگیزه می‌کنند، انرژی‌ او را می‌کاهند، و مانع از این می‌شوند که صددرصد تلاشش را بکند و افراد را تشویق می‌کنند که از دنبال کردن اهداف‌شان دست بردارند

آنها شما را بیرون از یک در فرضی، «نگه می‌دارند».

مشوق‌ها مواردی هستند که به فرد انگیزه و انرژی می‌دهند، از صمیم قلب دوست‌شان دارد، باعث می‌شوند صد درصد تلاش و کوشش خود را انجام دهند و تمام سختی‌های راه را به جان بخرند تا به هدف برسند.

آنها شما را تشویق می‌کنند که به تلاش خود ادامه دهید.

یک نکته مهم اینست که باز‌دارنده‌ها و مشوق‌ها دو روی یک سکه نیستند. اینکه افراد مشوق‌های بزرگی را نسبت به اهدافشان احساس کنند، به این معنا نیست که دیگر هیچ باز‌دارنده‌ای سر راهشان قرار نمی‌گیرد.

پیش از آنکه تمام روز و انرژی فرد صرف این شود که چطور مشوق‌ها در رسیدن به اهداف، به کمک او می‌آیند، فرد به طور طبیعی با چند نمونه از باز‌دارنده‌ها روبه‌رو می‌شود.

هیچ‌کس بهتر از خود فرد نمی‌تواند ارتباط عاطفی قوی و پایداری میان شخص و اهداف او برقرار کند. تا زمانی که خود فرد دست به کار نشود و از این انگیزه‌ها استفاده نکند، هیچ‌کدام درست یا غلط نیستند.

بنابراین پیش از آنکه فرد به کارهایی فکر کند که باید برای رسیدن به هدف انجام دهد، باید به یک سؤال پاسخ دهد:

چرا به این هدف علاقه‌مند است؟

آیا این کار را به خاطر علاقه‌ی شخصی‌ انجام می‌دهد یا علاقه‌ی فردی دیگر، باعث شده به این هدف فکر کند؟ آیا واقعاً به فکر نتایج تحقق این هدف هست؟

پاسخ هرچه هست، باید گفت اگر فرد بتواند ارتباطی عاطفی و هیجانی با هدف خود برقرار کند، صاحب آن می‌شود و آن را وارد زندگی‌ خود نموده و در مسیر تحقق هدف سخت‌ خود قرار گرفته‌است.

زنده بودن اهداف

انسان‌ها موجوداتی هستندکه در مواجهه با تصاویر، حساس بوده و نسبت به تصورات و ابعاد بصری واکنش‌ نشان می‌دهند. در حقیقت، انسان‌ها آن‌قدر بر آنچه می‌بینند، تکیه می‌کنند که حتا دایره واژگان آنها نیز پر از واژه‌هایی همچون دیدن، تصویر و نگاه کردن است.

اگرشخص بتواند چیزی را تصور کند و آن را ببیند، و به آن روح بدهد، بیشتر می‌تواند با آن ارتباط برقرار کند، آن را بفهمد، به آن دست می‌یابد. (جفری جونز کریس دلپ (۲۰۰۸)).

یکی از مهم‌ترین کارهایی که برای هرچه جذاب‌تر شدن اهداف می‌توان انجام داد این است که فرد آن را قابل تصور کند، به آن روح بدهد و روایتی تصویری از آن در ذهن خود خلق کند.

شخص هرچه بیشتر بتواند اهداف خود را به تصویر بکشد و از آن ذهنیتی داشته باشد آن واقعی‌تر خواهد بود. هر چه هدف واقعی‌تر باشد، ملموس‌تر می‌شود و می‌توان آن را به عنوان بخشی از زندگی‌ پذیرفت.

در نتیجه باید گفت فرد هدفی را در زندگی دنبال می‌کند که حاضر است برای تحقق آن، تمام تلاش خود را انجام دهد و نتیجه مطلوب و تصوری که از آن ساخته بود را لمس نماید.

کیم فونگ. وو و دبورا. نلسون (۲۰۰۹) در پژوهش‌های خود به این نتیجه رسیدند که تحریک کردن بخش‌های بصری مغز، تأثیر قابل‌توجهی بر آگاهی‌ افراد دارد.

نکته‌ی مهم این است که اگر فرد بتواند هدف را تجسم کند، به معنای این نیست که حتما به آن دست می‌یابد زیرا فقط این شرط، کافی نیست.

هرچه بیشتر بتواند هدفی را تجسم کند، بیشتر در ذهن او نقش می‌بندد و جای خود را در زندگی‌ فرد باز می‌کند و همین اتفاق باعث می‌شود لزوم تحقق آن هدف را بیشتر درک کند.

بزرگ‌ترین مانع در رسیدن به اهداف، نداشتن یک چشم انداز تصویری ملموس است.

انسان‌ها موجوداتی بصری هستند و ذهن قابلیت حفظ تصاویر را بهتر از واژه‌ها و کلمات دارد.

برای تصویرسازی، فرد باید با دیدِ اول شخص شروع کرده و با رعایت ویژگی‌هایی همچون اندازه، رنگ، شکل، بخش‌های مختلف، محیط، پس‌زمینه، نور، احساسات و حرکت، تصویر هدف را بکشد. برای این کار هر فردی می‌تواند از تابلوی تصورات خود نیز استفاده نماید.

احساس ضرورت و نیاز به هدف

«فردا شروع می‌کنم.» این سه واژه، قاتل اهداف هستند. به تعویق انداختن، اولین قاتل اهداف سخت است. اما این بدان معنا نیست که اهداف باید قربانی بعدی زندگی فرد باشد.

هر فردی می‌تواند با نوع نگرش و ارزشی که برای منافع آینده قایل است، جریان زندگی را به سمت برنامه‌های مشخصی که برای فرد جذاب‌تر باشند تغییر دهد. برای این مهم فرد باید برخی از هزینه‌های فعلی اهداف زندگی را به آینده منتقل کند تا بدین ترتیب میان منافع و هزینه‌های آن، تعادل برقرار شود.

یا برعکس؛ می‌تواند بخشی از منافع آینده‌ی اهداف را به زمان حال بیاورد. هر دو روش باعث جذابیت بیشتر هدف‌های فردی می‌شوند و به فرد کمک می‌کنند نسبت به هدفی هایی که دارد بیشتر احساس ضرورت و فوریت داشته باشد. (کلی،بارنز و جوزف فراری.۲۰۰۹)

نتایج پژوهش ریچارد دالر و شومو بنارتزی (۲۰۱۱) این بود که در تصور همه‌ی افراد اینست که باید چیزهایی را برای رسیدن به هدف از دست داد، اما کسی از تأثیرات مخرب آن، چیزی ارایه نمی‌دهد.

برای ایجاد احساس ضرورت و نیاز نسبت به هدف در مقابل می‌توان با تهیه‌ی یک چک لیست، بر همه‌ی این اثرات منفی‌ غلبه کند؛ فهرستی که روش‌هایی را شامل می‌شود که به بهتر شدن شرایط زندگی‌ کمک می‌کند.

از داشته‌های امروز برای امروز و قدرتمند نمودن گام‌های رسیدن به هدف باید استفاده کرد و راه رسیدن به هدف را هموارتر ساخت. همچنین بهتر است با محدود کردن حق انتخاب‌ افراد، انتخاب یک هدف را برای شخص آسان‌تر نمود، شخص با این کار آینده خود را ذخیره می‌کند.

سخت و دشوار بودن اهداف

جوف کلوین(۲۰۰۸) در مقاله‌ای اشاره می‌کند که بیشتر انسان‌ها، استعدادهایی باورنکردنی دارند که هنوز آن ها را به‌کار نگرفته‌اند. به همین دلیل است که اهداف سخت اهمیت دارند؛ این اهداف طوری طراحی شده‌اند که به فرد کمک می‌کنند تا استعدادهای دست‌نخورده و ناشناخته‌ی درون خود را شکوفا کند.

هنگامی که افراد نتوانند به خوبی از استعداد خود استفاده کنند، به انگیزه‌ی آنان مربوط می‌شود، نه به استعداد ذاتی‌شان. این موضوع اهمیت بسیاری دارد.

همه‌ی انسان‌ها استعدادهای ذاتی لازم برای رسیدن به اهداف سخت را دارند اما اگر به آن اهداف سخت دست پیدا نمی‌کنند، به خاطر بی‌استعدادی نیست؛ علت اصلی، بی‌انگیزگی است.

اهداف سخت، مؤثر و انگیزه بخش هستند زیرا فرد را مجبور می‌کنند که حواس خود را جمع کند و دقت خود را بالا ببرد.

شاید چون انجام این کارها کمی ترسناک، هیجان‌انگیز یا با کارهای روزانه متفاوت است، فرد مجبور شود بیشتر توجه کند اما دلیل آن هرچه هست، باعث می‌شود ذهن او فعال‌تر و فعالیت‌های مغزی بیشتری داشته باشد.

سوال مهمی که در اینجا مطرح می شود این است که اهداف چقدر باید سخت باشند؟

برای پاسخ دادن به این سؤال، باید دو کار انجام داد:

اول باید میزان سختی اهداف را مشخص کرد.

دوم باید میزان سختی را آن‌قدر کم و زیاد کنیم تا به حد ایده‌آل برسد.

این که فرد فقط تلاش بکند، در عالم اهداف سخت هیچ مفهومی ندارد.

برای رسیدن به اهداف، چقدر سختی کافیست؟

اگر هدف سخت فعلی در مقایسه با موفقیت‌های گذشته‌ فرد، همان احساسات را در او زنده نمی‌کند، سختی هدف را باید بالا برد.

فرد باید در ذهن خود بگنجاند که یک مجری موفق است و می‌تواند تغییر به وجود آورد و اینکه رسیدن به هدف، برای فرد ضروری و دارای احساس فوریت است. بنابراین هرچه هدف سخت‌تر باشد، بیشتر به آن احساس نیاز کرده و در نتیجه عملکرد بهتری خواهد داشت.

اگر اهداف فرد، مستلزم یادگیری مجموعه‌ای از مهارت‌های تازه است، باید یک هدف سخت آموزشی طراحی شود تا شخص را آماده‌ی حرکت کند. آن‌گاه، پیش از آنکه خود فرد متوجه شود، اهداف سخت عملیاتی را جایگزین آن می‌کند.

اگر فرد سابقه‌ی بیش از حد آسان یا سخت کردن اهدافش را دارد، به این نکته توجه و برای متعادل کردن آن کاری کند. شخص باید از خود بپرسد: «من از این هدف، چه درسی می‌گیرم و چه احساسی نسبت به آن دارم؟» اگر از هدف درسی نمی‌گیرد و نسبت به آن احساسی ندارد، پس در انتخاب هدف سخت‌‌ اشتباه کرده‌ است.

رسیدن به هدف

هدف هر فرد باید جایی خارج از محدوده‌ی آسایش و راحتی‌ او تعریف شود؛ نه خیلی دور که برای فرد غیرممکن به نظر بیاید و نه خیلی در دسترس که بدون کوچکترین تلاشی به آن برسد. هر فرد می‌داند نقطه‌ی مورد نظر کجاست زیرا قبلاً آن جا بوده و از همان جا با به‌کار گرفتن تمام تلاش خود، به هدف رسیده‌ است.

مورفی و همکاران (۲۰۱۰) گزارش کرده اند که رسیدن به هدف هنگامی بسیار آسان می‌شود که آن هدف، سخت باشد. رسیدن به هدفی که برای فرد اهمیتی ندارد و به آن توجهی ندارد – هدفی که ذهن و قلب او را درگیر نمی‌کند – تلاشی فراتر از توان بشر را می‌طلبد.

بر اساس آمار، هدفی که سخت نباشد، به احتمال زیاد به شکست منتهی می‌شود و حتی یادآورهای دیجیتالی و یادداشت کردن هم نمی‌تواند این سرنوشت را تغییر دهد.

اما هنگامی که یک هدف، ذهن فرد را فعال می‌کند، با قلب او ارتباط برقرار می‌کند، فرد را به سمت رشد و پیشرفت حرکت می‌دهد و در او احساس نیاز به وجود می‌آورد، شخص تمام توان‌ خود را برای رسیدن به آن به کار می‌گیرد.

در حقیقت، فرد هدفمند آماده‌ است تا برای رسیدن به اهداف ، بر تمام موانع موجود بر سر راه زندگی غلبه کند.

چهار مورد از این سؤالاتی که افراد موفق در مورد ویژگی‌های هدف سخت است در زیر آمده است :

  • آنها برای برقراری رابطه عاطفی و احساسی با هدف، این سؤال را می‌پرسیدند: «چرا به این هدف اهمیت می‌دهی؟»
  • برای زنده بودن، سؤال این بود: «به من بگو از رسیدن به این هدف، چه احساسی داری؟»
  • برای احساس نیازمندی و ضرورت داشتن این هدف، این سؤال را می‌پرسیدند: «چرا تحقق این هدف در حال حاضر لازم است؟»
  • و برای سختی و دشواری هدف، سؤال این است: «در مسیر دستیابی به این هدف، چه درس‌هایی یاد می‌گیری؟»

این سؤالات اهمیت بسیاری دارند زیرا افراد موفق می‌دانند هرچه بیشتر به هدف خود فکر کنند، این اهداف بیشتر در زندگی‌شان جای خود را باز می‌کند.

بر همین مبنا نتیجه می‌گیریم که برای یک هدف‌گذاری موفق، فرد باید با استفاده از یک هدف نهایی و سخت که به وضوح تعیین شده باشد برنامه‌های خود را تنظیم و مدیریت نماید و با نتایج و عملکردی که از اهداف او پشتیبانی می‌کند دارای انگیزه شود.

استفاده از استراتژی “سخت بودن اهداف” می‌تواند زمینه ساز موفقیت‌های بیشتر افراد در هر زمینه فعالیت حرفه ای و یا در عرصه زندگی شود.

برای نوشتن دیدگاه باید وارد بشوید.

در نشر آگاهی سهیم باشیم.

این مطلب رو با دوستانتان همرسانی کنید:
Tags: اهداف, برنامه ریزی, مارک مورفی, هدف, هدفگذاری

مطالب پیشنهادی