برخی از رنجهای ما از دل موقعیتهایی میآیند که یاسپرس آنها را «موقعیت های مرزی» مینامد؛ لحظاتی همچون مرگ، گناه، بیماری یا تنهایی که وجود ما را تکان میدهند و امکان آگاهی و فراروندگی را فراهم میکنند. این مقاله، دعوتی است به نگاه اگزیستانسیال به این لحظات بنیادین.
خیلی وقتها رنجهای ما نشأت گرفته از حضور در لحظات مرزی یا Boundry Situations هست.
موقعیتهای مرزی چیست؟
کارل یاسپرس روانپزشک آلمانی اگزیستانسیال میگوید:
شرایطی وجود دارد که در آن، هستی انسانی از موقعیت عادی روزمره و آشنای خود بیرون می آید و وارد موقعیتی ناآشنا و هستی شناسانه میشود. انگارفرد به مرز نیستی نزدیک شده است و این برای هر انسانی رنجآور است. رویارویی انسان با این موقعیت ها و نحوه برخوردهای گوناگونی که انسان در هنگام این رویارویی از خود نشان می دهد میتواند احوالات روانی فرد را تحت تاثیر میدهد.
یاسپرس اندیشمند آلمانی و نویسندهی کتاب زیبای “روانشناسی جهان نگری ها”، نتیجهی پرداختن به علم را دانش و حکمت ولی نتیجه پرداختن به فلسفه را آگاهی می خواند.
این آگاهی سرآغازی است برای به خود آمدن و خود شدن. یاسپرس انسان بودن را انسان شدن میداند و بر این عقیده است که گر چه آدمی در بسیاری از مواقع در شرایطی قرار گیرد که خود، آنها را انتخاب نکرده و به وجود نیاورده ولی می تواند آن ها را بپذیرد و در راه ساختن خود به کار گیرد و با این کار از همه آن ها فراتر رود.
یاسپرس مانند کی یر کگور باور دارد که آدمی، وجودی است در میان امکان های گوناگون و بنابراین ناگزیر به انتخاب کردن و گزینش است.
البته این انتخاب و برگزیدن همواره همراه با خطر کردن، ریسک کردن، نگرانی و اضطراب است چرا که او حاصل همه ی این انتخاب هاست.
یاسپرس معتقد است این از خود فراتر رفتن در دو حالت ممکن است. “ارتباط وجودی” و موقعیت های مرزی”.
نقش ارتباط وجودی در مسیر آگاهی از خود
ارتباط وجودی همان ارتباط با دیگران، دیگرانی فرارونده از خود، ارتباط با انسان های متعالی، با سنت، فرهنگ و تاریخ و برتر از همهی این ها ارتباط با نیروی برتر یا خداوند است.
به باور یاسپرس شرط لازم دیگر برای “به خود آمدن”، “خود را یافتن”، و “خود شدن” تجربه کردن موقعیت های مرزی است. این تجربه، تجربه مرز بودن و نبودن آدمی است.
از نظر یاسپرس تجارب رنج، گناه، کشمکش، مرگ و تنهایی حتمی است. اینها وضعیتهای تغییر ناپذیر زندگی یا دازاین هستند. از این رو یاسپرس آنها را موقعیت های مرزی مینامد.این موقعیتها به طور عمیقی وجود فرد را تکان میدهند و فرد را به نسبت به وجود خودش آگاه میکند.
تجربههای مرزی؛ مرگ، رنج، گناه، تنهایی
این حالت هایی که آدمی در اوج شور و شادی و سرشاری و حرارت و یا در ژرفای اندوه و درد و رنج و حیرت و سرگشتگی تجربه میکند.
تجربههایی همچون رویارویی با مرگ، بیماری، جنگ، شکست، گناه، رنج، عشق و تنهایی و ..
فراروندگی یعنی چه و چگونه ممکن میشود؟
در چنین وضعیت هایی است که آدمی در می یابد به راستی کیست و هستی او می شکفد و در رویارویی با چنین تجربه هایی است که فرایند “فراتر رفتن از خود” یا به تعبیر جناب یاسپرس “فراروندگی” ممکن میشود.
چرا باید به جای مقاومت، این موقعیتها را پذیرفت؟
تنها واکنش معنادار به موقعیت های مرزی این است که سعی نکنیم بر آنها غلبه کنیم، بلکه باید تلاش کنیم تا با آغوش باز به استقبال آنها برویم تا بدین وسیله وجود را درون خود ممکن کنیم.
در این مقاله آموختیم:
-
تجربههای مرزی یعنی مواجهههایی که ما را از روزمرگی بیرون میکشند و با هستی عریانمان روبهرو میکنند.
-
کارل یاسپرس این لحظات را نقطهی آغاز خودآگاهی و رشد میداند.
-
از نگاه روانشناسی اگزیستانسیال، به جای فرار از این شرایط، باید با آغوش باز به استقبالشان برویم؛ تنها اینگونه است که معنا و هویت واقعی ما شکل میگیرد.، رنج اگزیستانسیال.
-
چگونه رنج به آگاهی تبدیل میشود؟ وقتی دست از مقاومت برمیداریم و معنا را از دل مرزها میجوییم.
-
موقعیتهای مرزی در فلسفه وجودی پلی هستند بین نیستی و خود شدن؛ جایی که فرد دیگر تکرار نیست، بلکه انتخاب است.
















