سلیگمن و روانشناسی مثبت نگر
از زمان سخنرانی سلیگمن، ریاست انجمن روانشناسی آمریکا در سال ۱۹۹۸، روانشناسی مثبت شهرت بسیاری کسب کرده است.
علیرغم ماهیت بحثبرانگیز آن، روانشناسی مثبت به طور موثر زبان و منظره اصلی روانشناسی را تغییر داده و به طور مستمر به شکل صعودی در رشد آموزش، پژوهش و کاربردهای روانشناسی مثبت نقش داشته است.
روانشناسی مثبت نگر در ابتدا بر جنبههای مثبت نگر تجربه انسان متمرکز شد. من این بخش را روانشناسی مثبت نگر ۰/۱ مینامم (کاشدان و سیاروچی، ۲۰۱۳; وانگ، ۲۰۱۱).
اخیرا من و همکاران (شلدان، ۲۰۱۱; وانگ، ۲۰۱۱) بر روانشناسی مثبت نگر متوازن ۰/۲ تاکید کرده ایم که کلیت زندگی را در مقابل خود میبیند و هم پتانسیل مثبتِ موارد منفی و هم پتانسیل منفیِ موارد مثبت را در نظر میگیرد.
در روانشناسی مثبت نگر ۰/۲، سوگیری مثبتِ اولیه تصحیح شده است، ولی هنوز بر موقعیت های منفی، با نگاه مثبت تمرکز دارد.( شلدون،۲۰۱۹).
انتقاد همیشگی از روانشناسی مثبت این است که واقعیت و مزایای هیجانات و تجربیات منفی نادیده گرفته میشوند. تمرکز افراطی/محکم بر مثبت بودن منجر به بروز واکنش های مصرانه علیه روانشناسی مثبت نگر شده (بعنوان مثال مطالعات اخیر فراولی-۲۰۱۵).
موج دوم روانشناسی مثبت چیست؟
این انتقادات از جانب محققانی از داخل و خارج جامعه روانشناسی مثبت نگر مطرح میشوند.
مواردی همچون “استبداد” مثبت و عدم تعادل بین مثبت و منفی؛ قصور در پوشش دادن طیف تمام تجارب بشری، ناتوانی در شناخت متغیرهای متنی و پذیرش فرهنگ فردگرایی غربی به مصداق تجربه جهانی بشر را دربرمیگیرد. بنابراین، بسیاری از روانشناسان مثبت نگر طرح یک دیدگاه متوازن را امری ضروری میدانند.
در تغییرات اخیر، تمرکز روانشناسی مثبت از نوع صرفا مثبت و یا منفصل از آسیبشناسی روانی (سلیگمن، آستین، پارک، پترسون، ۲۰۰۵) به نوع التیام بخش بدترین تجربه ها و ساختن بهترین تجربه ها تغییر کرده است.
پیشرفت روانشناسی مثبت به سبب زبان غیردقیق آن لطمه دیده است، زیرا در زبان محاوره، شادی و زندگی مطلوب، معانی بسیار زیادی دارند و روان شناسان تعاریف متفاوتی ارایه میدهند
روانشناسی مثبت کورکورانه
حتی واژه “مثبت” مبهم است زیرا به چیزهای زیادی مانند ظرفیت مثبت و نیز خروجی شرایط مثبت و منفی اشاره دارد.
همین ابهام در مورد واژه “منفی” نیز وجود داشته و تصور میشود که عواطف منفی شامل احساس گناه و تاسف هستند که البته میتوانند منجر به تغییرات مثبت شوند. به طور مشابه، زحمت کشیدن برای کسب مهارت در تسلط بر ورزش ضروری است.
تفکر دوگانه در مورد روانشناسی مثبت در برابر روانشناسی منفی وجود دارد که با انتقادهای مکرر از “ظلم مثبت گرایی” ارتباط دارد. چنین تمایزی انگیزه ای برای راهاندازی جنبش روانشناسی مثبت ایجاد کرد.
این موضوع همچنین مختصر راه جهت ایجاد تمایز بین دو سیستم انگیزشی متفاوت یا دو سیستم عاطفی متفاوت بوجود آورد. با این حال، در تحلیل نهایی، اغلب پدیدههای روانشناسی بدون در نظر گرفتن تجربیات مثبت و منفی نمیتوانند به درک درستی درک برسند.
تجربیات عاطفی اغلب پیچیده هستند و ترکیبی از مولفههای مثبت و منفی را شامل میشوند.
از آنجا که ما هرگز نمیتوانیم به طور کامل علم و عمل روانشناسی مثبت را بدون توجه به محدودیتهای مثبت و فواید منفی آن بررسی کنیم، چرا نباید رویکردی جدید اتخاد کنیم که بتواند تجربیات منفی مرتبط را هم اکنون به ما ارایه دهد؟
هیبران به درستی تاکید کردهاست که وظیفه حیاتی نظریات روان شناسی مثبت مانند نظریه نیک زیستی باید ارایه توضیح معتبر از ارزش تجربیات خوشایند و ناخوشایند باشد، مخصوصا تجربیات رنج.
موج دوم روانشناسی مثبت نگر
تفاوت موج دوم روانشناسی مثبت با موج اول
به دلیل تاکید بر بعد تاریک وجود انسان در نگاه روانشناسی سنتی و علیرغم این تاریکی، و ظهور روانشناسی مثبت ۱.۰،موج دوم روانشناسی مثبت نگر(روانشناسی مثبت گرا) به چگونگی فعلیت بخشیدن و به تجلی درآوردن بهترین جنبه های فردی و اجتماعی از طریق اصول دیالکتیکی یین و یانگ میپردازد.
در این رویکرد شاهد تغییر تمرکز از خوشبختی و موفقیت فرد به بینشی مضاعف از نیک زیستی و نمایی بزرگتر و خردورزانه از انسانیت هستیم.
موج دوم روانشناسی مثبت نگر بیش از دستیابی به خوشبختی مطلوب یا موفقیت فردی، درصدد عینیت بخشیدن به رازهای سرشت انسانی است زیرا رازهایی همچون همدلی، شفقت، خرد، عدالت و تعالی فردی موجب میشوند افراد به انسان هایی بهتر و جهان به مکانی مطلوبتر بدل شوند.
موج دوم روانشناسی مثبت نگر در راستای دستیابی به عملکرد بهینه انسان در شرایط مطلوب و نامطلوب، بر محور ظرفیت جمعی نوع بشر در زمینه جستجو و ساخت معنا استوار است.
این جنبش نوظهور، در برابر مشکلات اصلی آنچه که بعنوان “روانشناسی مثبت نگر رایج” از آن نام برده میشود، یک پاسخ اصلاحی اجتناب ناپذیر و ضروری است. علم همیشه در حال اصلاح خود و مترقی است.
PP 2.0 از بروز بسیاری از مشکلات ذاتی روانشناسی مثبت نگر “رایج” جلوگیری کرده و چشم اندازهای جدیدی پیش روی تحقیقات و برنامه های کاربردی قرار میدهد.
روانشناسی در آینده میتواند از یکپارچه سازی سه حرکت مجزا بهره ببرد: روانشناسی انسان گرا یا اومانیستی و روانشناسی اگزیستانسیال، روانشناسی مثبت نگر و روانشناسی بومی و فرهنگی.
ادغام روانشناسی مثبت و اگزیستانسیال
با استناد به استدلال پل وونگ، اصلاح محدودیت های روانشناسی مثبت نگر مستلزم ادغام آن با روانشناسی اگزیستانسیال است که این امر منجر به پیدایش روانشناسی مثبت نگر اگزیستانسیال گردید. این رویکرد از نظر معرفت شناختی و محتوا با روانشناسی مثبت نگر رایج تفاوت چشمگیری دارد.
روان شناسی مثبت اگزیستانسیال در تحقیقات خود از یک رویکرد کثرت گرا و کلی نگر بهره میگیرد که در قبال بصیرت و خرد شرق و غرب و نیز در قبال یافته های تمام منابع تحقیقاتی، صرف نظر از پارادایم حقایق عنوان شده، گشوده و پذیرا است.
از نظر محتوا، این رویکرد به بررسی اضطراب وجودی افراد و دغدغه های اصیل آنها پرداخته و بنابراین به درکی گسترده تر و جامع تر از تجربیات انسانی دست مییابد.
از دیدگاه فیلسوفان و روانشناسان اگزیستانسیال، زندگی مجموعه ای از تضادها، اوضاع نامساعد و مشکلات است. این نگرش زندگی را سرشار از تلاش، معناسازی، تراژدی و پیروزی میبیند.
یکی از نقاط قوت روانشناسی مثبت اگزیستانسیال تعامل پویا بین خوب و بد، منفی و مثبت است؛ مثبت بدون وجود منفی امکان پذیر نیست و خوشبختی اصیل ریشه در درد و رنج دارد.
این دیدگاه متناقض، محور تداعی کننده بینش آلبر کامو است که “بدون ناامیدی، لذت از زندگی وجود ندارد”، یا آنچه رولو می بیان کرد که “پارادوکس نهایی چیزی نیست جز اینکه نفی همان تایید است”.
طبق باور اگزیستانسیالیستها زندگی بیمعناست!
مگر اینکه خود شخص به آن معنا دهد؛
این بدین معناست که ما خود را در زندگی مییابیم،
آنگاه تصمیم میگیریم که به آن معنا یا ماهیت دهیم.
همانطور که سارتر گفت: ما محکومیم به آزادی، یعنی انتخابی نداریم جز اینکه انتخاب کنیم؛ و بارِ مسئولیتِ انتخابمان را به دوش کشیم. بعضی مواقع اگزیستانسیالیسم با هیچگرایی اشتباه گرفته میشود، در حالی که با آن متفاوت است.
هیچگرایان عقیده دارند که زندگی هیچ هدف و معنایی ندارد؛ درحالیکه اگزیستانسیالیستها بر این باورند که انسان باید خود معنا و هدف زندگیاش را بسازد.
از نظر تاریخی وجودگرایی در روان شناسی، موضوعی جدید است که هنوز به اندازهِ کافی نظم و رونق نیافته تا بتوان بر آن اساس، تعریف دقیق و تصویری جامع از رشد و تحول آن متصور شد.
نکات زیر بهمنظور مشخص کردن ویژگیهایی که آن را بهعنوان یک نهضت معرفی کند، به وسیلهی نویسندگان مختلف در موقعیتهای متفاوت و به مناسبتهای گوناگون اظهار شده است:
۱.روانشناسی اگزیستانسیال یا وجودی یک مکتب نیست، بلکه یک نهضت فکری و جریانی است که از فلسفهی وجودی نشأت گرفته است.
در این تفکر، انسان به عنوان یک موجود منحصربهفرد(Individual Person) در جریان هستی در نظر گرفته میشود. این نهضت بهدنبال آن است که روشهای جدید و زمینههای نو را در روانشناسی وارد کند.
۲.روانشناسی وجودی متکی بر فرضهای زیر است:
الف) هر فردی از نظر زندگیِ درونیِ خود(Inner life)، منحصربهفرد است. ادراک و ارزشیابی هر فرد از جهان، مختص خود اوست و عکسالعملش نسبت به جهان از ویژگی خاصی برخوردار است.
روبن اشتاین(Roben Stain)، در کتاب «مبانی روانشناسی عمومی» مینویسد «تجربهی زیسته یا تجربهی زیستن(Enleben) تجربهی بیواسطهای است که فرد باید کاملاً در متن امری قرار گیرد تا با تمام «وجود» آن را دریابد.
بدون شک، انسان نمیتواند چیزی را آنگونه که از طریق تجربهِ بیواسطه درمییابد از هیچ طریق دیگری درک کند.
ب) انسان به عنوان یک شخص، در قالب رفتار، کنشها و یا عناصری که او را میسازند، قابل تجزیه و تحلیل و فهمیده شدن نیست. انسان نمیتواند در قالب فیزیک، شیمی و یا فیزیولوژی اعصاب تشریح شود.
ج) روانشناسی، که با الگوی علم فیزیک تنظیم شده و شکل گرفته است، با کاربرد روشهای انحصاری علمی و با اعمال تنها روش محرک و پاسخ
(به عنوان چهارچوب پژوهشها و با تکیه بر کششهایی چون: احساس، ادراک، یادگیری، سوایق، عادات و رفتارهای عاطفی)
قادر نخواهد بود سهم مؤثری در شناخت ماهیت و طبیعت انسان داشته باشد؛ زیرا کنشهای انسان تنها متوجه جنبههای مادی زندگی وی نیست، بلکه عوامل بسیاری، انسان را به سوی جاذبههایی غیر از امیال و شهوات میکشانند.
د) هیچیک از مکاتب روانکاوی یا رفتارگرایی کاملاً جوابگوی مسائل انسان و قانعکننده نیستند.
۳.روانشناسی وجودی، سعی در تکمیل مکتبهای موجود روانشناسی دارد و نه حذف آنها و نشستن بهجای آنها.
۴.هدف روانشناسی وجودی بسط مفهوم جامعی از انسان است که میخواهد موجودیت واقعی و تمامیت وجود وی را بررسی کند.
رویکرد وجودی در رسیدن به این هدف طوری است که تنها با بیان احکام کلی مربوط به افراد آدمی سروکار ندارد، بلکه مشکلات و مسائل فردی تک تک افراد و ویژگیهای اشخاص را بررسی و تفحص میکند.
وجودگرایی با هشیاری، استعدادها، احساسات، حالات روانی و تجارب مربوط به هر فرد در جهان و در میان انسانهای دیگر سروکار دارد.
۵.بیشتر موضوعات پژوهشی عبارتند از: روابط متقابل انسانی، روابط چهرهبهچهره، آزادی، مسئولیت ارزشها و مقیاسهای فردی، معنای زندگی، رنج، اضطراب و مرگ آدمی.
۶.روش اصلی آن پدیدارشناسی است. روانشناسی وجودی میکوشد روشی ابداع کند تا ابعاد مختلف تجارب فردی انسان را به شیوهای معنیدار مطالعه کند.
۷.بیشترین تلاش روانشناسی وجودی تاکنون، در زمینهِ شخصیت، روان درمانی و مشاوره صورت گرفته و بهثمر رسیده است.
روان درمانی اگزیستانسیال
روان درمانی اگزیستانسیال، یک رویکرد درمانی پویا است، که تمرکز خود را بر دلواپسیهای منشأ گرفته از هستی قرار داده است که باعث رنج کشیدن انسان در زندگی میشود.
روان درمانی اگزیستانسیال، مانند دیگر درمانهای روانکاوانه، فرض را بر تأثیر نیروهای ناخودآگاه بر کارکرد خودآگاه میگذارد.
رویکردِ روان درمانی اگزیستانسیال، مدعی است تعارضِ درونیای که ما را مسحور خود میسازد، نه فقط ناشی از کشاکش میانِ غرایزِ سرکوبشده یا افرادِ مهمِ درونی شده یا خردهریزهایِ خاطرات تروماتیک فراموش شده، بلکه ناشی از رویارویی با مسلّماتِ هستی نیز هست.
منظور از «مسلمات» هستی چیست؟
اگر به خود اجازه دهیم که دلواپسیهایِ روزانهی زندگی را طبقهبندی کنیم و عمیقاً تحت تأثیر موقعیت خود در جهان قرار بگیریم، ناگزیر به ساختار ژرف هستی (یا به اصطلاح پلتیلیش، «دلواپسیهایِ غایی» میرسیم) که چهار دلواپسیِ غایی در رواندرمانی از بقیه برجستهترند: مرگ، انزوا، معنایِ زندگی (پوچی) و آزادی (انتخاب).
روانشناسی وجودی معمولا سعی در توصیف ابعاد تاریکتر یا آشفتهتر وجود انسان مانند گناه، رنج و مرگ دارد.
جنبش روانشناسی مثبت نگر معنا را به عنوان منبعی حیاتی برای عملکرد، تلاش و شکوفایی انسان میداند (اشنگر،۲۰۱۶).
تاکید اصلی این حوزه بیشتر مطالعه علمی شادکامی، شکوفایی و بهزیستی در زندگی است تا اینکه به رویارویی با استرس ها، آسیب های روانی و سوء عملکرد بپردازد (کیز(Keyes) و هایت(Haidt) 2003).
به طور خلاصه در حالی که روانشناسی مثبت نگر بر توانایی ها و احساسات مثبت انسان تمرکز میکند (سلیگمن(Seligman) و چیک سنت میهای(Csikszentmihalyi) ۲۰۰۰) و سعی بر تمرکز روی جنبه روشنتر عملکرد انسان ها دارد.

محدودیت های روانشناسی مثبت نگر
روانشناسی مثبت نگر “رایج” بعنوان شاخهای از روانشناسی معرفی شده است که درصدد استفاده از درک علمی و مداخله موثر به جای درمان بیماری روانی، و دست یابی به یک زندگی رضایت بخش است.
روانشناسی مثبت نگر بر رشد شخصی، و نه آسیب شناسی، تمرکز دارد.
تمرکز افراطی بر مثبت بودن منجر به بروز واکنش هایی علیه روانشناسی مثبت نگر شده که این انتقادات از جانب محققانی از داخل و خارج جامعه روانشناسی مثبت نگر مطرح میشوند.
مواردی همچون “استبداد” مثبت و عدم تعادل بین مثبت و منفی؛ قصور در پوشش دادن طیف تمام تجارب بشری، ناتوانی در شناخت متغیرهای متنی و پذیرش فرهنگ فردگرایی غربی به مصداق تجربه جهانی بشر را دربرمیگیرد. بنابراین، بسیاری از روانشناسان مثبت نگر طرح یک دیدگاه متوازن را امری ضروری میدانند.
انتقاداتی که به موج اول روانشناسی مثبت وارد شد باعث شد دانشمندانی مانند هلد و به خصوص وانگ با تاکید بر جنبههای منفی زندگی، تصویری واقع بینانه از نیکزیستی انسان ارایه دهد. این حرکت حدود ده سال پیش در امریکا و اروپا شروع شده و همچنان هم ادامه دارد.
یین و یانگ در روانشناسی مثبت و نیک زیستی
به دلیل بعد تاریک وجود انسان و علیرغم این تاریکی، موج دوم روانشناسی مثبت نگر به چگونگی فعلیت بخشیدن و به تجلی درآوردن بهترین جنبه های فردی و اجتماعی از طریق اصول دیالکتیکی یین و یانگ میپردازد.
در این رویکرد شاهد تغییر تمرکز از خوشبختی و موفقیت فرد به بینشی مضاعف از نیک زیستی و نمایی بزرگتر از انسانیت هستیم.
موج دوم روانشناسی مثبت نگر بیش از دستیابی به خوشبختی مطلوب یا موفقیت فردی، درصدد عینیت بخشیدن به “رازهای سرشت انسانی” است زیرا رازهایی همچون همدلی، شفقت، خرد، عدالت و تعالی فردی موجب میشوند. افراد به انسان هایی بهتر و جهان به مکانی مطلوبتر بدل شوند.
موج دوم روانشناسی مثبت نگر در راستای دستیابی به عملکرد بهینه انسان در شرایط مطلوب و نامطلوب، بر محور ظرفیت جمعی نوع بشر در زمینه جستجو و ساخت معنا استوار است.
این جنبش نوظهور، در برابر مشکلات اصلی آنچه که بعنوان “روانشناسی مثبت نگر معمول/رایج” از آن نام برده میشود یک پاسخ اصلاحی اجتناب ناپذیر و ضروری است.
ادغام روانشناسی اگزیستانسیال و مثبت نگر
با استناد به استدلال پل وونگ، اصلاح محدودیت های روانشناسی مثبت نگر، مستلزم ادغام روانشناسی مثبت نگر و روانشناسی اگزیستانسیال است که این امر منجر به پیدایش روانشناسی مثبت نگر اگزیستانسیال گردید.
این رویکرد از نظر معرفت شناختی و محتوا با روانشناسی مثبت نگر رایج تفاوت چشمگیری دارد. با توجه به تقاضا برای “روانشناسی مثبت وجودی(Existential Positive Psychology)” (وانگ ۲۰۰۹) ما این دیدگاه ها را مکمل یکدیگر میدانیم.
یک دید کلی، متعادل و یکپارچه، که اختلافات و تناقض ها را در کنار نکات مشترک در نظر بگیرد، میتواند منجر به درکی گسترده تر و کامل تر از زندگی و مواجهه با مسایل آن شود. در زمینه ای چندفرهنگی از هر دو حوزه، “ترکیب” و “تدوین” دیدگاه ها، رویکردها و مفهوم سازی ها صورت میگیرد تا دیدگاهی غنی تر و جامع تر از موضوعات مطرح شود.
پرداختن به طیف کامل شرایط، احساسات و نگرانی های انسان، در حالی که در انگیزش انسان نسبت به موضوع مرگ و همچنین در عشق به زندگی آشکار میشوند، میتواند درک ما را از عملکرد، رشد، شکوفایی و سلامت روانی انسان عمیق تر نموده و زندگی ارزشمند را به طور کامل به تصویر بکشد.
سوال اساسی این است که با وجود بی ثباتی و گذرا بودن طبیعت وجود انسان و رنجی که تجربه میکند، چه چیزی زندگی را ارزشمند میسازد، که این سوال باید از زوایای مختلف و مکمل، و با در نظر گرفتن مزایای ذاتی هر دو روانشناسی مثبت و وجودی بررسی شود.
شاید چنین استدلال شود که از آنجایی که روانشناسی مثبت نگر به سؤالات اساسی در مورد وجود انسان میپردازد، بنابراین خود ذاتا اگزیستانسیال است.
سوالاتی مثل زندگی مطلوب چیست؟ چرا زندگی ارزش زیستن دارد؟ چگونه میتوان به خوشبختی دست یافت؟ تحقیقات روانشناسی مثبت نگر بدون در نظر گرفتن ادبیات اگزیستانسیال به این مباحث وجودی پاسخ میدهد و بنابراین ناگزیر به سطحی بودن یا سوءتفاهم ختم میشود.
مرگ آگاهی و نقش آن در موج دوم روانشناسی مثبت
روانشناسی مثبت بدون در نظر گرفتن واقعیت مرگ، یعنی تنها قطعیت زندگی موجودات زنده، بی معنا است. انسان به تنهایی بار سنگین ظرفیت شناختی آگاه بودن از فناپذیری و ترس از آنچه که ممکن است پس از مرگ باشد را به دوش میکشد.
با اینحال، شاید آگاهی از مرگ برای رسیدن به زندگی با معنا ضروری باشد: “اگرچه مرگ کالبد ما را از بین میبرد، اما ایده مرگ ما را نجات میدهد” بنابراین، آگاهی از فناپذیری و میرایی یک عامل انگیزشی مهم برای ما است تا با معنا زندگی کنیم.
بدین ترتیب، روانشناسی مثبت اگزیستانسیال از این نگرش که واقعیت مرگ و رنج بستر مناسبی برای مطالعه نیک زیستی و زندگی بامعنا است دفاع میکند. برترتون و اِرنر، اشنایدر و طاهنی محققانی هستند که این دیدگاه را مطرح کرده اند. در ادامه به فرضیات و اهداف روانشناسی مثبت اگزیستانسیال پرداخته میشود:
فرضیات روانشناسی مثبت اگزیستانسیال
- ذات انسان پتانسیل خیر و شر و تاریکی و روشنایی دارد. بنابراین، کنترل غرایز خودخواهانه و مخرب برای پرورش “رازهای خوب سرشت بشر” ضروری است.
- اصول و فلسفه دیالکتیکی میتواند به بهترین وجه عوامل مثبت و منفی را در زمینه های مختلف ادغام کند.
- معنا بهترین محافظ در برابر سختی ها و نگرانی های اگزیستانسیال بوده و بهترین مسیر دستیابی به زندگی مطلوب مبتنی بر فضیلت، خوشبختی و اهمیت را ارائه میدهد.
- همانطور که حفظ سلامت جسمی فقط با آگاهی از این امر ممکن است که در یک محیط آلوده به باکتری و ویروس زندگی میکنیم، به همین ترتیب نیز ارتقاء سلامت روانی مثبت و عملکرد بهینه انسان باید بعد تاریک و اجتناب ناپذیر وجود انسان را بشناسد.
- نیکزیستی فردی با مصلحت مشترک بشریت در ارتباط است.
اهداف روانشناسی مثبت اگزیستانسیال
- بهبود کیفیت زندگی انسانها و پرورش پتانسیلهای شان صرف نظر از شرایط و پیشینه فرهنگی.
- ترمیم و بهسازی ضعفها و به تقویت و حفظ نقاط قوت با تمرکز بر پتانسیلهای انسانی برای رشد.
- ادغام منفیها و مثبتها برای دست یابی به نیک زیستی بهینه و نگرش خردمندانه.
- مطالعه چگونگی تأثیرگذاری اعتقادات و ارزشهای اصیل و جهانشمول بر نیک زیستی و عملکرد انسانی افراد.
- به حداقل رساندن و تغییر افول بُعد روشن جهان انسانی و بهینه سازی یا مدیریت حرکت صعودی بُعد تاریک وجود انسانها
- پرورش ظرفیت جستجوگری معنا و معنا سازی در مواجهه با رنجهای زندگی.
- مطالعه چگونگی تاثیرگذاری آگاهی از مرگ در تحول و رشد فردی.
- تدوین اقدامات عینی در ارتباط با نیک زیستی کوتاه مدت و بلند مدت افراد و جامعه.
- ارتقاء نیک زیستی در طول زندگی از جمله در مرحله پایانی زندگی.
- شناسایی و بررسی برخی متغیرهای تفکر دیالکتیک و یین و یانگ در زندگی.
- کنترل و مدیریت و دگرگونی پدیده شر و رفتارهای آسیبزا برای خدمت به منافع عمومی انسانها.
پل وانگ با ترکیب اصول دیالکتیکی روانشناسی چینی، مدل سیستم دوگانه زیست-رفتاری سازگاری و روانشناسی مثبت نگر و روانشناسی بینافرهنگی، روانشناسی مثبت اگزیستانسیال را در جهت موج دوم روانشناسی مثبت گسترش داد.
بنابراین، موج دوم روانشناسی مثبت چادر بزرگی است که روانشناسان مثبت نگر بومی متعدد و فهرستی گسترده تر از متغیرهایی را در برمیگیرد که نیک زیستی و شکوفایی و خودتعالیگری و معناداری را ممکن میکنند.
نتیجهگیری
موج دوم روانشناسی مثبت که به روان شناسی مثبت اگزیستانسیال معروف است یک نقطه تعادل برای روانشناسی مثبت نگر و پاسخی به انتقادات مطرح شده در موج اول است.
رویکرد دیالکتیک روانشناسی مثبت نوع دوم ارتباط پویا بین مثبتها و منفیها را شناسایی میکند و این موضوع که پیامدهای مثبت و نیک زیستی بیشتر میتواند ناشی از تجربه جنبه تاریک وجود انسان و نیز از احساسات و صفات مثبت حاصل شود، میتواند زمینه ساز نگاهی تازه به مفاهیم انسانی و اگزیستانسیال زندگی آدمی فراهم کند.
موج دوم و سوم روانشناسی مثبت با سرعتی چشمگیر و در مسیر بسط و توسعه دیدگاههای جدید درباره شکوفایی و تعالی انسان در حرکت است و میتوان امیدوار بود که تعریف متعادل از جهان انسانی در مسیر کامل شدن قرار دارد.
منابع
ایوتزان، ایتای،لوماس تیم،هفرون کیت، ورت پیرس.(۱۴۰۰) موج دوم در روانشناسی مثبت. ترجمه شهیدی، شهریار.تهران. انتشارات رشد
باتیانی، الکساندر، روسو نتزر، پنینیت. (۱۴۰۰) معنا از دیدگاه روان شناسی مثبت و روان شناسی اگزیستانسیال. ترجمه رحیمی نژاد، پیمان، پرداختی، فایزه. تهران.انتشارات روان شناسی و هنر
ون تونگرن، داریل آر.ون تونگرن، سارا شولتز.(۱۴۰۱). شجاعت رنج کشیدن، ترجمه رحیمی نژاد، پیمان،نقشبندی، لیلا. تهران. انتشارات اسبار( زیر چاپ)
هانسون، ریک.( ۱۳۹۶) شادکامی ماندگار،مترجمان رحیمی نژاد،پیمان، سعیدی، ستاره، ملتی، مژده. تهران. انتشارات روان شناسی و هنر
سلیگمن، مارتین؛ رایویچ، کارن؛ کاکس، لیزا. (۱۳۹۴).کودک خوش بین. ترجمه داور پناه فروزنده.تهران. انتشارات رشد
شکرکن، حسین و دیگران، (۱۳۷۲) مکتبهای روانشناسی و نقد آن (جلد دوم)، تهران، سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاهها (سمت)، مرکز تحقیق و توسعه ی علوم انسانی، چاپ ششم ۱۳۹۰.
هانسون، ریک. مغز بودا، مترجمان رحیمی نژاد،پیمان، حمیده کردار،بنفشه. (در دست چاپ)
Joshua, S., Caren, R. and Ahmed, O.A. (2014). A Reflection on the Works of Paulo Freire and its Relevance to Classroom Teaching, Middle Eastern & African Journal of Educational Research, 13, 21-26
Sage. Adams, M. (2014) ‘Human development and existential counselling psychology’, Counselling Psychology Review, 29(2): 34–۴۲.
Adams, M. (2013a) ‘Human development from an existential phenomenological perspective: some thoughts and considerations’, Existential Analysis, 24(1): 48–۵۷.
Adams, M. (2013b) A Concise Introduction to Existential Counselling. London:
Adams, M. and Jepson, M. (2013) ‘Working with violent and abusive relationships’, in E. van Deurzen and S. Iacovou (eds), Existential Perspectives on Relationship Therapy. Basingstoke: Palgrave Macmillan
Blyth, D. (2012). Suffering and Ancient Therapy: Plato to Cicero. In J. Malpas and N. Lickiss (eds.), Perspectives on Human Suffering, London: Springer.London: Springer.
Mintz, A.I. (2012). The Happy and Suffering Student? Rousseau’s Emil And Path Not Taken In Progressing Educational Thought, Educational Theory, 62(3): 249.265
Kūle, M. (2012). Interpretations of Suffering in Phenomenology of Life and Todays Life-World, In Anna-Teresa Tymieniecka (ed), Analecta Husserliana. The Yearbook of Phenomenological Research. Vol. (pp. 69.80).
Seligman, M. E. P. (2011). Flourishing: A visionary new understanding of happiness and well-being. New York: Free Press.
Wong, P. T. P. (2011). Positive psychology 2.0: Towards a balanced interactive model of the good life. Canadian Psychology, 52(2), 69–۸۱.
Wong, P. T. P. (2009). Existential positive psychology. In S. Lopez (Ed.), Encyclopedia of positive psychology (Vol. 1, pp. 361–۳۶۸). Oxford: Wiley Blackwell.
Hoffman, L. (2009). Introduction to existential psychology in a crosscultural context: An east-west dialogue. In L. Hoffman, M. Yang, F. J. Kaklauskas, & A. Chan (Eds.), Existential psychology east-west(pp. 167).
Wong, P. T. P., Wong, L. C. J., & Scott, C. (2006). The positive psychology of transformation: Beyond stress and coping. In P. T. P. Wong & L. C. J. Wong (Eds.), Handbook of multicultural perspectives on stress and coping. New York: Springer.
Seligman, M. E. P. (2002). Authentic happiness: Using the new positive psychology to realize your potential for lasting fulfillment. New York: Free Press/Simon and Schuster.
Zika, S., & Chamberlain, K. (1987). Relation of hassles and personality to subjective well-being. Journal of Personality and Social Psychology, 53, 155–۱۶۲
Yalom, I. (1980). Existential psychotherapy. New York: Basic Books.
















